ما ایرانی ها از هر دو نفرمان یک نفرمان آواز می خواند ، اینکه صدایش

دلنشین است یا گوشخراش ، بماند برای بعد. از هر سه نفرمان یک نفر

شعر می سراید ، اینکه شعرش محتوا دارد یا خیر ، بماند برای بعد .از هر

چهار نفرمان یک نفر به سازی علاقه دارد ، اینکه به خاطرش دوره  دیده یا

فقط درباره اش حرف زده ، بماند برای بعد. خیل کثیرعلاقمندان به

هنرپیشگی و تاتر و سینما هم که به طور کلی در این آمار من درآوردی 

بنده نمی گنجند، اما اصل حرفم این است که جمعیت قابل توجهی از این

کشور اهل شعر و موسیقی و هنر هستند و... هنر چیست ؟ تعریفش هر

چه که باشد شرط بقایش این است که هی  نو به نو شود و برای نوبه نو

شدن هم چاره ای نیست جز آنکه آدمیزاد شک کند به آموخته های

خودش و به جای تکرار مکررات بیاموزد و بازهم بیاموزد.

ما ایرانی ها از هر دو نفرمان ، دو نفرمان به دریایی از یقین های تاریخی

واجتماعی و سیاسی بند هستیم ، اما اینکه چطور اجتماعی داریم و چقدر

برای تصحیح دیکته هایش سهم داریم ووو بماند برای بعد و بعد یعنی...

زمانی که برای پاسخ به سوالاتمان به کتابخانه رفتیم . زمانی که از این

آمار چندش آور ده دقیقه مطالعه در سال درآمدیم . زمانی که هر مزخرف

بی پایه وبی اساسی را به اشتراک نگذاشتیم ، زمانی که فحش ندادیم ،

از اطلاعات جدید نترسیدم ...

می بینید!!! "بعد" زمان مجهول و خطرناکی  است در آینده ... بهتر است

گفتگو درباره ی آن بماند برای همان " بعد" .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت ۱۱:۳ قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

حالا که می دانم

دیگرعاشقم نمی شوی

آواز می خوانم گاهی

با صدای پرستوهای نزدیک خانه ات

حالا که می دانم 

دیگرعاشقت نمی شوم

می رقصم گاهی

شبیه برگ های گیاهان خانه ات

حالا که می دانم

تو رفته ای و من نیز

دیگربه یادت نخواهم بود

نقاشی می کنم گاهی

جهان زیبایی را

که هرگز نداشتیم

برای روزهایی که خواهند آمد

برای آنها که خواهند ماند

 

برای آنها که عاشق می شوند

برای شاعرانه بودن

و شاعرانه یعنی 

جهان را زیباتر خواستن

حتا وقتی که تو نیستی

حتا وقتی که من رفته ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت ۱۱:۱ قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

کمتر رانندگی می کنم ، بیشتر پیاده روی می کنم ، بیشتر با وسایل نقلیه

عمومی این طرف و آن طرف می روم ، می خواهم سهمی داشته باشم ،

در کمی بهتر بودن هوایی که مال من هم هست .

تلفن همراهم همیشه همراهم نیست ، گاهی بدون تلفن می روم توی

کوچه ، توی خیابان ، توی مطب دکتر ، مگر باید همیشه در دسترس باشم

؟ وقتی همیشه در دسترس باشم ، دسترسی به خودم کم کم دشوار    

    می شود . می خواهم از خودم سهمی داشته باشم ، خودی که دلش

هوای مرا می کند و دلش می خواهد جایی در خلوت به او توجه کنم ...

دوست دارم کمتر حرف بزنم ، بیشتر گوش کنم ، بیشتر کتاب بخوانم ،    

می خواهم چیزی یاد بگیرم ، باور دارم وقت برای زیستن خیلی کم است و

خیلی چیزهاست که هنوز بلد نیستم.

دوست دارم بیشتر بخندم ، کمتر گریه کنم ، برای همین آدم های زندگیم

خیلی زیاد نیستند ، فقط چند نفری ...

