ﻭﻗﺘﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﻭﯼ ﺩﻝ ﺩﻝ ﻧﮑﻦ ... ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻧﻤﺎﻥ

ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﮔﺎﺭﺕ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ .

ﻭﻗﺘﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﻭﯼ، ﺣﺘﻤﺎ ﺩﻝ ﺷﻮﺭﻩ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﺮﻭﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ

ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ، ﺑﻐﺾ ﻫﺎﯼ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ...

ﯾﺎ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﯾﺎﺩﺕ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩﯾﻢ

ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﺎﺭﯾﺪ

ﻭ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ .

ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺳﺖ

ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ

ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ

ﺷﻬﺎﻣﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ، ﻋﺸﻖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ... ﺣﺎﻻ ﻫﯽ ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﯼ ، ﺍﺻﻼ ﻫﻤﻪ

ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﮑﺶ

ﺑﮕﻮ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺷﻌﺮ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ

ﻭ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ

ﺣﺘﯽ ﺷﻌﺮ ﻫﻢ ﻗﻠﺒﺶ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﻟﺮﺯﺍﻧﺪ

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ، ﮐﺴﯽ ﻣﻨﺘﻈﺮﺵ ﻧﯿﺴﺖ

ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺶ ، ﻫﻮﺍﯼ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺩﺍﺭﺩ ...

ﻭﻗﺘﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﻭﯼ، ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﻦ

ﺷﺎﯾﺪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﺗﻮ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ

ﻣﻨﺼﺮﻓﺖ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ

ﺷﺎﯾﺪ ﻧﻢ ﺍﺷﮑﯽ ﺑﺒﯿﻨﯽ ، ﻏﺒﺎﺭﯼ ،

ﺧﯿﺎﻟﯽ ﺩﻭﺭ ﺩﺭ ﺁﺳﺘﺎﻧﻪ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪﻥ

ﺷﺎﯾﺪ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ

ﻭ ﺑﻪ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺩﯾﺮﺁﺷﻨﺎﯼ ﻣﺤﺼﻮﺭ ﺩﺭ ﻗﺎﺏ ﺑﮕﻮﯾﯽ : ﺳﻼﻡ ...

ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻨﻮﺯ ﺭﻭﺡ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺳﺮﮎ ﺑﮑﺸﺪ

ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ ﮐﻨﯽ ...

ﺗﻮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ !

ﻣﻦ ﻏﺮﺑﺖ ﭘﺸﺖ ﺁﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ

ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﻧﺮﻭ

ﺍﺻﻼ ﻣﮕﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻋﻮﺽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ؟ !

ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻭﺍﻟﻠﻪ ﺧﯿﺮﺍﻟﺤﺎﻓﻈﯿﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ

ﻭ ﺑﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺟﻬﺖ ﻓﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...

ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺒﯿﻨﻤﺖ ،

ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻣﯽ ﺁﯾﻢ

ﺗﺎ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﺕ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﺭﻓﺘﯽ 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

آدمی گاهی می ماند !

 

سر یک دو راهی یا مثلآ چند راهی !

 

یک طرف دلت باشد

 

یک طرف مصلحت ها !

 

عشق را هی مدام حلاجی کنی

 

به جایی نرسی

 

چون

 

مصلحت ها پاره میکند ، بند حلاجی تو را

 

و یک وقت میشود که

 

آدمی ، خودش را جمع میکند

 

خودش را برمیدارد

 

و دلش میخواهد

 

به دورترین ها سفر کند

 

از همه ی آن چند راهی ها بگذرد

 

و برای خودش در آسمان ، یک راه باز کند !

 

آسمان حداقلش معرفت دارد !

 

درش بسته نمی ماند و هیچ جایی بن بستی ندارد !

 

آسمان حداقلش تو را پرنده میکند

 

پرواز می آموزی و آنوقت سختی نمیماند

 

آدمی اگر میتوانست

 

یک شب هایی که دلش سیر بود

 

کوله بار خستگی ها را

 

روی دوش دنیا جا میگذاشت  

 

و آنوقت پرواز میکرد !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

این روزها ، روزها پر اند از شکایت !

 

از درد دل های یک راننده ی تاکسی تا عاشقانه های مجنون از راه مانده !

 

این روزها ، روزها بغض دارند .

 

آسمان  ابری ، گاهی بارانی و سرد است .

 

قدم های دو نفره از وسط های کوچه بریده است .

 

سوز سرما از پنجره ها رد شده است .

 

هندوانه ی شب یلدا وارداتی شده است !

 

عکس ها روی طاقچه جمع شده .

 

روی یک کوه بلند ، آویزهای امامزاده ها کم شده است .

 

مردم خسته اند این روزها

 

خیابان ها این را گفته اند ،

 

آهنگ ها پرسوز و گیتار ها شکسته اند .

 

" گل پونه های وحشی دشت امید "

 

به فردای دگر رفته اند .

 

این روزها ، روزها پر از شکایت اند .

 

من میفهمم که کبوترها سنگین تر بال میزنند !

 

و هیاهوی ماشین ها از یک نوع دیگرند !

 

من حتی تب جدایی دو عاشق را دیده ام .

 

و دروغ بزرگترها را ..

 

صدای زنگ مدرسه ها بی روح شده

 

و این حرف ها از روح مردگی من نیست !

 

این حرف ها را میبینم

 

این حرف ها در خیابان ها هست

 

در کوچه ها دیده میشود

 

و این روزها برگ های درخت با بغض میریزند و ای کاش

 

بهار

 

زودتر بیاید و

 

دستی بر سر و روی این روزها بکشد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

به یـــادم بــاش..!

 


همین لــــحظه، همین امشب ...

به یـــاد اولین دیــــدار

به یـــاد اولین بوســـــه، در آن پایـــیـز بی تکرار

همین امشب به یـــادم بــاش..!

 

 

به یـــادم بــاش و باور کن نگـــاهم را

تمام عشــــق پنهان در سکـــــوتم را ...

تــو ای عاشــــق تر از بــــاران؛

به یـــادم بــاش..!

همین امشب، همین یک بـــار، همین یک لــحظه از رویـــا،

به یـــاد اولین بوســــــه

به یـــادم بــاش....

