عادت می کند به سیگار که فکر کند
عادت می کند به فکر که سیگار دود کند
تاریکی صندلی ها را بلعیده
تاریکی زمین را پوشانده
سیگارش در دست وُ می پرسد
" رخسارِ جوانی چرا سفید شد ؟!"
چگونه این کوهِ عظیمِ ایستادن
به راه افتاد؟!
چگونه افتاد؟!
چگونه است بر خاکِ سفتِ این جمجمه
گندم می روید هر سال
وَ گندمزاری که از کناره ی شقیقه رج می زند ..
 
آنقدر عادت کرده ام به خیالِ زمستانِ بعد
که نفهمیدم شناسنامه ی برگ ها
در کدامین فصل مُهرِ "فوت شد" خُرد!
این خزان اولاد کدام آبان بود که از دست رفت
این بهار که نزدیک می شود
نوزادِ زِنای کدام برگِ تقویم است
که از پس و پیش اش چیزی نمی داند ؟!
 
نمی توان بازوانت را محکم چسبید وُ
ترا کشاند به داخلِ سطر
ترا بُرد به گذشته
ترا شریکِ پیر شدن کرد
غرقم در ارواحِ نت هایی که می رقصند
غرقم در تاریکیِ اتاق
وَ دود در من غرق شده
 
ده نخ سیگار
صد نخ سیگار
هزار نخ سیگار
در سکوتِ سینه ای می میرند
تا یک بار
نبضی کنارِ آخرین پوکه
سکوت کند.
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

بهشت رفتن به زووووووررررر....
بچه دار شدن به زوووووورررررر...
حجاب مردم به زوووووورررررر...
پول در آوردن به زووووورررر.....
خوشبخت شدن به زووووورررر...
خوشبخت ماندن به زوووووررررر......
خرج عروسی به زووووووررررر....
خرج زندگی به زوووووورررررر...
فکر کنم خیلی وقت است در " زورخانه " زندگی میکنیم....

اينجــــــا ايران است!!!
اينــکه شما در خانه چه برنامه‌اى می‌بينيد به ما مربوط است،
اينکــــه در خيابان چه مي‌پوشيد به مــــا مربوط اســــــت،
آنچــه می‌نوشـــيد و آنچه می‌گوييـــد به مــــــا مربوط اســــت!
با چه کسى بيرون ميرويد به‌ مــــــا مربوط اســــت،
چه دينــى داريد و چگونه آرايـــش ميکنيد به مـــــا مربوط است؛
امـــــا امنيت،قدرت خريد،کيفيت تحصيل،آينده فرزندانتان،تفريح جوانانتان،امنيت راه‌ها،مشکل مسکن و بقيه موارد: به مـــا مربوط نـــيســـت، (مشــــــکل خودتــان اســــت)

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

نمی ترسم که معشوقت زنی قد بلند و زیبا رو باشد

نمی ترسم از این که خانه اش بالاشهر باشد و ماشینش آخرین مدل ،از این که عطرهای گرانقیمت بخرد

نمی ترسم از این که بینی باریک و کشیده داشته باشد و آنقدر خوش اندام باشد که تمام لباس های دنیا به تنش زیبا به نظر بیایند

نمی ترسم که چشم هایش درشت و سیاه باشند ،

نمی ترسم از این که بلد باشد آرایش کند ،

بلد باشد آرام و با ناز حرف بزند ،نمی ترسم که با پاشنه بلند تلو تلو نخورد

نمی ترسم که معشوقی داشته باشی که ناز چشم هایش شهر را به هم بریزد ،که کافی باشد شیشه ی ماشینش را پایین بکشد تا ترافیک شود

نمی ترسم از این که معشوقت زنی پخته و با وقار باشد

یا از دخترهایی باشد که سالی یک بار کربوهیدرات نمی خوردند تا اندام باربی مانندشان را حفظ کنند

نمی ترسم که بی نقص و نفس گیر باشد ،که زبیا ترین زن دنیا باشد

می ترسم شبیه من باشد

یک دختر به غایت متوسط

می ترسم مانتو های گل گلی بپوشد و چشم های ریز رنگ پریده داشته باشد

شبیه من ماهی های کوچک روی لباسش بدوزد

موهایش صافی موهای من را داشته باشد ،همرنگ موهای من باشد

می ترسم از آهنگ های من خوشش بیاید

می ترسم در نبودت شاعر شود

می ترسم نتواند زیر درخت های انار تو را ببوسد

از هم آغوشی بترسد

نتواند پول بشمارد

دقیقه ای سیصد بار بیفتد زمین

می ترسم تمام کامل نبودن های مرا داشته باشد

و این وحشتناک است...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

روحم آزرده مرا وسوسه بیهوده مکن

 

دگر این لحظه تن پاک من آلوده مکن


یاریم کن که رود از یادم غم دیرینه ی این خاطره ها

 

شوق پرواز سراپای مرا میکشد تا پس این پنجره ها

 

پیش رویم بگشا پنجره ای تا از آن پنجره پرواز کنم

 

روحم از قید تن آسوده شود هستی دیگری آغاز کنم

 

آسمون ابراتو بردارو و برو

 

دیگه تنها من و بگذار و برو

 

آسمون اخماتو وا کن آبی شو

 

آسمون آفتابی شو ، آفتابی شو

                                  

آسمون غرق به خون دل من

 

آسمون دشت جنون دل من

 

تک وتنها توی دنیای بزرگ

 

آسمون بی همزبون دل من

 

آسمون مرده دیگه مهر و وفا

 

عزم ما پر شده از رنگ وریا

 

نه محبت میشه پیدا نه صفا

 

آسمون قهره دیگه از ما خدا

 

آسمون کاشکی که میشد بپرم

 

تو دل آبی تو خونه کنم

 

کاشکی میشد مثال ابرای تو

 

زار زار گریه ی مستونه کنم

 

آسمون غرق به خون دل من

 

آسمون دشت جنون دل من

 

تک وتنها توی دنیای بزرگ

 

آسمون بی همزبون دل من

 

شوق پرواز سراپای مرا میکشد تا پس این پنجره ها

 

پیش رویم بگشا پنجره ای تا از آن پنجره پرواز کنم

 

روحم از قید تن آسوده شود هستی دیگری آغاز کنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

زندگي يه بازيه کي ازعمرش راضيه

ابر گريونه دلم چشمه خون دلم

نميتونم دلم رو راضي کنم 

اين دل ديوونه رو راضي به اين بازي کنم

يه بهونه براي بودن و موندن ندارم

تو گلوم بغض غمه هواي خوندن ندارم

همه جا سرد و سياه رو لبهام ناله و آه

سر من بي‌سايه‌بون نگهم مونده به راه

دست من غمگين و سرد تو گلوم يه گوله درد

نه بهاري نه گـلي پاييزه پاييز زرد

دلي که دلدار نداره با زندگي کار نداره

غريب اين ديارم يه آشنا ندارم

سرم بي سايه بونه دلم يه پارچه خونه

غم تو دلم نشسته بال و پرم شکسته

غريب اين ديارم يه آشنا ندارم

سرم بي سايه بونه دلم يه پارچه خونه

همه جا سرد و سياه رو لبهام ناله و آه

سر من بي سايه‌بون نگهم مونده به راه

دست من غمگين و سرد تو گلوم يه گوله درد

نه بهاري نه گـلي پاييزه پاييز زرد

دلي که دلدار نداره با زندگي کار نداره

غريب اين ديارم يه آشنا ندارم

سرم بي‌‌سايه‌بونه دلم يه پارچه خونه

غم تو دلم نشسته بال و پرم شکسته

غريب اين ديارم يه آشنا ندارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 
بي تو دلم گرفته و زندوني شهر شماست 
 