 می خواهم از زندگی سهمی از زندگی کردن داشته باشم و نه فقط زنده

بودن ، و همه ی اینها برایم عادی است ، برایم یک زندگی خیلی معمولی

است و هی از کنار من رد می شوند و صدایشان به گوش می رسد که

این زن  چقدر تلخ است ، چقدر تلخ !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت ۱۱:۰ قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

مذکرهایی که در شبکه های مجازی یک عکس غیرقابل شناسایی به

جای عکس واقعی شان می گذارند،

مذکرهایی که شماره تلفن دومشان و یا شاید سومشان را برای زنی          

می فرستند که مطمئن شده اند هویت مجازی اش همان هویت           

حقیقی اش است ،

مذکرهایی که لفظ قلم می نویسند لفظ قلم حرف می زنند و امیدوارند یک

احمقی را پیدا کنند که هوسهایشان را بدون مزاحمت در زندگی

خصوصیشان پاسخ دهد ،

مذکرهایی که برای همه ی این دروغ ها به خودشان حق می دهند و اگر

شکارشان به قدر کافی احمق نبود و جواب سربالا داد ، ادبیات واقعیشان را

آشکار می کنند ،

چقدراین مذکر ها چقدر دنیا را بدتر کرده اند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت ۱۰:۵۹ قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت ۹:۵۳ قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

رَسمــ آدَمهـــایَش عجیبــــ اَســتـــ !
اینجـــا گمــ کــ بشوے
بهـ جاے اینکهــ دنبالَتـــ بگـــردَند
فـــراموشَتـــ مــے کَنَند....!
عـــاشق کـ بشَوے
بهـ جاے اینکهــ دَرکتـــ کنَنــد متَهَمتــــ مـے کـنَند...!
فـــرهنگــ لغتـــ اینجـــا چیزے از عشــق و احســـاس و غـــرور سرش نمــے شَود...!
زیاد کـ خوبـــ باشــے زیــآدے مے شَوے....!
زیاد کــ دمــ دَستـــ باشـے تکــــرارـے مے شَوے....!
زیاد کــ بخنـــدے برچسبـــ دیوانگـے مــے خورے....!
و زیاد کـ اشکــ بریزے.....عـــاشقـے....!
اینجـــا فقطــ بایَد براے دیگـــران
نفـــ ـــســ ـــ بکـــ ـــ شــ ــ ے ......!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت ۲۰:۲۲ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.
قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.
خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.
کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند.
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.
عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت ۲۰:۲۰ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

مڪالمهـ هــایـ ڪوتاهـ 

 

ڪـفاف گلایــهـ هــایـ بلند مرا نخواهــد داد... 

تا ڪی سلام ڪنیــم، 

פـال هــم را بپرسیــم، 

و بهـ هــم دروغ بگویــیــم ڪهـ خوبیــم...! 

دروغ هــایــمان از سیــم هــایـ تلگراف و ڪوهــهــا و دشت هــا عبور ڪنند 

و صادقانهـ بهـ هــم برسند 

ما ؋ـقط 
دروغهــایــمان بهـ هــم میـرسد 

من مڪالمهـ هــایـ ڪوتاهـ 

 

ڪـفاف گلایــهـ هــایـ بلند مرا نخواهــد داد... 

تا ڪی سلام ڪنیــم، 

פـال هــم را بپرسیــم، 

و بهـ هــم دروغ بگویــیــم ڪهـ خوبیــم...! 

دروغ هــایــمان از سیــم هــایـ تلگراف و ڪوهــهــا و دشت هــا عبور ڪنند 

و صادقانهـ بهـ هــم برسند 

ما ؋ـقط 
دروغهــایــمان بهـ هــم میـرسد 

من خوب نیــستم... 

اصلا. 

 

 نیــستم... 

اصلا

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۸:۵۵ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

اشعارم روبه تباهی ست

 

شعرم لم داده به

 

 جایی تریاک می کشد

 

پشت این حواشی

 

خیره به ناکجایی

 

باورندارم قاطی قصه شد ه ایی

 

ودرقاب حافظه ی من جا گرفته ایی

 

دلم پر می کشد به سویت

 

بیاتماشاکن

 

امان ازاین نقاشی

 

همین که روبرویم دست به سینه ایستاده ایی

 

یعنی دودست داردتلاقی

 

باید تورادید

 

تاهرکجا که باشی

 

آسمان نم نم بارید

 

وقتی نمی شودفراموشت کرد

 

بایدحتی ازاینجاگذشت

 

وقتی نباشی

 

دیگرهیچ پاییزی نمی تواند بهاریم کند

 

وقتی فصلهای حضورت خط خطی ست

 

هنوزپاییزم بنگرکه برگهای

 

خاطراتت آرام آرام می ریزد

 

وقتی ازحجم نبودنت تمام فضای بغض آلود

 