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

اهل سکسی؟

اهل سکسی؟چرا تعجب کردی از پستم؟ میخوای دو کلوم حرف حساب بشنوی مرد حسابی؟

تا حالا چند تا دوست دختر داشتی؟

 

تا حالا شده به عشقت بگی اگر دوسم داری بیا سکس؟

 

تا حالا کودوم دختری بهت خیانت کرده؟ تا حالا چند تا دختر لس آنجلسی خوردن به پستت ؟

 

چند تا فاحشه رو دیدی؟ تا حالا چند بار جلو دختر ترمز زدی و خواستی سوارش کنی؟

 

سکس شبی چند؟

 

میدونی چیه؟ تا حالا فکر کردی یکی از این آدمهایی که حاضر شده تنشو در اخیتار تو قرار بده چرا و واسه چی داره اینکارو میکنه

 

تا حالا شده بجای نگاه به تن و قیافش به درونش نگاه کنی؟

 

تا حالا ازش پرسیدی دردت چیه که تن فروشی میکنی؟

 

اصلا تا بحال از خودت پرسیدی واسه چی باید با دختر و ناموس مردم نزدیکی کنم؟

 

این هوس لعنتی رو تا حالا شده کنترل کنی؟

 

چرا داری تو سایت های سکسی دنبال فیلم و عکس و داستان سکسی میگردی؟

 

درد تو چیه؟ چی شد که به این چیزها علاقمند شدی؟

 

آخر هر سکس چی نصیبت شده؟

 

نکنه میخوای بگی نیازه مثل همه نیاز ها؟ یا اینکه خود خدا در وجود ادم قرار داده و از این شعار ها؟

 

نیاز هست خدا قرار داد اما زن آفرید همسر قرار بدی و ...

 

کسی ایراد نمگیره به این موضوع اما اینجوری که الان رواج داره که واقعا بی انصافیه مگه نه؟

 

شده واسه یه بار فقط واسه یه بار پولی که میخوای واسه سکس بهش بدی رو بزاری تو جیبش و بگی آبجی جون اینو بگیر و امروز رو فقط پاک باش

 

تا بحال شده پولو بزاری کف دسشو و بگی فقط بهم بگو چرا و واسه چی اینکارو میکنی؟

 

تا بحال اونها رو جای خواهر حساب کردی

 

گفتی شاید از بی پولی باشه؟ شاید داره شکم بچشو سیر میکنه و شوهرش مرده یا معتاده؟

 

با خودت گفتی این بیچاره خودش هزار درد داره و حالا من نشم درد دیگش

 

تو که خوب میدونی زن ها احساساتی هستن چپرا از احساسش سوء استفاده میکینی؟

 

چرا به اوه دختر بدبخت که نگم از سادگی خودش بهت دل داده رو مجبور میکنی پای عشق دروغین تو تن و بدنشو عریان کنه و بعدش واسه همین عریانی بدنش بگی خداحافظ

 

اونی که بخاطر عشق اینکارو کرد تو متهمش کنی به فاحشگی و بگذری

 

چرا همیشه خودمون رو میبینیم

 

چرا نرفتیم درد رو درمون کنیم چرا همه فکر ما به سکس و این چیزها ختم میشه

 

چرا داری به زن شوهردار هم چشم میدوزی

 

چرا وقتی یه زن شوهر دار از سر هوس میخواد باهاد باشه مردانگیتو نشون نمیدی و بگی من با زن شوهر دار سکس نمی کنم

 

چرا فکر میکنی وقتی دختری بهت خیانت کرد باید بهش تجاوز کنی تا ادم بشه

 

واقعا تن و بدن تو ارزشش بیشتر از اون فاحشه نیست

 

خداییش حیف تو نیست خودتو غرق گناه کنی و اینقدر ارزشتو پایین بیاری که با یه فاحشه نزدیکی کنی؟

 

چرا قدر خودمونو نمیدونیم

 

چرا هنوز که هنوز داریم به خواهر های خودمون تو خیابون تیکه میندازیم

 

چرا فحش ناموسی شده ورد زبون همه

 

نکنه مرد بودن و شاخ بودن رو با فحش ناموسی نشون میدیم؟

 

چرا دیگه حرمت ناموس رو نداریم و با اینکه زنی از کنارمون میکذره باز الفاظ رکیک رو به زبون میاریم

 

واقعا اگر مادر و خواهر تو اونجا بود باز همین قصه بود؟

 

چرا الفاظ سکسی رو بدون شرم و حیا ورد زبون کردیم؟

 

یه دختر مگه چی میخواد از زندگی که باید اینجوری باهاش تا بشه

 

مگه با روسری و بی روسری بیاد تو شهر تو باید فاحشه خطابش کنی؟ آزادی نداره؟ تو از تبار کی هستی که اینجوری هستی؟

 

اصلا بهم بگو شده واسه یه بار فقط واسه یه بار موقع سکس بگی خداجون واسه اینکه یه عمنر غلط کاری کردم و رسوام نکردی این یکی رو به عشق خودت مکیگذرم و هیچ غلطی نمی کنم

 

چرا ابروی خدار و پیش شیطان بردیم و ضایعش کردیم با اینکه خیلی رومون حساب کرده بود اما هیچوقت ابروتو نبرد !!!!

 

مردونگی رو کجا جا گذاشتی که اینقدر راحت داری میون فساد جولون میدی

 

حرف های اخوندی نیست حرف دلمه

 

بیا و واسه یه بارم شده این حرف های رو از داداشت بشنو و کمی بهش فکر کن

 

خداییش این رسمش نیست

 

این رسم مردونگی نیست که همه چیز رو فدای سکس و این چیزها کنیم

 

خدایا تو ببخش

 

_________________

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

سلام بر فاحشه ی درد که هر شب تنی را بغل می کند…امشب در آغوش او می نویسم…

 

درد خروار، خروار می آید و مثقال، مثقال می رود…تپه باشی، البرز کوه می شوی!!

 

رود باشی، دریای خزر !! قطره باشی، باران موسمی!!…درد، آدم را بزرگ می کند! دل

 

را قالبِ اسپرت می اندازد! کفش های روح را واکس می زند! پیراهنِ تدبیر را وصله

 

می دوزد! دامنِ صبوری را چین می اندازد! ساسون های تنهایی را تنگ تر می گیرد!

 

دکمه های حوصله را جا به جا می کند! دست های وسواس گرفته ی ذهن را توی

 

سطل زباله ی تکرارهای نامکرر، ضدعفونی می کند!…درد، تجربه را پشتِ سر می

 

گذارد و جلوتر از مرگ، به خط پایان می رسد!…درد، بهترین سوغاتی حوّاست برای

 

آدم! توی جعبه ای با گارانتیِ ملکوت!…درش را که باز کنی، عطرِ چای دارچین می

 

دهد و آوای ربّنای شجریان!…درد، صبحانه ی مومنانه ای ست که بی حجاب باید

 

خورده شود!…دیواری ست که آجرچینِ عصب های رنج را فرو می ریزد! و خانه ای

 

ست که بدون پنجره ی شهود، نمی توان از سَرسَرای لذّت های زیرپوستی اش

 

گذشت!…دَرد نام دیگرِ دُرد است!…حافظ، دُردی آشام است!!!…قلندران یک لاقبای

 

پاساژهای بی دردی، همه ی سال، نان را به نرخ روز می خورند تا شب یلدا،

 

چهارزانوی فرهنگ بنشینند و تخمه ی فلسفه بشکنند و برگه ی تقدیرهای خیس

 

نخورده ی شان را گوشه ی لپ بی اندازند و آجیلِ تجامل بخورند و انار شهوت دانه

 

کنند و گل پَر و گلابِ ایسم های وارداتی را بر آن بپاشند و…اگر وقت شد! دیوان خاک

 

خورده ی یتیم مانده ی حافظ را بگشایند…بعد توی آن همه واژه، گوشِ جنسی شان

 