ديدن روي ماه تو راه نجات دل ماست 
 
هنوز نگاه مست تو شراب دردانه ماست 
 
اگه هنوز دل مي تپه از چشم شهلاي شماست
 
عشق و شراب و رازقي جاذبه شهر شماست
 
به حافظ شما قسم خدا نگهدار شماست 
 
عاشقي و در به دري حادثه شهر شماست 
 
صفاسرا و نرگسا زينت مهتاب شماست 
 
بوسه گرم و آتشين هديه به دستاي شماست
 
پرستوها كه كوچ كنند غم به دل ما عاشقاست 
 
شراب ناب شهرتون خون دل ما عاشقاست 
 
صفا صفاي دل ماست عاشق كشي راه شماست 
 
عاشقي روي ماه تو واله و شيداي شماست 
 
سراسراي زايراست خون به دل ما عاشقاست
 
صفا صفاي عارف است دل پي ديدار شماست 
 
سراسراي زايراست خون به دل ما عاشقاست
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

این ترانه بوی نان نمی‌دهد
بوی حرف دیگران نمی‌دهد

سفرهء دلم دوباره باز شد
سفره‌ای که بوی نان نمی‌دهد

نامه‌ای که ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمی‌دهد:

با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی‌دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی‌دهد

یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه، آسمان نمی‌دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد، زمان نمی‌دهد!

فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی‌دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی‌دهد

هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه‌ای به رایگان نمی‌دهد

کس ز فرط های‌و‌هوی گرگ و میش
دل به هی‌هی شبان نمی‌دهد

جز دلت که قطره‌ای است بیکران
کس نشان ز بیکران نمی‌دهد

عشق نام بی‌نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی‌دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی‌دهد

ناامیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن…نمی‌دهد

پاره‌های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی‌دهد

خواستم که با تو درد دل کنم
گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

شام هجران تو تشریف به هر جا ببرد

در پس و پیش هزاران شب یلدا ببرد

دود آتشکده از کلبه عاشق خیزد

گر به کاشانهٔ خود آتش موسا ببرد

میجهد برق جمالی که دهد اجر فراق
...
کیست تا مژده به یعقوب و زلیخا ببرد

عشق چون بر سر کس حملهٔ بیداد آرد

اولش قوت بگریختن از پا ببرد

هرکرا بر در نازک بدنان خواند عشق

دل و جانی که بود ز آهن وخارا ببرد

آنکه سود سر بازار محبت خواهد

باید آنجا همهٔ سرمایهٔ سودا ببرد

در برو باز زنم بی رخ او رضوان را

گر به گلزار بهشتم به تماشا ببرد

ندهد طوف صنمخانه به سد حج قبول

شیخ صنعان که دلش را بت ترسا ببرد

با چنین درد که وحشی به دعا می‌طلبد

بایدش کشت اگر نام مداوا ببرد

+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

خواهم آن عشق که هستی ز سرما ببرد

بیخودی آید و ننگ خودی از ما ببرد

خانه آتش زدگانیم ستم گو میتاز

آنچه اندوخته باشیم به یغما ببرد

شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کند
...
پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد

دوزخ جور برافروز که من تاقویم

نشنیدم که مرا اخگری از جا ببرد

جرعهٔ پیر خرابات بران رند حرام

که به پیش دگری دست تمنا ببرد

وحشی از رهزن ایام چه اندیشه کنی

ما چه داریم که از ما ببرد یانبرد

+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺩﻟﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺐ ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﺷﮑﺮﯼ ﺩﮔﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﺑﺎﻥ ﮐﺰ ﺷﮑﻮﻩﺍﻡ ﭘﺮ ﺯﻫﺮ ﺑﻮﺩ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺷﮑﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﺩﮔﺮ ﺭﺍﻩ ﮐﺪﺍﻣﯿﻦ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ, ﺻﺒﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺯﺩ
ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺶ صﺪ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺩﺭ ﮐﻤﯿﻨﮕﺎﻩ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﻝ ﮐﺰ ﻣﻦ ﺑﺤﻞ ﺑﺎﺩﺍ
ﺩﮔﺮ ﻧﺎﻣﺪ ﺯ ﻣﻦ ﯾﺎﺩﺵ ﺑﻠﯽ ﺻﺤﺒﺖ ﺍﺛﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﺩﻋﺎﻫﺎﯼ ﺳﺤﺮ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻣﯽﺩﺍﺭﺩ ﺍﺛﺮ ﺁﺭﯼ
ﺍﺛﺮ مﯽﺩﺍﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﮐﯽ ﺷﺐ ﻋﺎﺷﻖ ﺳﺤﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﻬﺮ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﯾﻦ ﺩﻟﯿﻠﻢ ﺑﺲ
ﮐﻪ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺭﺍ ﻓﺰﻭﻧﺘﺮ ﻣﻬﺮ ، ﺣﺴﺮﺕ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﻋﺠﺐ ﻧﺒﻮﺩ ﺯ ﻭﺣﺸﯽ ﮔﺮﯾﻪﻫﺎﯼ ﺗﻠﺦ ﻧﺎﮐﺎﻣﯽ
ﮐﻪ ﺯﻫﺮﺁﻟﻮﺩﻩ ﭘﯿﮑﺎﻧﻬﺎﯼ ﺣﺴﺮﺕ ﺑﺮ ﺟﮕﺮ ﺩﺍﺭﺩ

+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

زرتشت را ديدند مشعلى و جام آبي در دست , پرسيدند كجا ميروي؟ گفت: ميروم با اين آتش، بهشت را بسوزانم و بااين آب ،جهنم راخاموش كنم, تامردم خدا را فقط بخاطر عشق به او بپرستند نه بخاطر عياشی دربهشت و ترس ازجهنم. من اگر پيامبر بودم ، رسالتم شادمانى بود بشارتم آزادى و معجزه ام خنداندن كودكان, نه از جهنمى مى ترساندم نه به بهشتى وعده ميدادم تنها مى آموختم انديشيدن را و "انسان" بودن را . ( کوروش کبیر )

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺍﻭﺍﯾﻞ ﺩﻫﻪ ﺷﺼﺖ کودکی ﺑﯿﺶ ﻧﺒﻮﺩﻡ، ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺩﺍﺭﻡ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺎﻣﭙﻮﯼ ﻣﻮﺟﻮﺩ، ﺷﺎﻣﭙﻮﯼ ﺧﻤﺮﻩ ﺍﯾﯽ ﺯﺭﺩ ﺭﻧﮓ ﺩﺍﺭﻭﮔﺮ ﺑﻮﺩ . ﺗﺎﺯﻩ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻣﺴﺠﺪ ﻣﺤﻞ ﺗﻬﯿﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺷﺎﻧﺲ ﯾﺎﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺎﻣﭙﻮ ﻫﺎ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﺭﻧﮕﺶ ﮐﻪ ﺭﺍﯾﺤﻪ ﺳﯿﺐ... ﺩﺍﺷﺖ ﮔﯿﺮﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﮐﯿﻒ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ .

< < ﺳﺲ ﻣﺎﯾﻮﻧﺰ ﮐﺎﻻﯾﯽ ﻟﻮﮐﺲ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻭﯾﻔﺮ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﯾﺎﻡ ﯾﺎﻡ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺑﻮﺩ .
< < ﺻﻒ ﻫﺎﯼ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺩﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺳﺮﺩ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ 20 ﻟﯿﺘﺮ ﻧﻔﺖ، ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻫﺎ ﺳﺮ ﮐﭙﺴﻮﻝ ﮔﺎﺯ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﺎﻣﯿﻮﻥ ﺩﺭ ﻣﺤﻠﻪ ﻫﺎ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﻣﯽ ﺷﺪ، ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﮔﺎﺯﻭﺋﯿﻞ ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺩﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﺐ .
ﺭﻭﻏﻦ، ﺑﺮﻧﺞ ﻭ ﭘﻮﺩﺭ ﻟﺒﺎﺳﺸﻮﯾﯽ ﺟﯿﺮﻩ ﺑﻨﺪﯼ ﺑﻮﺩ،
< < ﻧﺒﻮﺩ ﭘﺘﻮ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺗﺎﺯﻩ ﻋﺮﻭﺳﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻬﯿﻪ ﺟﻬﯿﺰﯾﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﺩﺳﺮ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﭘﻮ ﺷﯿﺪﻥ ﮐﻔﺶ ﺁﺩﯾﺪﺍﺱ ﯾﮏ ﺭﻭﯾﺎ ﺑﻮﺩ .
< < ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩ، ﺑﻤﺐ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻮﺷﮏ ﻭ ﺷﻬﯿﺪ ﻭ ...
< < ﺍﻣﺎ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﻗﺤﻄﯽ ﺻﺤﺒﺖ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ !
< < ﯾﺎﺩﻡ ﻫﺴﺖ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺸﺎﺭﻫﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻭﺍﻧﺖ ﺍﺭﺗﺸﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻤﻊ ﺁﻭﺭﯼ ﮐﻤﮏ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺑﺴﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﺍﺩ ﻏﺬﺍﯾﯽ، ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﭘﺘﻮ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺑﻮﺩ .
< < ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻮﺩ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ، ﺧﺐ ﺩﺭﺩ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ .
< < ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﻣﺎ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻤﻠﻮ ﺍﺯ ﺍﺟﻨﺎﺱ ﻟﻮﮐﺲ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺩﺭ ﻫﺮ ﻣﺤﻠﻪ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ﻭ ﻧﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ﺩﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﺴﺖ . ﺍﺯ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﺷﮑﻼﺕ ﻭ ﺗﻨﻘﻼﺕ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﺻﺎﺑﻮﻥ ﻭ ﺷﺎﻣﭙﻮﯼ ﺧﺎﺭﺟﯽ، ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﻟﻮﺍﺯﻡ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﺗﺎ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﻭ ﺗﺒﻠﺖ، ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﯼ ﻻﻏﺮﯼ ﺗﺎ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺳﺎﮊﻭﺭ، ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺯﺍ ﺗﺎ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺑﺎ ﺭﻭﮐﺶ ﻃﻼ، ﺭﯾﻨﮓ ﺍﺳﭙﺮﺕ ﺗﺎ ...
< < ﻭ ﺣﺎﻝ ﺑﺎ ﺗﻦ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺑﻪ، ﺗﮑﯿﻪ ﺯﺩﻩ ﺑﺮ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎ ﻧﺮﻡ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﮐﻠﻤﻪ ﻗﺤﻄﯽ ﺑﻪ ﻟﺮﺯﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺑﺎﺯﺍﺭﻫﺎ ﻫﺠﻮﻡ ﻣﯽ ﺑﺮﯾﻢ .
< < ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺗﯽ ﺷﺮﺕ ﺑﻨﺘﻮﻥ ﮔﯿﺮﻣﺎﻥ ﻧﯿﺎﯾﺪ ! ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﺪﯾﺘﺮﺍﻧﻪ ﺍﯾﯽ ﻧﺎﯾﺎﺏ ﺷﻮﺩ ! ﻭﯾﺴﮑﯽ ﮔﯿﺮﻣﺎﻥ ﻧﯿﺎﯾﺪ ﭼﯽ ! ؟ ﺍﺷﺘﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺼﺮﻑ، ﺗﺠﻤﻞ، ﭘﺰ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﻟﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺳﯿﺮﯼ ﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
< <ﻭﺭﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﻧﺘﺸﺎﺭﺍﺕ، ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩﯼ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﻫﺎﻣﺎﻥ، ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩﻫﺎ، ﻋﻘﺐ ﺍﻓﺘﺎﺩﮔﯽ ﺩﺭ ﻋﻠﻢ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻫﻨﺮ، ﺗﻌﻄﯿﻠﯽ ﺧﺎﻧﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ، ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﻣﻄﺒﻮﻋﺎﺕ ﻭ ... ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﮔﺮﺍﻥ ﺷﺪﻥ ﺍﺩﮐﻠﻦ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪ ﻣﺎﻥ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﺮﺍﻧﯿﻢ ! ...
< < ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎ ﻧﻮﺷﺖ ...
< < ﺧﻼﺻﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺟﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺮﺧﺎﺵ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺧﺸﻢ .
< <ﻫﺮﮐﺲ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺧﻮﯾﺶ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ !
< < ﻗﺤﻄﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺤﻄﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺍﺳﺖ
< < ﻗﺤﻄﯽ ﻫﻤﺪﻟﯽ
< < ﻗﺤﻄﯽ ﻋﺸﻖ

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

در دل خسته ام چه میگذرد؟

این چه شوری است باز در سر من؟

باز از جان من چه میخواهند

برگ های سپید دفتر من؟

من به ویرانه های دل چون بوم

روزگاری است های و هو دارم.

ناله ای دردناک و روح گداز

بر سر گور آرزو دارم.

این خطوط سیاه سر در گم

دل من روح من روان من است

آنچه از عشق او رقم زده ام

شیره ی جان ناتوان من است.

سوز آهم اثر نمیبخشد

دفتری را چرا سیاه کنم؟

شمع بالین مرگ خود باشم

کاهش جان خود نگاه کنم.

بس کنم این سیاه کاری.بس!