مرا گرفته

 

دیگرهوای پرزدن نمی ماند

 

تونباشی باش

 

من ازهستی ات هستم

 

راهی نیست جز یادت

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۲۳:۳ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

این شعرنزدیک به شعرنیمایی است

 

امیدوارم خوشتان بیاد

 

 

 

آسمان ابری ومن بارانی

 

آسمان توطیه ی چشمانت

 

چشم تو صاعقه ایی می خواند

 

آسمان ابری ومن بارانی

 

دل من خسته وغمگین

 

حالا

 

پرحرفم

 

دل تو بی رحم است

 

من وتو زمزمه ی پرحرفیم

 

ساکت اما گاهی پردردیم

 

توکه پنجره راهی بستی

 

به خیالت دل من آرام است

 

باز کن پنجره را

 

چشم تو بی رحم است

 

این که می بینی طوفان نیست

 

یادتو می چرخد

 

یادتومی خندد

 

یادتو می بلعد

 

تو ببین من چرابی رنگم

 

شاید این فصل به من می خندد

 

شاید این فصل مرا می بلعد

 

شهر من رویایی است که درآن خوابیدم

 

وتوهستی دربش

 

وتوهستی قلبش

 

آسمان جرات دیدارتو بود

 

آسمان مال توبود

 

شهرمن چون شیری است

 

که تو رامی بیند

 

می خوابد!

 

شاید درکلاسی دیگر

 

درشعری نمناک

 

می نویسم باران

 

چشم دیدارتو بود

 

آسمان سهم تو بود

 

آسمان مال توبود

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۲۲:۵۵ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺍﯾﺮﺍﻧﯽﺍﻡ

ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺁﺯﺍﺩﻩﺍﻡ ،

ﭘﯿﺮﻭ ﺧﯿﺎﻡ، ﺍﻫﻞ ﺑﺎﺩﻩﺍﻡ

ﻋﺎﺷﻖ ﺁﺯﺍﺩﯼﺍﻡ، ﺍﻫﻞ ﺧِﺮﺩ،

ﺩﺭﮔﺮﯾﺰ ﺍﺯﺳﺠﺪﻩ ﻭ ﺳﺠﺎﺩﻩﺍﻡ.

ﺍﻫﻞ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺍﻫﻞ ﺩﻟﻢ

ﺍﻫﻞ ﺷﻌﺮﻡ، ﺍﻫﻞ ﺷﻮﺭ ﻭ ﺷﺎﺩﯼﺍﻡ

ﻣﺮﺗﺪﻡ ﻣﻦ، ﮐﺎﻓﺮﻡ، ﮔﺒﺮﻡ ﻭﻟﯽ

ﮐﻮﺭﻭﺵ ﻭ ﺯﺭﺗﺸﺖ ﺭﺍ ﻣﻦ ﺯﺍﺩﻩﺍﻡ .

ﻣﻦ ﺧﻄﺎ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﻫﺮﮔﺎﻩ ﮐﻪ

ﮔﻮﻫﺮ ﺳﯿﻤﺮﻏﯽﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﻪ

ﭘﯿﺸﮑﺎﺭِ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺷﺪﻩ؛

ﺳﺮ ﺑﻪ ﻣُﻬﺮ ﺍﻫﺮﻣﻦ ﺑﻨﻬﺎﺩﻩﺍﻡ !

ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺍﯾﺮﺍﻧﯽﺍﻡ

ﺧﺎﮐﯽﺍﻡ، ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﺍﻡ، ﺍﯾﻨﺠﺎﺋﯽﺍﻡ،

ﭘﺎ ﺑﭙﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻥ

ﺑﺬﺭ ﺁﯾﯿﻦ ﺑﺸﺮ ﺍﻓﺸﺎﻧﺪﻩﺍﻡ .

ﮔﺮﭼﻪ ﺩﺭﻣﺘﻦ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺯﯾﺴﺘﻢ

ﺳﺮﻭ ﺁﺯﺍﺩﻡ، ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ

ﺳﺎﯾﻪﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻭ ﯾﻬﻮﺩ

ﺑﺮﺳﺮ ﺗﺮﺳﺎﺋﯿﺎﻥ ﮔﺴﺘﺮﺩﻩﺍﻡ.

ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ

ﭘﺎﯾﻪﯼ ‏«ﮐﺎﻓﺮﮐُﺸﯽ ‏» ﻧﻨﻬﺎﺩﻩﺍﻡ

ﺳﻔﺮﻩﺍﻡ ﺭﺍ ﮔﺮﭼﻪ ﺩﺭﻭﯾﺸﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ

ﭘﯿﺶِ ﻫﻤﻨﻮﻋﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﺸﻮﺩﻩﺍﻡ.

ﮔﺮﭼﻪ ﺩﺭ ﭘﯿﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺍﻫﺮﯾﻤﻨﺎﻥ

ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﯾﺎ ﺍِﺳﺘﺎﺩﻩﺍﻡ

ﻟﯿﮏ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﺑﮏ، ﻧﯿﺎﯼ ﭘُﺮﺩﻟﻢ

ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺟﺎﻥ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺩﺍﺩﻩﺍﻡ.

ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺩﺍﻧﺸﻮﺭﻡ

ﺯﺍﺩﻩﯼ ﮔﺮﺩﺁﻓﺮﯾﺪِ ﺩﻟﺒﺮﻡ

ﮔﺮﭼﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﺳﺐ ﺟﻬﺎﻥ

ﺍﺯ ﺷﻌﻮﺭ ﻭ ﺍﺻﻞ ﺧﻮﺩ ﻧﻔﺘﺎﺩﻩﺍﻡ

ﮔﻮﻫﺮ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﺍﺳﻼﻡ؟ ﻧﻪ !

ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻫﺮﯾﻤﻦ ﻣﮕﺮ ﺗﻦ ﺩﺍﺩﻩﺍﻡ؟ !

ﮔﺮﭼﻪ ﻧﺎﻣﻢ ﺭﺍ ‏«ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ‏» ﻫِﺸﺘﻪﺍﻧﺪ

ﻧﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ، ﻧﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥﺯﺍﺩﻩﺍﻡ 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۲۲:۵۴ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺩﺭ ﭘﯿﺞ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺯﺑﺎﻧﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :

ﺑﻬﺸﺖ ﺟﺎﯾﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﭘﻠﯿﺲ ﻫﺎﯾﺶ ﺑﺮﯾﺘﺎﻧﯿﺎﯾﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺁﺷﭙﺰﻫﺎﯾﺶ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ، ﺻﻨﻌﺖ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﺶ ﺁﻟﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﻧﺶ

ﭼﯿﻨﯽ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﺶ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ،ﺣﻮﺭﯾﻬﺎﯾﺶ

ﻣﺎﻧﮑﻨﻬﺎﯼ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﮥ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺗﻮﺳﻂ ﺳﻮﺋﯿﺲ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .

ﺟﻬﻨﻢ ﺟﺎﯾﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﭘﻠﯿﺲ ﻫﺎﯾﺶ ﺁﻟﻤﺎﻧﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺁﺷﭙﺰﻫﺎﯾﺶ ﺗﺎﻳﻠﻨﺪﻱ، ﺻﻨﻌﺖ ﮐﺎﺭﺍﻧﺶ ﭼﻴﻨﻲ ﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﻧﺶ ﺍﻓﻐﺎﻧﯽ ،ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﺶ

ﺳﻮﺋﯿﺴﯽ، ﺣﻮﺭﯾﻬﺎﯾﺶ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﮥ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺗﻮﺳﻂ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۷:۱۱ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﻡ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺳﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ..

ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﯾﺎ ﺑﺮﻑ ﻣﯿﺎﺩ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ...

ﭼﻪ ﺭﺍﺯﯼ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﻫﻮﺍ ﻫﺴﺖ ..ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ...

ﺍﻣﺸﺐ ﻫﻢ ﻫﻮﺍ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﺮﻓﯽ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺭﻣﺰ ﻭ ﺭﺍﺯﯼ ﺑﻮﺩ ..

ﺷﺎﻝ ﮔﺮﺩﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﻡ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺭﻭ ﺑﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﻗﺪﻡ ﻣﯿﺰﺩﻡ ...

ﺑﺎ ﭼﻪ ﺫﻭﻕ ﻭ ﺷﻮﻗﯽ ﻣﯿﻨﺸﺴﺘﻢ ﭘﯿﺸﺶ ﻭ ﺑﺎﻓﺘﻨﺸﻮ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ...

ﻭ ﺑﺎﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺑﭽﻪ ﮔﺎﻧﻪ ﯼ ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪ ...

- ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ ... ﻣﺜﻞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ 3 ﺳﺎﻟﻪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ ...