همه اش دنبالِ خال و خط و چشم و لب و ساقی و ساغر و زلف و می و باده و ابرو

 

بدود!!!…هیچ کدام شان هم به روی مبارکِ منطقِ نداشته ی شان نیاورند که

 

نفهمیدند منظورِ نظرِ شاعر چیست!! سرِ اندیشه تکان دهند و لب و دهانِ فهم شان

 

را جمع کنند و گوشه ی ابروی تفکرشان را بی اندازند بالا که یعنی، بله! می فهمم

 

!!…گفتم که، حافظ دُردی آشام است و پیراهنِ درک را چنان دریده که تاب مستوری و

 

مستی ندارد!!…یک شب، میانِ تاریکی واژه ها فهمیدم که حافظ، نامِ دیگر درد است

 

حتی اگر شاملو بگوید؛ رندِ یک لاقبای کفرگوی، سر همه ی مان را کلاهی گذاشته

 

به بزرگیِ پانصد و اندی غزل!!…درد، آدم را بزرگ می کند!! و وقتی بزرگ شدی، دیگر

 

نمی توانی لباسِ نوزادیِ درک و فهم ات را بپوشی!!…دیگر نمی توانی برای داشتنِ

 

پفکِ بی خیالی و بی قیدی، گریه ی مصلحتی کنی!!…دیگر نمی توانی به خاطر

 

بستنی آب شده ی عمرت، پای جهالت و لجاجت بر زمین بکوبی!!…دیگر نمی توانی

 

سر جلسه ی آزمونِ قلب ات، روی برگه ی تردیدهای هم کلاسیِ عاشق پیشه ات

 

نگاه کنی!!…دیگر نمی توانی گولّه برف های ایدئولوژیک ات را هرجا که خواستی، روی

 

سر و صورت هر کس که عشق ات کشید، پرتاب کنی!!…دیگر نمی توانی دست کش

 

های ریا را از سرِ سرمای ایمانِ دوزخی، به دست ات بپوشانی!!…دیگر نمی توانی

 

چراغِ زردِ چهارراه های عقاید را، به خیالِ سبز بودنِ باورهایت، چشم بسته رد

 

کنی!!…دیگر نمی توانی بزرگ نباشی!!!…شاید همین جاست که دردِ دوم آغاز می

 

شود!!…دردِ دانستن!!! دردِ بزرگ شدنِ قد و قامتِ خیابان های ذهن! بار و برگِ درخت

 

های تعارض! طبقه های برج های سلوک! ویترین های بوتیک های شهود!…و تلخ تر و

 

گزنده تر از همه، دردِ فهمیده نشدنِ باغچه های افلاطونیِ عشق!…عشق!! فریادرسِ

 

بی منتی که در پشت و پَسَله ی جذابیت های عصرِ تجاهلِ باربی های سیندرلایی و

 

شومَن های همه فن حریفِ عنکبوتی، چنان رنگ و رو باخته است که همین روزها

 

باید توی بیمارستانی که طعمِ الکل می دهد و بوی مرگ، بستری شود و برود زیرِ

 

سرُمِ غزل های سعدی و شطحیات عین القضات!!!…

 

درد، آدم را بزرگ می کند!! و بزرگ شدن، درد آور است!!…اگر گونه ی باورهایت از

 

سیلیِ غفلت های هرمنوتیک، کرخت نشده باشد! می توانی این دردِ نرم و خزنده را

 

حس کنی و لذت ببری!!…درد آدم را بزرگ می کند و وقتی روحت بزرگ شد، دیگر

 

نمی توانی احساسات دیگران را با قاشق چای خوری اندازه بگیری و رنج های شان

 

را ته دیگِ سبزی پلوی شبِ عیدت کنی!!…دیگر نمی توانی، چهار راه های فقر را

 

ببینی اما کودکانِ خمیازه و کار را از حافظه ی گوشی ذهن ات، دیلیت کنی!!…دیگر

 

نمی توانی، لقمه ی نور بخوری اما تاریکی منتشر کنی!!…دیگر نمی توانی یلدا باشی

 

اما تولدِ خورشید را از درونِ شبانه هایت، جشن نگیری!!…یادت باشد، یادم باشد، درد

 

آدم را بزرگ می کند!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

من کیستم؟؟؟؟؟

من « خوشگله » هستم، وقتی پسرهای جوان و ناموس-دزد محله ، وقتشان را بیهوده می گذرانند.

من « کنیز شما » هستم، وقتی مادرم مرا ، به خان روستا معرفی می کند.

من « ضعیفه » هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل ، می خواهند از برادر بزرگم ، حق ارثم را بگیرند.

من « دوشیزه مکرمه » هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود....

من در ماه اول عروسی ام « خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و..... » هستم.

من « یک کدبانوی تمام عیار » هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند.

من « مجید » هستم، وقتی در ایستگاه ، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا،بخاطر غیرتش،با نام فرزندمان، از پیاده رو مقابل، صدا می زند.

من « مادر » هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم ، چون آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.

من « مامی » هستم، وقتی دختر نوجوانم ، در جشن تولد دوستش ، دروغ پردازی می کند.

من « مامانی » هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.

من « سلیطه » هستم، وقتی شوهرم دیر به خانه می آید و چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد و من با دیدن همه اینها،فقط آرام گفته ام:دیر کردی،نگرانت شدم.

من « زوجه » هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه فقط دویست هزار تومان ، نفقه بدهد.

من « سرپرست خانوار » هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.

من « زنیکه » هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.

من « مادر فولادزره » هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم.

من « وروره جادو » هستم، وقتی به خشونت دامادم نسبت به دخترم، اعتراض میکنم.

من « والده آقا مصطفی » هستم، وقتی حاج آقا میخواهد مرا صدا بزند.

من « بانو » هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من « بی بی » هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.

من « ننه » هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم و به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.

من در محاوره ی عربی-اسلامی این کهن بوم « دلیله محتاله، نفس محیله مکاره،ابلیس،شجره مثمره، اثیری، لکاته و.... » هستم.

من « مرحومه مغفوره » هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم.

من « همسری مهربان و مادری فداکار » هستم، وقتی شوهرم،برای اثبات وفاداری اش -البته تا چهلم- آگهی وفات مرا، در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند.

من « والده مکرمه » هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی 20 آگهی تسلیت در 20 روزنامه معتبر چاپ می کنند.
.
.
.
واقعا من کیستم؟؟؟؟؟
اگر شما میدانید، به من بگویید و مرا از این سردر گمی برهانید!!!
واقعا من کیستم؟؟؟

فرستنده مینا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

در کمر پدرمان بوديم جايمان خوب بود
سال ها پيش
شبی که پدر جوان بود
و مادر جوان تر
ثانيه ها نيمه شب را نشان می داد
و وقت خوابيدن کنار هم
عشوه ای بر پا شد
ما از کمر پدر انتقال يافتيم
به شکم مادر
ما با گوش خودمان شنيديم...
که فنر های تخت راضی نبودن
از اين سفر
نُه ماه ما به هر دری کوبيديم
در شکم مادر
که بيخيال ما شويد
نشد
به دنيا آمديم که ای کاش
سَرزا رفته بوديم
حالا هر روز هزار بار
به خودمان می گوييم
ای کاش در آن
خود ارضايی های دوران بلوغ پدر
نوبت ما بود که به دستمال کاغذی آميخه می شديم
و در سطل آشغال می افتاديم
که آن دستمال کاغذی
شَرف داشت به اين
دنياي کاغذی ..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

خوابم نمیبرد... ؛

بغض روی ثانیه هایم راه میرود...