گرچه دل ناله می کند :« بس نیست !»

برگ های سپید دفتر من

از شما رو سیاه تر کس نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ،ﻣﺸﺨﺺ ﺷﻮﺩ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ، ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮎ... ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﯼ ، ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻕِ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ !
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ !
ﺁﺩﻣﻬﺎیی هستند که ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ بی صدا ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ..........

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

از چه بگویم ...
از دردهای مشترکی که این روزها بر در و دیوار شهر رِخنه کرده است
از پسرک شهر بگویم که تختخوابش مالامال از عطرهای زنانه است یا از دخترک قصه ام که دیوانه وار عاشق همه کس میشود
از ماُمورهای معذور بگویم یا از معذورهای مزدور ؟
از بکارتی بگویم که این روزها بیشتر حالت ارتجاعی دارد یا از شیخ شهر که از روابط بین دو نفر گناه کبیره می سازدو شبها با اشک شوق ناشی از هفتادمین صیغه راه را برای... رسیدن به خدا هموار می سازد.
از نیمه شب با مزه لیدوکائین یا از گرگ و میشی با طعم گراس از بوسه با طعم رژ لب یا از غصه با طعم الکل از خانه بگویم
یا از مکان از 0930 بگویم یا از0939 از عجیجمو ، عجقم یا از مشترک مورد نظر در حال مکالمه است
از بغض مادر بگویم یا از درد پدر...
از غیرت برادر بگویم یا از عشوه های خواهر
از بنیان خانواده بگویم یا از خانواده بی بنیان ....
از چه بگویم ؟؟!
در این شهر طاعون همه گیر شده، بسوزانید که اینجا خفقان بیداد می کند....
خسته ام....

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺍﺭﺯﺍﻥ ﻓﺮﻭﺧﺘﯽ ﺍﻡ ﺍﯼ ﺗﻤﺎﻡِ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ....
ﮐﺎﻓﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱِ ﺑﻨﺪﮔﯽ ﺍﻡ؟ !
ﺁﺭﯼ ... ﺗﻤﺎﻡِ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺍﻡ ﺑﭽﮕﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ .....
ﻣﻦ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﻭُ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ !
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﻭُ ﻣﺮﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ ....
ﺩﺭ ﺑُﻬﺖ ﻭُ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﺍﻡ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ .....
ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ ...ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﯼ ....
ﻣﺜﻞِ ﻏﻤﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻪ ﻗﻠﺒﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﯼ ....
ﺩﺭﮐﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﻍ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ ...
ﻣﻦ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﺳﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺍﻡ ........
ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﻗﻠﺐِ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻭﻓﺎ ﻧﮑﺮﺩ ....
ﺭﻓﺘﻦ ﺯِ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ ﺗﻮﺭﺍ ... ﺍﺯ ﻣﻦ ﺟﺪﺍ ﻧﮑﺮﺩ !
ﺍﺭﺯﺍﻥ ﻓﺮﻭﺧﺘﯽ ﺍﻡ ﺍﯼ ﺩﺍﺭ ﻭ ﻧﺪﺍﺭِ ﻣﻦ ....
ﺟﺎﯼِ ﺗﻮ ﺳﺒﺰ ﻣﺎﻧﺪﻩ، ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ، ﮐﻨﺎﺭِ ﻣﻦ!
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺗﻤﺎﻣَﺖ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺣﺮﺍﻡ ﺷﺪ .....
ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻣﺖ ... ﻋﺰﯾﺰﻡ ... ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ !

+ نوشته شده در  شنبه هفتم تیر 1393ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺍﻣﺸﺐ ﺻﺪﺍ ﺑﻪ ﺻﺪﺍﯾﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ .....
ﺑﻐﻀﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ، ﺑﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ !
ﺍﻣﺸﺐ ﺩﻟـــﻢ ﮔﺮﻓﺘــﻪ، ﻏﻤﻢ ﺑﯽ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺍﺳﺖ ...
ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﭘﺎﯼِ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ ....
ﻫﯽ ﺑﻐﺾ ﻣﯿﮑﻨﻢ .. ﺍﺷﮑﻢ ﺟﺎﺭﯼ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ....
ﺍﯾﻦ ﺍﺷﮏ ﻫﻢ ، ﺑﻪ ﺩﺍﺩِ ﺣﺎﻟﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ !
ﺍﯾﻦ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻣﯿﺸِﮑﻨﺪ، ﺧﻮﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ...
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯼِ ﻫﺎﯼ ﻫﺎﯾﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ ....
ﻣﻦ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕِ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﺍﺷﺘﻢ ....
ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺩ ﻫﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯼِ ﺁﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ .......
ﻗﻠﺒﻢ ﺷﮑﺴﺘﻪ، ﺳﮑﻮﺗﻢ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺍﯾﻦ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ !!!
ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﻭُ ﺍﯾﻦ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﺍﺕ ....
ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼِ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ !
ﻣﻦ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ ﺍﯾﻨﺠﺎ .... ﺁﺭﺍﻡ ﺧُﻔﺘﻪ ﺍﯼ ...
ﻧﻔﺮﯾﻦِ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﺳﺮﺍﯾﺖ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ !
ﺍﺯ ﺑﺲ ﻋﺰﯾﺰ ﺑﻮﺩﯼ ﻭُ ﻫﺴﺘﯽ ﺳﺒﺐ ﺷﺪﻩ ...
ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻗﻠﺐِ ﺳﯿﺎﻫﺖ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ !
ﺭﻓﺘﯽ؟ ﺑﺮﻭ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖ ... ﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ...
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﯼ ﺻﺪﺍﯾﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ ....
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯽ ﺳﭙﺎﺭﻣَﺖ ....
ﺑﯽ ﻣﻬﺮﯼ ﺍﺕ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﻭﻓﺎﯾﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم تیر 1393ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

در آغوشم بگیر

بغض کرده ام

بودنت است که می خواهم و نفس هایت

و کمی عطر تلخ گردنت

می دانی ؟

بغض کرده ام

دیروز پشت پنچره بغض کرده بودم و منتظرت بودم

هر لحظه می گذشت و من به هوای لحظه ی دیگر

که تو آنسوی خط

مرا می خوانی

پشت پنجره

بغض کرده

منتظر بودم

از دستت داده ام ؟

یا

دارم از دست می روم ؟

سایه ی سنگین نبودنت

ترس نخواستنت

بغضی شده است بس سنگین

بیا

در آغوشم بگیر

کسی جز تو ، چون تو ، زخم هایم را مرهم نیست

بودنت است که می خواهم و نفس هایت

نفس هایت

نفس هایت

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

مادرم میگفت
 
شنیدم پسر همسایه خیلی مومن است.
 
نمازش ترک نمی شود.
 
زیارت عاشورا می خواند.
 
روزه میگرد.
 
مسجد میرود ...
 
خیلی پسر با خداییست ...


لحظه ای دلم گرفت ...
 
 
در دل فریاد زدم
 
 
باور کنید من هم ایمان دارم ...
 