ﯾﺎﺩ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺩﻟﻤﻮ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﮐﺮﺩ ...

ﺷﺐ ﻭ ﺩﯾﺮ ﻭﻗﺖ ...

ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﺐ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﻧﻤﯿﺎﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ...

ﺍﻣﺎ ﺗﺎ ﻧﻤﯿﺮﻓﺘﻢ ﺩﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻟﻢ ﺁﺭﻭﻡ ﻧﻤﯿﮕﺮﻓﺖ ...

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﻃﺮﻑ ﺧﻮﻧﻪ ..ﮐﻪ ﻧﮑﻨﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﯼ ﯾﺎ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻡ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﯿﻨﻦ ...

ﺍﻣﺎ ﺍﻣﺸﺐ ﻫﯿﭻ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ .. ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﯾﺮ ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻨﻢ ﺑﻮﺩ ..

ﻭﻗﺘﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻮﭼﻪ ﺷﺪﻡ ﺳﺮﻋﺖ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﻤﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﮐﺮﺩﻡ ..

ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﻧﻔﺲ ﺯﺩﻧﻢ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﭘﺎﻡ ﺗﻮ ﺑﺮﻑ ﻭ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺩﻟﻨﺸﯿﻦ ﺑﻮﺩ ...

ﺩﻟﻨﺸﯿﻦ ﺑﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﺩﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻧﺸﻮﻥ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ ...

ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺩﻡ ﺧﻮﻧﻪ ...

......

ﻭﺍﻭﯾﻼ .. ﻭﺍﻣﺼﯿﺒﺖﺍ ...

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯿﺸﻪ ...

ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺳﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻣﯿﺰﺩﻡ ...

ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﻤﯿﺸﻢ؟ !؟ !؟ !؟

ﺧﺪﺍﯾﺎﺍﺍﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﺮﺱ ...

ﺩﺭﻭﻏﻪ ﺭﻭﻏـــــــــــــﻪ !!!

ﭼﺸﻤﺎﻣﻮ ﺑﺴﺘﻢ ﻭ ﺭﻓﺘﻢ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ ...

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﭼﺸﻤﺎﻣﻮ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭﻡ ﮐﻦ ...

ﻭﺍﯼ ..ﻗﻠﺒﻢ !!

ﻃﺎﻗﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﭼﺸﻤﺎﻣﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ ...

ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ.. ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ...

ﺗﺮﺱ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻭﺟﻮﺩﻣﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ...

ــــ ..ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ...

ﺍﻥ ﻻ ﺍﻟﻠﻪ ﻭ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﻟﯿﻪ ﺭﺍﺟﻌﻮﻥ ........

ﭘﺪﺭﯼ ﺩﻟﺴﻮﺯ ....

.......

ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ...

ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۶:۱۲ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﺷﺒﻬﺎ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ! ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ؟

ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﺗﻨﻢ ﺁﻏﻮﺵ ﺷﻬﻮﺍﻧﯽ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ، ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟

ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻩ ﺍﻡ، ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟

ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﺗﻦ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻫﺎ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺴﺘﺮﻫﺎ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺭﺩ، ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ؟

ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﻠﻘﻪ ﻣﻀﺤﮏ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﮕﺸﺘﻢ ﻫﺴﺖ، ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯼ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺪﻥ ﺭﺍ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ، ﻏﻠﻄﯿﺪﻩ ﺍﻡ، ﻣﯽ

ﺩﺍﻧﯽ؟

ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﺗﻦ ﻣﻦ ﺁﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ، ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ؟

ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺑﮑﺎﺭﺕ ﻧﯿﻨﺪﯾﺸﯿﺪﻩ ﺍﻡ، ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟

ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۶:۱۱ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻧﻮﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺯﻣﯿﻦ ......................

ﺑﺎﻧﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻭﺷﺎﺩﻭﺵ ﻣﺮﺩ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ 

.........................................................................

.........................................................................

........................................................................

ﮐﺎﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻬﻢ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺪﻩ

ﮐﻪ ﻫﺮﭼﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻤﻮ ﺑﻬﺶ ﺑﺪﻡ/ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻫﺮﮐﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﻤﻮ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ

ﮐﺎﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻬﻢ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺪﻩ/ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺮﻩ

ﺑﻐﺾ ﻧﮑﻨﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﻭﺯﮔﻞ ﮐﻪ ﻓﮑﺮﺵ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﻟـﺶ ﺑﺎﺯﯾﺎﺷﻪ ، ﺷﺮ ﻣﯿﮑﻨﻪ/

ﺯﻥ ﮐﺘﮏ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺑﺮﺍ ﻣﺸﺘﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﺍﺩ ﮐﻤﮏ ﻣﯿﺰﻧﻪ

ﮐﺎﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻬﻢ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺪﻩ

ﮐﻪ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﺁﺩﻣﺎﺭﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﻨﻪ/ﺯﻭﺩ ﺩﻝ ﻧﺪﻩ ﺁﻏﻮﺷﺸﻮ ﺭﺍﺣﺖ ﻧﮑﻨﻪ

ﻣﺜﻪ ﺍﺑﺰﺍﺭ ﻧﺸﻪ ﺑﺮﺍ ﯾﻪ ﺷﺐ ﻧﺒﺎﺷﻪ/ﻋﺸﻖُ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻨﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﯼ ﺗﻦ ﻧﺒﺎﺷﻪ

ﻣﺜﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻧﺸﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻧﮑﻨﻪ/ﺍﺯ ﺑﻠﻨﺪﭘﺮﻭﺍﺯﯼ ﻫﺎﺵ ﺳﻘﻮﻁ ﻧﮑﻨﻪ

ﮐﺎﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻬﻢ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺪﻩ

ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﯿﻮﻩ ﺍﮔﻪ ﺷﺪ ﻧﺰﻧﻦ ﺗﻬﻤﺖ ﺑﻬﺶ/

ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺪﻭﻧﻪ ، ﺯﻣﯿﻦ ِ ﺯﺭﺍﻋﺘﯽ ﻧﯿﺲ/ﻭﺍﺳﻪ ﻧﺮﺍﯼ ﻣﻮﻣﻦ ﺻﯿﻐﻪ ﯼ ﯾﻪ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﻧﯿﺲ

ﮐﺎﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻬﻢ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺪﻩ/ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺻﺪﺍﺷﻮ ﺟﺮﻋﺖ ﺑﺪﻩ

ﺑﺪﻭﻧﻪ ﺑﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﮐﺴﯽ ﻧﺴﺦ ﻧﻤﯿﺸﻪ/ ﺍﮔﻪ ﻧﺘﻮﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﻪ ﻣﺮﺩ ﻃﻠﻒ ﻧﻤﯿﺸﻪ

ﮐﺎﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻬﻢ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺪﻩ

ﮐﻪ ﺭﺣﻢ ﮐﻨﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺘﺎﻫﻠﻪ/

ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﯼ ﻣﺮﺩ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺸﻪ/ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻗﻔﺲ ﺑﮑﺸﻪ/

ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﺧﻄﺎ ﺟﺰﺋﯽ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻨﻪ/ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﻪ ، ﺯﻥ ﺑﻤﯿﺮﻩ ، ﺯﻧﯿﺖ ﻫﻤﯿﻨﻪ

ﮐﺎﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻬﻢ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺪﻩ

ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻧﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﺵ/ ﻋﻠﯿﻪ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﺯﻥ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ ﺗﻼﺵ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۶:۵ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺳﺎﻋﺖ 2 ﺑﺎﻣﺪﺍﺩ ﺍﺳﺖ

ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺩﻟﻢ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ

ﮐﻪ ﺍﺯ ﻓﺸﺎﺭﺵ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺭﻭﺩ

ﭼﻘﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﮔﯿﺠﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺴﺘﯽ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﻣﯽ ﺧﯿﺰﺩ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ …

ﺁﻏﺸﺘﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ

ﺭﻭﺣﻢ …ﻧﻔﺴﻢ …

ﺑﻨﺪﺑﻨﺪ ﻭﺟﻮﺩﻡ …

ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺣﺼﺎﺭ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺍﺕ

ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ

ﺁﺭﯼ ؛ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻢ …

ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺳﺖ

ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺣﻀﻮﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻦ

ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ،ﻓﻘﻂ …

ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺑﺎﺷﻢ

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۸:۳۵ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