دوباره تو را کم آورده ام!!!

تو را و عطر صبوریت را...

هیچ میدانستی هیچکس به اندازه ی تو مرا نمی فهمد؟؟؟

این را خودم همین روزها ؛

از حال خراب و بغض هایم فهمیدم...

 

شاید یک روز،
یک نفر،
یک جوری آدم را بخواهد که خواستنش
به این راحتی ها تمام نشود!

 

حرفهایم

در دل میمیرند...

اشکهایم

در چشمانم می خشکند

پاهایم

از حرکت می ایستند

بغضم در گلو میمیرد...

من مدت هاست

برای خندیدن

از غصه هایم اجازه می گیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

مثلا همین روزها یکنفر همینطور یکهویی از راه برسد
و همانطور که دارد پاکت سیگارش را که تازه خریده است باز میکند ،
بدون اینکه بخواهد موضوع را آنقدر بزرگ جلوه دهد
از من بپرسد خب بگو ببینم که در دل بی مروتت چه میگذرد ؟

این روزها چه چیزی را به... شدت میخواهی و همانقدر به شدت به آن نمیرسی ؟
اصلا بگو ببینم چند مدت است درست و حسابی درون آینه به خودت نگاه نکردی ؟
آخرین باری که جای حرف زدن با خودت ، با کس دیگری حرف زدی میدانی کی بود ؟
بگو ببینم آخرین باری که برای خودت تنهایی آهنگ گذاشتی و قِر اش دادی کی بود ، یادت می آید یا نه ؟
اصلا هیچ یادت هست از آخرین باری که انگشتان یک دستِ دیگر در دستت بود ، چقدر گذشته است ؟
میتوانی به من بگویی این روزها اختلاف سنی درونت با بیرونت چقدر شده است ؟
بگو ببینم هنوز هم خیابان های پیاده روی ممنوع ات سر جایشان هستند یا نه؟
روزها که همچنان میگذرند ، تو چی ؟ تو از این روزها میگذری یا نه ؟
بگو بدانم این سالها در عمق چند متری خودت سقوط کرده ای که حتی صدایت هم دیگر به این بالاها نمیرسید
بعد با دو انگشتش بزند کف پاکت سیگار اش
یک نخ بگذارد روی لبش و آتش اش کند
بعد سیگار را بدهد دستم
و با تمام جدیتی که میتواند عرضه کند ، در چشمانم نگاه کند و با صدایی دورگه بگوید :
میدانی این راه رفتنی که در پیش گرفته ای پایانش کجاست ؟

وهمانطور که نگاهم جای دیگری است
و چشمانم از سوزشی وحشتناک رنج میبرد بگویم :
خیلی ها راهی را که میروند از سر اجبار است
از سر ناچاری ست
از سر درد است
مجبورند ، مجبور .
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 2:23 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

بعضی روزها آدم دلش میخواد تنها باشه،
دستش تو دست کسی نباشه،
هیچکس باهاش کاری نداشته باشه...
به موسیقی مورد علاقه اش گوش بده،
چند صفحه کتاب بخونه،
با خودش خلوت کنه، ...
به سیگارش پک بزنه ،
بزنه بیرون،
بره زیر بارون...

اما بعضی روزها
آدم دلش میخواد یکی سرزده بیاد سراغش،
کنارش بشینه و دستشو بگیره و بگه میای با هم یه نوشیدنی بخوریم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﻣﺪﯾﺮ ﺑﻪ ﻣﻨﺸﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﯾﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﮐﺎﺭﻫﺎﺕ ﺭﻭ ﺭﻭﺑﺮﺍﻩ ﮐﻦ
ﻣﻨﺸﯽ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻣﯿﮕﻪ : ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺭﺋﯿﺴﻢ ﺑﺮﻡ ﺳﻔﺮ ﮐﺎﺭﯼ , ﮐﺎﺭﻫﺎﺕ ﺭﻭ ﺭﻭﺑﺮﺍﻩ ﮐﻦ
ﺷﻮﻫﺮﻩ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺵ , ﻣﯿﮕﻪ : ﺯﻧﻢ ﯾﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﻣﯿﺮﻩ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﮐﺎﺭﻫﺎﺕ ﺭﻭ ﺭﻭﺑﺮﺍﻩ ﮐﻦ
ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﺪﺭﯾﺲ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮﺵ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ : ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﻫﻔﺘﻪ ﻣﺸﻐﻮﻟﻢ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﯿﺎﻡ
ﭘﺴﺮﻩ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻩ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮔﺶ ﻣﯿﮕﻪ : ﻣﻌﻠﻤﻢ ﯾﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﮐﺎﻣﻞ ﻧﻤﯿﺎﺩ , ﺑﯿﺎ ﻫ...ﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﯿﻢ
ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺮﮐﺖ ﻫﺴﺖ ﺑﻪ ﻣﻨﺸﯽ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻭ ﻟﻐﻮ ﮐﻦ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻧﻮﻩ ﺍﻡ ﺳﺮﻡ ﺑﻨﺪﻩ
ﻣﻨﺸﯽ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ : ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﮐﻨﺴﻞ ﺷﺪ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯿﺎﻡ ﺧﻮﻧﻪ
ﺷﻮﻫﺮ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺍﺵ ﻣﯿﮕﻪ : ﺯﻧﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮﺗﺶ ﻟﻐﻮ ﺷﺪ ﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ
ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺵ ﻣﯿﮕﻪ : ﮐﺎﺭﻡ ﻋﻘﺐ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﯿﮑﺎﺭﻡ ﭘﺲ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯿﺎﻡ ﮐﻪ ﺑﺮﯾﻢ ﺳﺮ ﺩﺭﺱ ﻭ ﻣﺸﻖ
ﭘﺴﺮ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮔﺶ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ : ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﺵ ﺑﺮﻭ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ,
ﻣﻌﻠﻤﻢ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺍﺵ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ ﻭ ﻣﯿﺎﺩ
ﻣﺪﯾﺮ ﻫﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﻮﺷﯽ ﺭﻭ ﻭﺭ ﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﻨﺸﯽ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ
ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﻮ ﮐﻪ ﺑﺮﯾﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