 
نماز نمیخوانم
 
 
 ولی لبخند روی لبهای مادرم خدا را به یادم میاورد

 
دستهای پینه بسته پدرم را دستهای خدا میبینم ...
 
 
زیارت عاشورا نمیخوانم ولی گریه یتیمی در دلم عاشورا برپا میکند ...
 

نه من روزه نمیگیرم
 
ولی هر روز از آن دخترک فال فروش فالی را میخرم که هیچوقت نمیخوانم ...
 

مسجد من
 
خانه مادربزرگ پیر و تنهایم است که با دیدن من کلی دلش شاد میشود ...
خدای من
 
نگاه مهربان دوستی است که در غمها تنهایم نمیگذارد ...
 

برای من تولد هر نوزادی تولد خداست و هر بوسه عاشقانه ای تجلی او ...

مادرم ...
 
خدای من و خدای پسر همسایه یکیست ...
 
 
 فقط من جور دیگری او را میشناسم و به او ایمان دارم ...
 
 
خدای من دوست انسانهاست نه پادشاه آنها
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﺎﺷﻨﺪ
ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻦ ﮐﯿﺴﺖ
ﺷﺎﯾﺪ ﺧﺪﺍﯾﺶ ﺍﻟﻠﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﯾﺎﺧﺪﺍﯾﺶ ﻣﺴﯿﺢ
ﺷﺎﯾﺪﻡ ﺍﻭ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﻫﻮﺭﺍ ﻣﺰﺩﺍ ﺩﺍﺭﺩ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﯽ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ
ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ، ﻣﺴﯿﺤﯽ ﻭﺯﺭﺗﺸﺘﯽ
ﺑﻬﺎﯾﯽ ،ﺳﻨﯽ ﻭﯾﻬﻮﺩﯼ
ﻫﻤﮕﯽ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﻣﻦ ﺍﯾﺮﺍﻧﻢ
ﺧﺎﮐﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻻﻟﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺥ ﺍﺳﺖ
ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﻭﺍﻣﺮﻭﺯ ﯾﺎ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﻣﻦ
ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﻦ ﭘﺮﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ
ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ؟
ﺧﺎﮎ ﻣﻦ ﺩﺍﻣﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﺭﻭﺯﯼ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﭼﻨﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﻨﻢ
ﮐﻪ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﺑﮑﺸﻢ

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﻗﺪﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ﺟﻨﮓ ﺑﻮﺩ
ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎ ﺑﺎ ﻣﺮﮒ ﻣﯽ ﺟﻨﮕﯿﺪﻧﺪ
ﻣﺎﺩﺭ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﻧﺖ ﻫﺎﯼ ﺁﮊﯾﺮ ﺧﻄﺮ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺸﻨﺎﺧﺖ
ﻭ ﻣﺎ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺗﻮﯼ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﻟﯽ ﻟﯽ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﯿﺪﯾﻢ
ﻣﺎﺩﺭﺍﻧﻤﺎﻥ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻥ ﭘﺎﯼ ﺁﯾﻨﻪ...
ﺩﺭ ﺻﻒ ﻫﺎﯼ ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﺑﺮﻧﺞ ﮐﻮﭘﻨﯽ ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻧﺪ
ﻭ ﺁﻏﻮﺷﺸﺎﻥ ﺟﺎﯼ ﻋﻄﺮﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ
ﺑﻮﯼ ﻏﺬﺍﯼ ﮔﺮﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ
ﻭ ﺳﯿﻨﻪ ﻭ ﺑﺎﺳﻨﺸﺎﻥ ﺭﺍ
ﺣﺎﻣﻠﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﭼﻬﺎﺭ ﻭ ﭘﻨﺞ ﻭ ﺷﺶ ﺑﺎﺭﻩ ، ﭘﺮﻭﺗﺰ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ .
ﺳﺮﺧﯽ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺍﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ” ﺣﺮﻣﺖ ﺧﻮﻥ ﺷﻬﺪﺍ ” ﺳﭙﯿﺪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ
ﻭ ﺳﭙﯿﺪﯼ ﺗﻨﺸﺎﻥ ﺭﺍ
ﺳﯿﺎﻫﯽ ﭼﺎﺩﺭ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ
ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﻗﺪﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ، ” ﺳﯿﺎﻩ “ ﺭﻧﮓ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﺑﻮﺩ
ﻭ ” ﺯﺷﺖ ” ﻭﺻﻒ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ
ﻭ “ ﺍﺷﮏ ” ﺗﺒﻠﻮﺭ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ
ﻣﺎ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺁﻫﻨﮕﺮﺍﻥ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﺯﻭﻥ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﯿﻢ
ﻭ ﺩﺭ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﻘﻨﻌﻪ ﻫﺎﯼ ﭼﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭ ، ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﺎﺗﻤﺎﻥ ﺭﺍ ” ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ” ﺍﺩﺍ ﮐﺮﺩﯾﻢ
ﺩﺭ ﺻﺒﺤﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻮﺭ ” ﺍﺯ ﺟﻠﻮ … ﻧﻈﺎﻡ ” ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﯾﻢ
ﻭ ﺑﺎ ﺷﻌﺎﺭ “ﻣﺮﮒ ﺑﺮ”… ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﯾﻢ
ﺩﺭ ﺍﻧﺸﺎﻫﺎﯼ ﻣﺪﺭﺳﻪ
ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﻪ ﻣﺎﻥ ﺩﮐﺘﺮ ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﻭ ﻣﻌﻠﻢ ﺷﻮﯾﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﮐﻨﯿﻢ
ﺍﻣﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﻫﻤﺴﺮ ﺑﺎﺷﯿﻢ ، ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﻢ ﺧﺪﻣﺖ ﮐﻨﯿﻢ
ﻣﺎ ﺑﺎ ﺣﻨﺎ ﺩﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺯﺣﻤﺖ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺭﺍ ﺁﻣﻮﺧﺘﯿﻢ
ﺑﺎ ﺁﻧﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﻣﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﺮﺩﯾﻢ
ﺑﺎ ﺯﻧﺎﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﻣﺎ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺳﯿﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﮑﻤﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﯾﻢ
ﺑﺎ ﭘﺮﯾﻦ ﺍﺯ ﺑﯽ ﺧﺎﻧﻤﺎﻧﯽ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻤﺎﻧﯽ ﮐﻮﭺ ﮐﺮﺩﯾﻢ
ﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﻋﺮﻭﺳﮑﻬﺎﯼ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﺯﯾﺮ ﺁﻭﺍﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﺷﮏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﯾﻢ
ﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﮔﻮﺷﻬﺎﯼ ﺗﺸﻨﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﯾﻢ
ﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﺸﻨﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻥ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﺭﻭﯼ ﻟﺐ ! …ﻧﻪ ! ﺭﻭﯼ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﯾﻢ
ﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺩﺧﺘﺮﮐﯽ ﻫﺎﯼ ﻣﻤﻨﻮﻋﻪ ﺍﯾﻢ
ﻣﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺮ ﭘﺸﺘﯽ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﭘﺸﺖ ﻟﺒﻤﺎﻥ ﺑﺎﻟﯿﺪﯾﻢ ﻭ ﻣﻬﺮ ” ﻧﺠﺎﺑﺖ ” ﻭ ” ﻋﻔﺖ
” ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ
ﻣﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﯼ ﻧﺎﻣﺮﺗﺐ ﻭ ﺍﺻﻼﺡ ﻧﺸﺪﻩ ﻣﺎﻥ ، ” ﻣﺤﺒﻮﺏ ” ﻭ “ ﻣﻌﺼﻮﻡ
” ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﻭ ﺍﻧﻀﺒﺎﻁ ﺑﯿﺴﺖ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ
ﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺟﻮﺟﻪ ﺍﺭﺩﮎ ﺯﺷﺘﯿﻢ ، ﮐﻪ ﺗﺎ ﺷﺐ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻥ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩﯾﻢ !
ﻣﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﯼ “ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ” ، ” ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ” ﻭ ”
ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻧﻤﺎﻥ ” ﺁﻓﺮﯾﻦ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ
ﻭ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﺟﻬﻨﻢ ﮔﺮﯾﺨﺘﯿﻢ !
ﺁﺗﺶ !
ﯾﺎﺩﺵ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ !
ﭼﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺗﺎﺭ ﻣﻮﯼ ﺷﻌﻠﻪ ﻭﺭ ﺩﺭ ﺟﻬﻨﻢ ، ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺮ ﮐﻮﺩﮐﯿﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ﺣﺮﺍﻡ
ﺷﺪ !
ﭼﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﮐﻤﯿﺘﻪ ، ﻧﻔﺲ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﮔﻠﻮﯾﻤﺎﻥ ﺣﺒﺲ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ
ﺑﻠﻮﻍ ﺭﺍ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﺩﻭﯾﺪﯾﻢ
ﻣﺎ ﻧﺴﻞ ﺗﺮﺳﯿﻢ
ﺯﺍﺩﻩ ﯼ ﺗﺮﺳﯿﻢ
ﻫﻢ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﺮﺳﯿﻢ
ﺗﺮﺱ …ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻧﭽﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﯿﻢ
ﻭ ﺁﺗﺶ …ﭘﺎﺳﺦ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﻮﺍﻟﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺟﺮﺍﺕ ﻧﮑﺮﺩﯾﻢ ﺑﭙﺮﺳﯿﻢ
ﭼﻘـــــــــــــــــﺪﺭ ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺗﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﻭﯾﻢ
ﺗﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﮐﻼﻩ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﮐﻨﯿﻢ
ﺗﺎ ﺣﻖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﺨﻨﺪﯾﻢ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ
ﺑﺪﻭﯾﻢ ﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯿﻢ ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﻣﺎﻧﺘﻮﯼ ﺑﻠﻨﺪﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﭙﯿﭽﺪ ﻭ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ
ﺗﺎ ﺣﻖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﮐﻔﺶ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﭙﻮﺷﯿﻢ
ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﺭﻧﮕﯽ ﺑﻪ ﺗﻦ ﮐﻨﯿﻢ
ﺗﺎ ﺣﻖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﻣﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯾﻢ
ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯾﻢ
ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻭﻗﺘﺶ ﺑﺎﺷﺪ
ﺳﺮﻫﺎﯼ ﺯﻧﺎﻧﮕﯿﻤﺎﻥ ﺯﯾﺮ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﭼﺎﺩﺭ ﻫﺎ ﺧﻢ ﺷﺪ
ﻭ ﺑﺮﺟﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻗﻮﺯ ﭘﺸﺘﻤﺎﻥ ﭘﻨﻬﺎﻥ
ﺗﺮﺱ ، ﮔﻨﺎﻩ ، ﺁﺗﺶ ، ﺍﺑﻠﯿﺲ
ﭼﻘﺪﺭ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﭘﺮﻣﻌﻨﺎ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ !
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻣﺎ ﺯﺷﺖ ﺗﺮ ، ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺟﺬﺍﺏ ﺗﺮ
ﺯﻥ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻫﺎ ﻭ ﻧﺎ ﻣﻤﮑﻦ ﻫﺎ ﻭ ﻧﺎ ﻫﻨﺠﺎﺭﻫﺎ
ﻭ ﻣﺮﺩ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﺎ ﻭ ﻣﻤﮑﻦ ﻫﺎ ﻭ ﻫﻨﺠﺎﺭ ﻫﺎ
ﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﻣﻤﻨﻮﻋﻪ ﺍﯾﻢ
ﻣﺎ ﻭﺯﻥ ﺣﺠﺎﺏ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﻢ
ﻣﺎ ﮐﻒ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﯼ ﺩﻭ ﺍﻧﮕﺸﺘﯽ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻫﺴﺖ
ﻭ ﺟﺸﻦ ﺗﮑﻠﯿﻔﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺷﻤﺎﻥ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﺍﺷﯿﻦ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺷﺪﻩ ﯼ ﺯﺣﻤﺘﮑﺶ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻫﺎﻧﯿﮑﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭼﺘﺮﯼ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﯼ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺍﺵ ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﮐﻮﺟﯿﺮﻭ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ . ﻣﺎ ﺑﺰﺭﮒ
ﺷﺪﯾﻢ
ﺟﻨﮓ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ
ﭘﺪﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ
ﻣﺎﺩﺭ ﻫﺎ ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻣﺮﺩ ﺗﺮ ﺷﺪﻧﺪ
ﮔﻮ ﮔﻮ ﺵ ﻭ ﻫﺎﯾﺪﻩ ﺍﺯ ﻭﯾﺪﺋﻮ ﻫﺎﯼ ﻣﻤﻨﻮﻋﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻧﺪ
ﻭ ﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺻﺎﻋﻘﻪ ﺍﯼ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺧﺸﮑﺸﺎﻥ ﮐﻨﺪ !
ﺍﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻓﻬﻤﯿﺪﯾﻢ ﺻﺎﻋﻘﻪ ، ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺧﺸﮏ ﮐﺮﺩﻩ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺖ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﻏﺬﺍ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ
ﺑﭙﺰﯾﻢ
ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ! ﺩﺭ ﺷﮑﻤﻤﺎﻥ ﺑﺎﺭ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﯿﻢ
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯﺷﻮﻫﺮﻣﺎﻥ ﻭﺣﺸﺖ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﮐﺸﯿﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﻣﻌﻨﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺷﻮﻫﺮﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻃﻠﺐ ﻣﻐﻔﺮﺕ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﮔﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻮﯾﺘﻤﺎﻥ
ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻣﯿﮑﻨﺪ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻤﺎﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﻡ ﺁﻥ ﺗﺮﺳﻬﺎ ، ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻫﺎ ﻭ ﻧﺎﻫﻨﺠﺎﺭﯼ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺯﻧﺎﺷﻮﯾﯿﻤﺎﻥ
ﺑﺮﺩﯾﻢ
ﺻﺎﻋﻘﻪ ﺧﺸﮑﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩ
ﻣﺎ ﺯﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﻥ
ﺑﻪ ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﺪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺷﮑﻢ ﻣﺮﺩﺍﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﯿﺮ ﮐﻨﯿﻢ
ﮐﺴﯽ ﻧﮕﻔﺖ ﭼﺸﻤﺎﻧﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺷﻬﻮﺗﺸﺎﻥ ﺗﺸﻨﻪ
ﻣﺎ ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ
ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻋﺸﻘﺒﺎﺯﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ
ﻃﺮﺍﻭﺕ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﯿﻢ
ﻣﺎ ﻧﺴﻞ ﺯﻧﺎﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯾﻢ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺗﮑﻠﯿﻔﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺷﻤﺎﻥ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﻣﺤﺎﺭﻣﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺤﺮﻡ ﺭﺍﺯﻫﺎﯼ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﻧﺸﺪﻧﺪ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﻧﺎﻣﺤﺮﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺷﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻫﺎ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻫﺎ ﮐﺘﮏ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﺪﻧﺪ
ﺩﺭ ﻣﺎ ﺭﯾﺸﻪ ﺩﻭﺍﻧﺪﻧﺪ
ﺩﺭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺟﻮﺍﻧﻪ ﺯﺩﻧﺪ
ﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺷﺎﺥ ﻭ ﺑﺮﮒ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﺎﯾﻪ ﺷﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪ
ﻣﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯾﻢ . ﻭ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺴﺘﮕﯿﻤﺎﻥ
ﺣﺎﻻ
ﺩﺭ ﺁﺳﺘﺎﻧﻪ ﯼ ﺳﯽ ﺳﺎﻟﮕﯽ
ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺷﻌﻠﻪ ﯼ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﯿﮕﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﯾﻤﺸﺎﻥ
ﺩﻣﺎﻍ ﻋﻤﻞ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ
ﺍﯾﻤﭙﻠﻨﺖ ﻣﯽ ﮐﺎﺭﯾﻢ
ﭘﺮﻭﺗﺰ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ
ﮐﻼﺱ ﺭﻗﺺ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﻢ
ﺗﺎ ﺑﺎ ﺩﺍﻑ ﻫﺎﯼ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻭ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﻫﻮﺍﺭﻩ ﺭﻗﺎﺑﺖ ﮐﻨﯿﻢ
ﺗﺎ ﺷﻮﻫﺮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﯿﺮﻧﺪ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺳﻼﺡ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﯾﻤﺸﺎﻥ
ﻭ ﻫﻨﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﺯ ﮔﯿﺠﯿﻢ ﮐﻪ
ﭼﻄﻮﺭ ﻫﻢ ﺁﺷﭙﺰ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺎﺷﯿﻢ
ﻫﻢ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭ ﺧﻮﺑﯽ
ﻫﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﻧﻤﻮﻧﻪ
ﻫﻢ ﮐﻤﮏ ﺧﺮﺝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺮﺥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﭽﺮﺧﺎﻧﺪ
ﻫﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﮐﻨﯿﻢ
ﻫﻢ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﻨﯿﻢ
ﻫﻢ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺧﻮﺵ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﯿﺮﺍﺏ ﮐﻨﯿﻢ ﺍﺯ ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﻣﺎﻥ
ﻭ ﻣﺎ
ﻫﻨﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ
ﻧﺠﯿﺐ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯿﻢ
ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﻭﻓﺎ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ
ﻣﺎﺩﺭﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ
ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﻣﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﻭ ﭘﺮ ﻣﻬﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺎﺷﻮﯾﯿﻤﺎﻥ ﺳﻨﮓ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﯾﻢ
ﺩﺭﺱ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﯿﻢ
ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﺑﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﺧﺮﺟﯽ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯾﻢ
ﺻﺒﻮﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﺳﯿﻨﻪ ﺳﭙﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﻇﻠﻢ ﻫﺎ ﻭ ﺗﺒﻌﯿﺾ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻃﺎﻗﺖ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯾﻢ
ﺩﺭ ﺭﺍﻫﺮﻭ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺣﻖ ﻫﺎﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻭﯾﻢ
ﻭﺑﺎ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﻓﻘﻂ …
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﻤﺎﻥ ﺍﺷﮏ ﻣﯿﺮﯾﺰﯾﻢ
ﮔﺎﻫﯽ ﭘﺎﯼ ﺳﺠﺎﺩﻩ ﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ
ﮔﺎﻫﯽ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺍﻣﺎﻣﺰﺍﺩﻩ ﺍﯼ ﻣﺴﺠﺪﯼ ﻣﯽ ﺧﺰﯾﻢ ﻭ ﺑﻐﺾ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ
ﻻﯼ ﭼﺎﺩﺭ ﻫﺎﯼ ﺭﻧﮕﯽ ﻣﯿﺘﮑﺎﻧﯿﻢ
ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﻋﮑﺲ ۶ﺳﺎﻟﮕﯿﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻘﻨﻌﻪ ﯼ ﭼﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭ ﺗﻮﯼ ﻣﻬﺪ ﮐﻮﺩﮎ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﻢ
ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺎﻧﮕﯿﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮕﺴﺎﺭ ﺷﺪﻧﺪ
ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻥ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯿﻢ
ﻭ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﻟﯿﻢ .

فرستنده مینا

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

میگی از جنگ و کشاکش
میگی از حریق نفتکش
مجری اخبار و گزارش
…یه آدم دروغگوی

یه برنامه واسه جوونی
روزاتون سبز و اسمونی
قدر میکروفونو میدونی
…عشوه نیا آی بچه
...
ارتباط مستقیم و زنده
بین شهر و چند تا ده
مجری جنگ خانواده
…جیغ نزن اینقدر زنیکه

از زیر چشم همدیگر رو میپایدن
چیز های رئیساشون رو میمالیدن
با صداشون روحمون رو سایدن
…با دروغاشون اعصابمون رو
(آقا اینجا خانوده نشسته)

دکورهای جلف پر از گل
گلهای گلایل وسنبل
کلاغ با ادای بلبل
…اینا رو از کجا اوردن یه مشتی

کت‌های قهوه‌ای خنده‌های لوس
مجری‌های بی معنی و چاپلوس
میگه همه دزدن بقیه جاسوس
…لعنت به هرچی آدم

همه برنامهها پر از غصه
مصاحبه با آدم های چرک و نشسته
فکر میکنه خیلی کار درسته

…خجالت نمیکشه مرتیکه

گروه کیوسک
آهنگ بی تربیت
آلبوم عشق سرعت

+ نوشته شده در  شنبه دهم خرداد 1393ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه

به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه

کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه

نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خونه

از این سرگشتگی بیزارم و بیزار

ولی راه فراری نیست از این دیوار

برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود

برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود

در این سرداب ظلمت نور راهی بود

در این اندوه غربت سرپناهی بود

شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد

کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد

اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم

مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

گنه کردم گناهي پر ز لذت
درآغوشي که گرم و آتشين بود
گنه کردم ميان بازواني
که داغ و کينه جوي و آهنين بود