بودنت را هرشب در خلوت دلم

همراه با آرزوهای زیبایم با تو جشن می گیرم

ای الهه ی مهربانی و محبت

نداشتنت برای لحظه ایی کوتاه دلتنگی می آورد

یا حضورت یا صدایت به دل آشوب زده ام تسلی می بخشد

دلم آغوشت را هر لحظه فریاد می زند

آغوشی که دستان پر عشقت بدورم حلقه کند

و سخت به خود بفشارد

آغوشی که بودنت را هرلحظه حس کنم

آغوشی که زمان و مکان در آن متوقف شود

تا تمام دلتنگی هایم را برات بازگو کنم

یک دل سیر به چشمان زیبایت نگاه کنم

داشتنت منتی است که خدا بر دل من نهاده است

حضورت در کنارم آرامشی دارد

که فقط ماهیگیر طوفان زده می داند 

که اینک به اسکله آرامش و سکون لنگر انداخته

بودنت در کنارم آرامش،نگاهت به من امید به فردا،

و دستان پر مهرت در دستانم امنیت خاطر

و خندهایت بر روی من شادی و نشاط در دلم بوجود می آورد

ای بهترین گل زیبای باغ زندگیم

بودنت در کنارم غبطه ی تمامی حسودان را بدنبال دارد.

می ترسم حسودان روزی چشم زخمشان

آرامش درونمان را به تلاطم وا دارد.

ولی هربار که حست می کنم.

و خنده ها و صدایت را می شنوم

طلسم های اهریمنی حسودان را باطل می کند.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ساعت ۱۷:۴ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


خسته از يورش چشمان بي عفت

خسته از خواهش دستان شهوت

در فضاي سلطه ارباب وحشت

به دنبال تو ، اي آغوش امنيت

در هجوم ظلمت نا اميدي 

مي زند سوسو، گاه ، شعله اميدي

در ميان هياهوي هيولايي

مي نوازد گوش را نجوايي اهورايي

اي كه هستي به هر حال مشتاق من

اي كه هستي به هو كوي جوياي من

چشم دل بگشا و پر كش سوي من

بشكن اين ديوار حاشا ، جان من

تا كه در نور خود غرقت كنم

تا كه از عشق سيرابت كنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۳:۱۶ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ای آزادی
اگر روزی به سرزمین من رسیدی
در قالب پیرمردی سیاه پوش با ریش سپید و عبای سیاه
با لهجه ای غریب و فرهنگی عرب و چشمهایی سرد و ترسناک نیا
برای مان از مرگ نگو
به گورستان نرو
گورستان پایان است
نباید آغاز باشد .
این بار توی دهان هیچ کس نزن
وعده ی تو خالی نده
نفت را بر سر سفره ها نیار
نان مان را بر سر سفره هایمان باقی بگذار .
از آب و برق مجانی نگو از تلاش انسانی بگو
از سازندگی و آبادانی بگو
از تعهد کور نگو
از تخصص و دانش و شور بگو .
آی آزادی !
اگر روزی به سرزمین من رسیدی
با شادی بیا
با چادر سیاه و تحجر و ریش نیا
با مارش نظامی و جنگ نیا
با آواز و موسیقی و رنگ بیا
با تفنگهای بزرگ در دست کودکان کوچک نیا
با گل و بوسه و کتاب بیا
از تقوا و جنگ و شهادت نگو
از انسانیت و صلح و شهامت بگو .
برایمان از زندگی بگو
از پنجره های باز بگو
دلهای ما را با نسیم آشتی بده
با دوستی و عشق آشنایمان کن
به ما شان انسان بودن را بیاموز
به ما بیاموز که چگونه زندگی کنیم
چگونه مردن را به وقت خود خواهیم آموخت
به ما شان انسان بودن را بیاموز .
آی آزادی ...
اگر به سر زمین من رسیدی
بر قلبهای عاشق ما قدم بگذار
مهرت را در دلهای ما بیفکن تا آزادگی در درون ما بجوشد
و تو را با هیچ چیز دیگری تاخت نزنیم
با هر نفس یادمان بماند که تو از نفس عزیز تری
بدانیم که آزادی یک نعمت نیست
یک مسئولیت است .
به ما بیاموز که داشتن و نگهداشتن تو سخت است
ما را با خودت آشنا کن ما از تو چیز زیادی نمی دانیم
ما فقط نامت را زمزمه کرده ایم
ما به وسعت یک تاریخ از تو محروم مانده ایم
ای نادیده ترین !
اگر آمدی با نشانی بیا که تو را بشناسیم .
هان آی آزادی
اگر به سرزمین ما آمدی با آگاهی بیا
تا بر دروازه های این شهر تو را با شمشیر گردن نزنیم
تا در حافظه ی کند تاریخ نگذاریم که تو را از ما بدزدند
تا تو را با بی بند و باری و هیچ بدل دیگری اشتباه نگیریم
آخر می دانی
بهای قدمهای تو بر این خاک
خون های خوب ترین فرزندان این سرزمین بوده است
بهای تو سنگین ترین بهای دنیاست
پس این بار با آگاهی بیا با آگاهی با آگاهی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۸:۳۶ قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 