متنفرم ﺍﺯ ﺩختری ﮐﻪ ﺑﺎ کارای بدش ﺑﺎﻋﺚ ﻣﻴﺸﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻳﻪ ﭼﺸﻢ ببینن!!!
ﺍﺯ پسر عروسک بازی ﮐﻪ حتی ﻳﻪ ﺑﺎﺭﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕﻔﺘﻪ گلم ﺍﻣﺎ ﺑﻪ یکی ﮐﻪ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎسن ﻣﻴﮕﻪ ﺧﻮبی ﮔﻠﻢ؟؟؟!!!
از دختری که تن فروشه!!!
ﺍﺯ ﭘﺴﺮ حیوون صفتی ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﻫﺮﺯﻩ ﻣﻴﺪﻭﻧﻪ ﺍﻣﺎ ﺧ...ﻮﺩﺷﻮ ﺧﺪﺍ !!!
ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ ﺍﺯ پسری ﮐﻪ ﺗﺎ دختری میگه ﺳﻼﻡ ﻣﻴﮕﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺑﺪﻩ!!!
ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮی ﻛﻪ ﺗﺎ میگی ﺳﻼﻡ ﻣﻴﮕﻪ ﻛﺎﺭﺕ ﺷﺎﺭﮊ ﺧﺮﻳﺪﯼ ﻭﺍﺳﻢ!!!
ﺍﺯ ﭘﺴﺮی ﮐﻪ ﻫﻤﻪ نامردی و کثافت کاریاشو ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻌﺪ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﻧﺪﯾﺪﻩ میخواد ﻭﺍﺳﻪ ﺯﻧﺪﮔﻴﺶ!!!
ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮی ﮐﻪ ﺗﺎ ﺑﺎﺑﺎﺵ بهش ﻣﻴﮕﻪ ﺑﺎﻻ ﭼﺸﺖ ﺍﺑﺮﻭ ﺑﺎ بقالی ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ رﻓﻴﻖ ﻣﻴﺸﻪ!!!
ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩلتنگی!!!
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﺷﺪﻧﺎ!!!
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﺍی ﻣﺰﺧﺮﻑ!!!
ﺍﺯ ﺍین کسایی ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧﺎﺻﺸﻮﻧﻮ ﻣﻴﺰﻧﻦ ﺗﻮ ﺳﺮ ﺍﻭﻧﺎ ﮐﻪ بی کسن!!!
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﮐﺴﺎیی ﮐﻪ ﺍﺩﻋﺎی ﺁﺩﻡ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻴﮑﻨﻦ ﺍﻣﺎ آﺩﻡ ﻧﻴﺴﺘﻦ!!!
ﺍﺯ ﭘﺴﺮی ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺩﺧﺘﺮ!!!
ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ شده پسر!!!
ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮی ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﭘﺴﺮﺍرو ﻋﺎﺑﺮ ﺑﺎنک ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ!!!
از پسری که همه دخترا رو سوراخی برای ارضا جنسی میبینه !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ساعت از نیمه شب گذشته ...
خسته ...
ﻣﯿﺮﯼ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﻣﯿﮑﺸﯽ ...
ﺩﻟﺖ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﮐﺎﺭﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ..
ﺩﻟﺖ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﮑﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻨﮕﻪ ...
ﺩﻟﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﯾﮑﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺎﺕ ﮔﻮﺵ
ﮐﻨﻪ ... ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ﭼﯿﺰﯼ ﻫﻢ ﺑﮕﻪ ... ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ ..
ﮔﻮﺵ ﺑﺪﻩ ﮐﺎﻓﯿﻪ ...
ﮔﻮﺷﯿﺖ ﺭﻭ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﯼ ، ﭼﮏ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﯽ...
ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﻬﺶ پیام ﺑﺪﯼ ﯾﺎ ﻧﻪ .. ؟؟!!
ﻣﯿﺮﺳﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﺶ ...
هه (Online)
يه خنده ی تلخ ...
ﯾﻪ ﺁﻩ ﺁﺭﻭﻡ ...
ﺑﻐﻀﺖ ﺭﻭ ﺗﻮﯼ ﮔﻠﻮﺕ ﺣﺒﺲ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻭ ﻣﯿﮕﯽ
ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ...
اون اینطوری شادتره ...
عکسشو میبینی ...
با خودت میگی ...
"خوشبحالش چه خوشگل شدی ..."
بعد بغضت ...
.... بیخیال ....
هیچ کس ﻫﻢ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﻧﻤﯿﺸﻪ .... ﮐﻪ ﭼﯽ ﺑﻬﺖ ﮔﺬﺷﺘﻪ ...صبح ﻣﯿﺸﻪ ...
ﻭ باز میخندی ...
همه هم میگن خوشبحالش ...
چه زندگی شادی داره ..
امروزم تموم شد ...
شب شد ...
امشب تکرار دیشب ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

عادت می کند به سیگار که فکر کند
عادت می کند به فکر که سیگار دود کند
تاریکی صندلی ها را بلعیده
تاریکی زمین را پوشانده
سیگارش در دست وُ می پرسد
" رخسارِ جوانی چرا سفید شد ؟!"
چگونه این کوهِ عظیمِ ایستادن
به راه افتاد؟!
چگونه افتاد؟!
چگونه است بر خاکِ سفتِ این جمجمه
گندم می روید هر سال
وَ گندمزاری که از کناره ی شقیقه رج می زند ..
 
آنقدر عادت کرده ام به خیالِ زمستانِ بعد
که نفهمیدم شناسنامه ی برگ ها
در کدامین فصل مُهرِ "فوت شد" خُرد!
این خزان اولاد کدام آبان بود که از دست رفت
این بهار که نزدیک می شود
نوزادِ زِنای کدام برگِ تقویم است
که از پس و پیش اش چیزی نمی داند ؟!
 
نمی توان بازوانت را محکم چسبید وُ
ترا کشاند به داخلِ سطر
ترا بُرد به گذشته
ترا شریکِ پیر شدن کرد
غرقم در ارواحِ نت هایی که می رقصند
غرقم در تاریکیِ اتاق
وَ دود در من غرق شده
 
ده نخ سیگار
صد نخ سیگار
هزار نخ سیگار
در سکوتِ سینه ای می میرند
تا یک بار
نبضی کنارِ آخرین پوکه
سکوت کند.
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

نمی ترسم که معشوقت زنی قد بلند و زیبا رو باشد

نمی ترسم از این که خانه اش بالاشهر باشد و ماشینش آخرین مدل ،از این که عطرهای گرانقیمت بخرد

نمی ترسم از این که بینی باریک و کشیده داشته باشد و آنقدر خوش اندام باشد که تمام لباس های دنیا به تنش زیبا به نظر بیایند

نمی ترسم که چشم هایش درشت و سیاه باشند ،

نمی ترسم از این که بلد باشد آرایش کند ،

بلد باشد آرام و با ناز حرف بزند ،نمی ترسم که با پاشنه بلند تلو تلو نخورد

نمی ترسم که معشوقی داشته باشی که ناز چشم هایش شهر را به هم بریزد ،که کافی باشد شیشه ی ماشینش را پایین بکشد تا ترافیک شود