در آن خلوتگه تاريک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سينه بي تابانه لرزيد
ز خواهش هاي چشم پر نيازش

در آن خلوتگه تاريک و خاموش
پريشان در کنار او نشستم
لبش بر روي لبهايم هوس ريخت
ز اندوه دل ديوانه رستم

فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا مي خواهم اي جانانه من
ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش
ترا اي عاشق ديوانه من

هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
بروي سينه اش مستانه لرزيد

گنه کردم گناهي پر ز لذت
کنار پيکري لرزان و مدهوش
خداوندا چه مي دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاريک و خاموش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

روي آن شيشه ی تبدار تو را "ها" کردم
اسم زيباي تو را با نفسم جا کردم

حرف با برف زدم سوز زمستاني را
با بخار نفسم وصل به گرما کردم

شيشه بد جور دلش ابري و باراني شد
شيشه را يک شبه تبديل به دريا کردم

عرقي سرد به پيشاني آن شيشه نشست
تا به اميد ورود تو دهان وا کردم

در هواي نفسم گم شده بودي اي عشق
با سرانگشت ، تو را گشتم و پيدا کردم

با سرانگشت کشيدم به دلش عکس تو را
عکس زيباي تو را سير تماشا کردم

و به عشق تو فرآيند تنفس را هم
جذب اکسيژن چشمان تو معنا کردم

باز با بازدمي اسم تو بر شيشه نشست
من دمم را به اميد تو مسيحا کردم

پنجره دفترم امروز شد و شيشه غزل
و من امروز بر اين شيشه تو را "ها" کردم

آن قدر آه کشيدم که تو اين شعر شدي
جاي هر واژه، نفس پشت نفس جا کردم

اینک ای شعر مه آلوده خداحافظ تو
ختم این شعر نفسگیر در اینجا کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

بالاخره در زندگی هر آدمی، یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده...مدتی مانده؛ قدمی زده و بعد اما بی هوا غیب ش زده و رفته...
آمدن و ماندن و رفتن ِ آدم ها مهم نیست...
اینکه بعد از پایان ِ رابطه، روزی روزگاری...در جمعی حرفی از تو به میان بیاید، ...آن شخص چگونه توصیف ات می کند مهم است...اینکه بعد از گذشت ِ چند سال، بعد از تمام شدن احساس تان به هم، چه ذهنیتی از هم دارید، مهم است...اینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفی...اینکه تو را چطور آدمی شناخته، مهم است...
به عنوان یک آدم ِ خوب از تو یاد می کند یا بد؟...می گوید بچه ای و رفتارهای کودکانه داری، یا نه، منطقی هستی و می شود روی دوستی ات حساب کرد؟ می گوید دوست ِ خوبی بودی برایش یا مهم ترین اشتباه ِ زندگی اش...خاطرات ِ خوبی از تو دارد یا نه، برعکس...بدترین روزهای زندگی اش را با تو تجربه کرده؟
به گمانم ذهنیتی که آدم ها برای هم به یادگار می گذراند از همه چیز بیشتر اهمیت دارد...

+ نوشته شده در  شنبه سوم خرداد 1393ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

بین خودمان بماند...
اگر از رفتن ها
نیامدن ها
و نبودن هایش بگذریم
"مرد موجودی ست لعنتی و دوست داشتنی"
...
از نگاه
سکوت
غم
غرور
لبخند و چه و چه اش که نگو
دست هایش...
به دست هایش که برسی
کارت تمام است!
خوب نگاهش کن!
ببین چگونه دنیا را در خود جای می دهد!
گاه با نوازشی تو را به خواب می برد و گاه به بیداری
چقدر دوست داشتنیست زمانی که شعر می شود
عشق است که در خیابانی شلوغ شالت را مرتب کند
دیوانه ات می کند زمانی که روی تنت آهسته راه می رود
به دستش می میری
روزی که موهایت را جمع کنند و دکمه هایت را باز
راستی!
تا به حال دستت در دستش
در جیب بارانی اش جا مانده؟؟
وای!
"امان از دست مرد"

+ نوشته شده در  شنبه سوم خرداد 1393ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

از لج تو امشب با چند باکره بودم

چند تای که تا حالا حتی کسی لب به آنها هم نزده بود

پشت به پشت با آنها عشق بازی کردم تا سیر شوم

و آنها را آنقدر به اوج بردم که بسوزند و خاکستر شوند!

اینگونه است تو که نباشی کسی دیگری ارضایم میکند !
...
حرص نزن منظورم پاکتی سیگار بود.

+ نوشته شده در  جمعه دوم خرداد 1393ساعت 2:55 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

یک وقت هایی آدمیزاد "خلوت لازم" می شود !
برای فکر کردن، نقطه ی عطف ایجاد کردن در زندگانی؛
برای تصمیم ِ جدی گرفتن...
باید دست خودش را بگیرد و ببرد یک گوشه ی دنج، جایی، که در آن هیچ خاطره ی ثبت شده ای ندارد !
برود و بشیند و با خودش حرف بزند ...و تکلیف ش را روشن کند !
تاریخ گذشته ها را بریزد دور و چهار چوب جدید وضع کند
آیین نامه بنویسد اصلا !
آیین نامه ی رابطه !
اولین قانون ش هم این باشد "تو مسئول ِ مراقبت از خودت هستی"!!
باید حواس ت پی ِ دل ِ صاحب مُرده ات، دل ِ بی عقل ات باشد که دوباره خطا نکند !
بنویسد که به دلیل نداشتن ظرفیت کافی برای عاشقی، هرگونه رابطه ی احساسی تا اطلاع همیشگی ممنوع است !
عشق ممنوع است، پیاده روی دو نفره خیابان ولیعصر ممنوع است، ارسال اس ام اس عاشقانه ممنوع است، کافه گردی دو نفره ممنوع است !
هر گونه خاطره سازی ممنوع است !
دیدارهای وقت و بی وقت، بوس فرستادن و آیکون قلب ممنوع است.شعر عاشقانه نوشتن ممنوع است !
اصلا هرچیز که احساسات را قلقک بدهد و هوایی ات کند، ممنوع است!
قوانین را که نوشت، زیرش یک خط بزرگ قرمز بکشد و بنویسد اضافه کردن هر ماده و تبصره به این قوانین ممنوع است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

همیشه آخرین سطر برایش می‌‌نوشتم


" روزی بیا که برایِ آمدن دیر نشده باشد "

...
می‌ نوشتم


" روزی بیا که هنوز دوستت داشته باشم


که هنوز دوستم داشته باشی‌ "



می‌ نوشتم


در نبودنت به تمام ذرات زندگی‌ کافر شده ام


جز ایمانِ به بازگشتِ تو


امروز می‌‌نویسم


یقینا آمده است


ولی‌ روزی که من از هراسِ دیوار ها


خانه را که نه


خودم را ترک کرده بودم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  |