نمی ترسم از این که معشوقت زنی پخته و با وقار باشد

یا از دخترهایی باشد که سالی یک بار کربوهیدرات نمی خوردند تا اندام باربی مانندشان را حفظ کنند

نمی ترسم که بی نقص و نفس گیر باشد ،که زبیا ترین زن دنیا باشد

می ترسم شبیه من باشد

یک دختر به غایت متوسط

می ترسم مانتو های گل گلی بپوشد و چشم های ریز رنگ پریده داشته باشد

شبیه من ماهی های کوچک روی لباسش بدوزد

موهایش صافی موهای من را داشته باشد ،همرنگ موهای من باشد

می ترسم از آهنگ های من خوشش بیاید

می ترسم در نبودت شاعر شود

می ترسم نتواند زیر درخت های انار تو را ببوسد

از هم آغوشی بترسد

نتواند پول بشمارد

دقیقه ای سیصد بار بیفتد زمین

می ترسم تمام کامل نبودن های مرا داشته باشد

و این وحشتناک است...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

روحم آزرده مرا وسوسه بیهوده مکن

 

دگر این لحظه تن پاک من آلوده مکن


یاریم کن که رود از یادم غم دیرینه ی این خاطره ها

 

شوق پرواز سراپای مرا میکشد تا پس این پنجره ها

 

پیش رویم بگشا پنجره ای تا از آن پنجره پرواز کنم

 

روحم از قید تن آسوده شود هستی دیگری آغاز کنم

 

آسمون ابراتو بردارو و برو

 

دیگه تنها من و بگذار و برو

 

آسمون اخماتو وا کن آبی شو

 

آسمون آفتابی شو ، آفتابی شو

                                  

آسمون غرق به خون دل من

 

آسمون دشت جنون دل من

 

تک وتنها توی دنیای بزرگ

 

آسمون بی همزبون دل من

 

آسمون مرده دیگه مهر و وفا

 

عزم ما پر شده از رنگ وریا

 

نه محبت میشه پیدا نه صفا

 

آسمون قهره دیگه از ما خدا

 

آسمون کاشکی که میشد بپرم

 

تو دل آبی تو خونه کنم

 

کاشکی میشد مثال ابرای تو

 

زار زار گریه ی مستونه کنم

 

آسمون غرق به خون دل من

 

آسمون دشت جنون دل من

 

تک وتنها توی دنیای بزرگ

 

آسمون بی همزبون دل من

 

شوق پرواز سراپای مرا میکشد تا پس این پنجره ها

 

پیش رویم بگشا پنجره ای تا از آن پنجره پرواز کنم

 

روحم از قید تن آسوده شود هستی دیگری آغاز کنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

زندگي يه بازيه کي ازعمرش راضيه

ابر گريونه دلم چشمه خون دلم

نميتونم دلم رو راضي کنم 

اين دل ديوونه رو راضي به اين بازي کنم

يه بهونه براي بودن و موندن ندارم

تو گلوم بغض غمه هواي خوندن ندارم

همه جا سرد و سياه رو لبهام ناله و آه

سر من بي‌سايه‌بون نگهم مونده به راه

دست من غمگين و سرد تو گلوم يه گوله درد

نه بهاري نه گـلي پاييزه پاييز زرد

دلي که دلدار نداره با زندگي کار نداره

غريب اين ديارم يه آشنا ندارم

سرم بي سايه بونه دلم يه پارچه خونه

غم تو دلم نشسته بال و پرم شکسته

غريب اين ديارم يه آشنا ندارم

سرم بي سايه بونه دلم يه پارچه خونه

همه جا سرد و سياه رو لبهام ناله و آه

سر من بي سايه‌بون نگهم مونده به راه

دست من غمگين و سرد تو گلوم يه گوله درد

نه بهاري نه گـلي پاييزه پاييز زرد

دلي که دلدار نداره با زندگي کار نداره

غريب اين ديارم يه آشنا ندارم

سرم بي‌‌سايه‌بونه دلم يه پارچه خونه

غم تو دلم نشسته بال و پرم شکسته

غريب اين ديارم يه آشنا ندارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 
بي تو دلم گرفته و زندوني شهر شماست 
 
ديدن روي ماه تو راه نجات دل ماست 
 
هنوز نگاه مست تو شراب دردانه ماست 
 
اگه هنوز دل مي تپه از چشم شهلاي شماست
 
عشق و شراب و رازقي جاذبه شهر شماست
 
به حافظ شما قسم خدا نگهدار شماست 
 
عاشقي و در به دري حادثه شهر شماست 
 
صفاسرا و نرگسا زينت مهتاب شماست 
 
بوسه گرم و آتشين هديه به دستاي شماست
 
پرستوها كه كوچ كنند غم به دل ما عاشقاست 
 
شراب ناب شهرتون خون دل ما عاشقاست 
 
صفا صفاي دل ماست عاشق كشي راه شماست 
 
عاشقي روي ماه تو واله و شيداي شماست 
 
سراسراي زايراست خون به دل ما عاشقاست
 
صفا صفاي عارف است دل پي ديدار شماست 
 
سراسراي زايراست خون به دل ما عاشقاست
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

این ترانه بوی نان نمی‌دهد
بوی حرف دیگران نمی‌دهد

سفرهء دلم دوباره باز شد
سفره‌ای که بوی نان نمی‌دهد

نامه‌ای که ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمی‌دهد:

با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی‌دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی‌دهد

یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه، آسمان نمی‌دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد، زمان نمی‌دهد!

فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی‌دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی‌دهد

هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه‌ای به رایگان نمی‌دهد

کس ز فرط های‌و‌هوی گرگ و میش
دل به هی‌هی شبان نمی‌دهد

جز دلت که قطره‌ای است بیکران
کس نشان ز بیکران نمی‌دهد

عشق نام بی‌نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی‌دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی‌دهد

ناامیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن…نمی‌دهد

پاره‌های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی‌دهد

خواستم که با تو درد دل کنم
گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

شام هجران تو تشریف به هر جا ببرد

در پس و پیش هزاران شب یلدا ببرد

دود آتشکده از کلبه عاشق خیزد

گر به کاشانهٔ خود آتش موسا ببرد

میجهد برق جمالی که دهد اجر فراق
...
کیست تا مژده به یعقوب و زلیخا ببرد

عشق چون بر سر کس حملهٔ بیداد آرد

اولش قوت بگریختن از پا ببرد

هرکرا بر در نازک بدنان خواند عشق

دل و جانی که بود ز آهن وخارا ببرد

آنکه سود سر بازار محبت خواهد

باید آنجا همهٔ سرمایهٔ سودا ببرد

در برو باز زنم بی رخ او رضوان را

گر به گلزار بهشتم به تماشا ببرد

ندهد طوف صنمخانه به سد حج قبول

شیخ صنعان که دلش را بت ترسا ببرد

با چنین درد که وحشی به دعا می‌طلبد

بایدش کشت اگر نام مداوا ببرد

+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

خواهم آن عشق که هستی ز سرما ببرد

بیخودی آید و ننگ خودی از ما ببرد

خانه آتش زدگانیم ستم گو میتاز

آنچه اندوخته باشیم به یغما ببرد

شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کند
...
پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد

دوزخ جور برافروز که من تاقویم

نشنیدم که مرا اخگری از جا ببرد

جرعهٔ پیر خرابات بران رند حرام

که به پیش دگری دست تمنا ببرد

وحشی از رهزن ایام چه اندیشه کنی

ما چه داریم که از ما ببرد یانبرد

+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺩﻟﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺐ ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﺷﮑﺮﯼ ﺩﮔﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﺑﺎﻥ ﮐﺰ ﺷﮑﻮﻩﺍﻡ ﭘﺮ ﺯﻫﺮ ﺑﻮﺩ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺷﮑﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﺩﮔﺮ ﺭﺍﻩ ﮐﺪﺍﻣﯿﻦ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ, ﺻﺒﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺯﺩ
ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺶ صﺪ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺩﺭ ﮐﻤﯿﻨﮕﺎﻩ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﻝ ﮐﺰ ﻣﻦ ﺑﺤﻞ ﺑﺎﺩﺍ
ﺩﮔﺮ ﻧﺎﻣﺪ ﺯ ﻣﻦ ﯾﺎﺩﺵ ﺑﻠﯽ ﺻﺤﺒﺖ ﺍﺛﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﺩﻋﺎﻫﺎﯼ ﺳﺤﺮ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻣﯽﺩﺍﺭﺩ ﺍﺛﺮ ﺁﺭﯼ
ﺍﺛﺮ مﯽﺩﺍﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﮐﯽ ﺷﺐ ﻋﺎﺷﻖ ﺳﺤﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﻬﺮ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﯾﻦ ﺩﻟﯿﻠﻢ ﺑﺲ
ﮐﻪ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺭﺍ ﻓﺰﻭﻧﺘﺮ ﻣﻬﺮ ، ﺣﺴﺮﺕ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﻋﺠﺐ ﻧﺒﻮﺩ ﺯ ﻭﺣﺸﯽ ﮔﺮﯾﻪﻫﺎﯼ ﺗﻠﺦ ﻧﺎﮐﺎﻣﯽ
ﮐﻪ ﺯﻫﺮﺁﻟﻮﺩﻩ ﭘﯿﮑﺎﻧﻬﺎﯼ ﺣﺴﺮﺕ ﺑﺮ ﺟﮕﺮ ﺩﺍﺭﺩ

+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

زرتشت را ديدند مشعلى و جام آبي در دست , پرسيدند كجا ميروي؟ گفت: ميروم با اين آتش، بهشت را بسوزانم و بااين آب ،جهنم راخاموش كنم, تامردم خدا را فقط بخاطر عشق به او بپرستند نه بخاطر عياشی دربهشت و ترس ازجهنم. من اگر پيامبر بودم ، رسالتم شادمانى بود بشارتم آزادى و معجزه ام خنداندن كودكان, نه از جهنمى مى ترساندم نه به بهشتى وعده ميدادم تنها مى آموختم انديشيدن را و "انسان" بودن را . ( کوروش کبیر )

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺍﻭﺍﯾﻞ ﺩﻫﻪ ﺷﺼﺖ کودکی ﺑﯿﺶ ﻧﺒﻮﺩﻡ، ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺩﺍﺭﻡ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺎﻣﭙﻮﯼ ﻣﻮﺟﻮﺩ، ﺷﺎﻣﭙﻮﯼ ﺧﻤﺮﻩ ﺍﯾﯽ ﺯﺭﺩ ﺭﻧﮓ ﺩﺍﺭﻭﮔﺮ ﺑﻮﺩ . ﺗﺎﺯﻩ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻣﺴﺠﺪ ﻣﺤﻞ ﺗﻬﯿﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺷﺎﻧﺲ ﯾﺎﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺎﻣﭙﻮ ﻫﺎ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﺭﻧﮕﺶ ﮐﻪ ﺭﺍﯾﺤﻪ ﺳﯿﺐ... ﺩﺍﺷﺖ ﮔﯿﺮﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﮐﯿﻒ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ .

< < ﺳﺲ ﻣﺎﯾﻮﻧﺰ ﮐﺎﻻﯾﯽ ﻟﻮﮐﺲ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻭﯾﻔﺮ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﯾﺎﻡ ﯾﺎﻡ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺑﻮﺩ .
< < ﺻﻒ ﻫﺎﯼ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺩﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺳﺮﺩ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ 20 ﻟﯿﺘﺮ ﻧﻔﺖ، ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻫﺎ ﺳﺮ ﮐﭙﺴﻮﻝ ﮔﺎﺯ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﺎﻣﯿﻮﻥ ﺩﺭ ﻣﺤﻠﻪ ﻫﺎ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﻣﯽ ﺷﺪ، ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﮔﺎﺯﻭﺋﯿﻞ ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺩﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﺐ .
ﺭﻭﻏﻦ، ﺑﺮﻧﺞ ﻭ ﭘﻮﺩﺭ ﻟﺒﺎﺳﺸﻮﯾﯽ ﺟﯿﺮﻩ ﺑﻨﺪﯼ ﺑﻮﺩ،
< < ﻧﺒﻮﺩ ﭘﺘﻮ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺗﺎﺯﻩ ﻋﺮﻭﺳﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻬﯿﻪ ﺟﻬﯿﺰﯾﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﺩﺳﺮ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﭘﻮ ﺷﯿﺪﻥ ﮐﻔﺶ ﺁﺩﯾﺪﺍﺱ ﯾﮏ ﺭﻭﯾﺎ ﺑﻮﺩ .
< < ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩ، ﺑﻤﺐ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻮﺷﮏ ﻭ ﺷﻬﯿﺪ ﻭ ...
< < ﺍﻣﺎ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﻗﺤﻄﯽ ﺻﺤﺒﺖ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ !
< < ﯾﺎﺩﻡ ﻫﺴﺖ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺸﺎﺭﻫﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻭﺍﻧﺖ ﺍﺭﺗﺸﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻤﻊ ﺁﻭﺭﯼ ﮐﻤﮏ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺑﺴﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﺍﺩ ﻏﺬﺍﯾﯽ، ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﭘﺘﻮ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺑﻮﺩ .
< < ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻮﺩ، ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ، ﺧﺐ ﺩﺭﺩ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ .
< < ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﻣﺎ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻤﻠﻮ ﺍﺯ ﺍﺟﻨﺎﺱ ﻟﻮﮐﺲ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺩﺭ ﻫﺮ ﻣﺤﻠﻪ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ﻭ ﻧﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ﺩﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﺴﺖ . ﺍﺯ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﺷﮑﻼﺕ ﻭ ﺗﻨﻘﻼﺕ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﺻﺎﺑﻮﻥ ﻭ ﺷﺎﻣﭙﻮﯼ ﺧﺎﺭﺟﯽ، ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﻟﻮﺍﺯﻡ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﺗﺎ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﻭ ﺗﺒﻠﺖ، ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﯼ ﻻﻏﺮﯼ ﺗﺎ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺳﺎﮊﻭﺭ، ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺯﺍ ﺗﺎ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺑﺎ ﺭﻭﮐﺶ ﻃﻼ، ﺭﯾﻨﮓ ﺍﺳﭙﺮﺕ ﺗﺎ ...
< < ﻭ ﺣﺎﻝ ﺑﺎ ﺗﻦ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺑﻪ، ﺗﮑﯿﻪ ﺯﺩﻩ ﺑﺮ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎ ﻧﺮﻡ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﮐﻠﻤﻪ ﻗﺤﻄﯽ ﺑﻪ ﻟﺮﺯﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺑﺎﺯﺍﺭﻫﺎ ﻫﺠﻮﻡ ﻣﯽ ﺑﺮﯾﻢ .
< < ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺗﯽ ﺷﺮﺕ ﺑﻨﺘﻮﻥ ﮔﯿﺮﻣﺎﻥ ﻧﯿﺎﯾﺪ ! ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﺪﯾﺘﺮﺍﻧﻪ ﺍﯾﯽ ﻧﺎﯾﺎﺏ ﺷﻮﺩ ! ﻭﯾﺴﮑﯽ ﮔﯿﺮﻣﺎﻥ ﻧﯿﺎﯾﺪ ﭼﯽ ! ؟ ﺍﺷﺘﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺼﺮﻑ، ﺗﺠﻤﻞ، ﭘﺰ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﻟﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺳﯿﺮﯼ ﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
< <ﻭﺭﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﻧﺘﺸﺎﺭﺍﺕ، ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩﯼ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﻫﺎﻣﺎﻥ، ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩﻫﺎ، ﻋﻘﺐ ﺍﻓﺘﺎﺩﮔﯽ ﺩﺭ ﻋﻠﻢ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻫﻨﺮ، ﺗﻌﻄﯿﻠﯽ ﺧﺎﻧﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎ، ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﻣﻄﺒﻮﻋﺎﺕ ﻭ ... ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﮔﺮﺍﻥ ﺷﺪﻥ ﺍﺩﮐﻠﻦ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪ ﻣﺎﻥ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﺮﺍﻧﯿﻢ ! ...
< < ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎ ﻧﻮﺷﺖ ...
< < ﺧﻼﺻﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺟﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺮﺧﺎﺵ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺧﺸﻢ .
< <ﻫﺮﮐﺲ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺧﻮﯾﺶ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ !
< < ﻗﺤﻄﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺤﻄﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺍﺳﺖ
< < ﻗﺤﻄﯽ ﻫﻤﺪﻟﯽ
< < ﻗﺤﻄﯽ ﻋﺸﻖ

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

در دل خسته ام چه میگذرد؟

این چه شوری است باز در سر من؟

باز از جان من چه میخواهند

برگ های سپید دفتر من؟

من به ویرانه های دل چون بوم

روزگاری است های و هو دارم.

ناله ای دردناک و روح گداز

بر سر گور آرزو دارم.

این خطوط سیاه سر در گم

دل من روح من روان من است

آنچه از عشق او رقم زده ام

شیره ی جان ناتوان من است.

سوز آهم اثر نمیبخشد

دفتری را چرا سیاه کنم؟

شمع بالین مرگ خود باشم

کاهش جان خود نگاه کنم.

بس کنم این سیاه کاری.بس!

گرچه دل ناله می کند :« بس نیست !»

برگ های سپید دفتر من

از شما رو سیاه تر کس نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ،ﻣﺸﺨﺺ ﺷﻮﺩ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ، ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮎ... ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﯼ ، ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻕِ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ !
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ !
ﺁﺩﻣﻬﺎیی هستند که ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ بی صدا ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ..........

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

از چه بگویم ...
از دردهای مشترکی که این روزها بر در و دیوار شهر رِخنه کرده است
از پسرک شهر بگویم که تختخوابش مالامال از عطرهای زنانه است یا از دخترک قصه ام که دیوانه وار عاشق همه کس میشود
از ماُمورهای معذور بگویم یا از معذورهای مزدور ؟
از بکارتی بگویم که این روزها بیشتر حالت ارتجاعی دارد یا از شیخ شهر که از روابط بین دو نفر گناه کبیره می سازدو شبها با اشک شوق ناشی از هفتادمین صیغه راه را برای... رسیدن به خدا هموار می سازد.
از نیمه شب با مزه لیدوکائین یا از گرگ و میشی با طعم گراس از بوسه با طعم رژ لب یا از غصه با طعم الکل از خانه بگویم
یا از مکان از 0930 بگویم یا از0939 از عجیجمو ، عجقم یا از مشترک مورد نظر در حال مکالمه است
از بغض مادر بگویم یا از درد پدر...
از غیرت برادر بگویم یا از عشوه های خواهر
از بنیان خانواده بگویم یا از خانواده بی بنیان ....
از چه بگویم ؟؟!
در این شهر طاعون همه گیر شده، بسوزانید که اینجا خفقان بیداد می کند....
خسته ام....

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺍﺭﺯﺍﻥ ﻓﺮﻭﺧﺘﯽ ﺍﻡ ﺍﯼ ﺗﻤﺎﻡِ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ....
ﮐﺎﻓﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱِ ﺑﻨﺪﮔﯽ ﺍﻡ؟ !
ﺁﺭﯼ ... ﺗﻤﺎﻡِ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺍﻡ ﺑﭽﮕﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ .....
ﻣﻦ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﻭُ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ !
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﻭُ ﻣﺮﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ ....
ﺩﺭ ﺑُﻬﺖ ﻭُ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﺍﻡ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ .....
ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ ...ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﯼ ....
ﻣﺜﻞِ ﻏﻤﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻪ ﻗﻠﺒﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﯼ ....
ﺩﺭﮐﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﻍ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ ...
ﻣﻦ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﺳﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺍﻡ ........
ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﻗﻠﺐِ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻭﻓﺎ ﻧﮑﺮﺩ ....
ﺭﻓﺘﻦ ﺯِ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ ﺗﻮﺭﺍ ... ﺍﺯ ﻣﻦ ﺟﺪﺍ ﻧﮑﺮﺩ !
ﺍﺭﺯﺍﻥ ﻓﺮﻭﺧﺘﯽ ﺍﻡ ﺍﯼ ﺩﺍﺭ ﻭ ﻧﺪﺍﺭِ ﻣﻦ ....
ﺟﺎﯼِ ﺗﻮ ﺳﺒﺰ ﻣﺎﻧﺪﻩ، ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ، ﮐﻨﺎﺭِ ﻣﻦ!
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺗﻤﺎﻣَﺖ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺣﺮﺍﻡ ﺷﺪ .....
ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻣﺖ ... ﻋﺰﯾﺰﻡ ... ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ !

+ نوشته شده در  شنبه هفتم تیر 1393ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  |