هـپـی ولـنـتـآیـن و کـوفـت


هـپـی ولـنـتـآیـن و درد


خـودشـون دوس پـسـر،دوس دخـتـر دآرن فـک مـیـکـنـن مـآ هـم اَز اون


 خـآنـوآده هـآشـیـم


بـه مـن خـوآسـتـیـن تـبـریـک بـگـیـن:


۲۲بـهـمـنـی،مـبـعـثـی،آزآدیخـرمـشـهـری، چـیـزی ...


بـیـشـعـورآی عـآمـل اَسـتـکـبـآر!!!



+ولـنـتـآيـن  مـبـآركــ ـ ـ


+بـه سـلـآمـتـي اونـآيـي كـه دفـه اولـه كـآدو مـيـدن!


+بـه سـلـآمـتـي اونـآيـي كـه دفـه اولـه كـآدو مـيـگـيـرن!


+اونـآيـيـم كـه كـآدو نـمـيـدن و كـآدو مـيـگـيـرن هـم فـقـط بـگـم ايـنـآ عـمـه جـوآبـگـوشـون

 نـي،بـآيـد خـونـشـونـو بـريـزيـم!


+اونـآيـيـم كـه كـآدو مـيـدن و كـآدو نـمـيـگـيـرن هـم دمـشـون چـيـز!


+بـه مـآم كـه كـآدو نـمـيـدن...حـداقـل يـه سـي ام تـبـريـك بذآريـن برآم!


+دوسـتـون دآرم...تـآ بـد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۸:۲۷ قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 


سیگار بعدی را روشن می کنم

کامی از لبش می گیرم

به جای لبهایی که چندیست نبوسیده ام !

انگشتانم بوی تند سیگار می گیرند

همان انگشتانی که همچون باد

جنگل موهای تو را نوازش می کردند ،

دیگر این اندام سوزان تو نیست که مرا احاطه کرده

دود سیگار است و بس !

سیگارم که به آخر میرسد

لبم را می سوزاند مانند بوسه ای

که تو هنگام خداحافظی به آن تقدیم کردی ...!

دیکتاتور تویی و آغوشت ،

که هر بار مرا تسلیم می کند !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۳:۳۰ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


جهان میدان بازی هاست... اما تا کجا بازی؟

بگیر این گوی و این میدان... شما بازی و ما بازی

بزن ... فریاد کن ... اما حقیقی نیست بازی ها

بزن ... فریاد کن ... حالی ندارد بی صدا بازی

بگیر از مار و پله بازی این کودکان عبرت

مکن با پله بالا رفتنت چون مارها بازی

شما بازیگر نقش که اید؟ ای نقش تان بر آب

الا ای تلخکان و دلقکان تا کی ادا بازی؟

سوی محراب هم بردیم دل ها را و بازی بود!

خدا را! توبه کردن های ما هم شد دعا بازی!

شبیه بچه ها سرگرم بازی هاست دنیامان

نمی پرسی چرا دنیا...؟ نمی پرسی چرا بازی....؟

نقاب از چهره ات بردار دیگر پرده افتاده ست

جهان میدان بازی هاست اما تا کجا بازی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۲۰:۳۰ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

اقـیانـوس است و قـایـقی کـه نمی دانـم کی شکـست ؟

مـنم و ایـن دایـره و بی نهایـت شـعاع!

کـدام طـرفی شـنا کـنم که خـورشید کـه زد لـب ساحـل بـه هـوش بـیایم و

نـدانـم کی رسـیدم؟

مـن دسـت ها را قـرنی سـت در جـیب هـایـم دارم و شعـر می خـوانـم و

 شعـر می گـویم 

دسـت هـا در جـیب و مـن همـیـن طـور وسـط یک خـیابـان صاف و طـولانی ،

 آرام آرام راه می روم 

 فرو می ریـزنـد ، بـی آنکـه وحـشت و حـتی تـعجب  

بـی آنکـه بـه خـودم زحـمت دهـم کـه سـر بگردانـم حـتی!

مـن قـدم می زنـم و بـه شـعـاع هـای سرسام آور ایـن دایـره فکـر می کنـم و

ایـن دیـوارهـا ،ایـن دیـوارهای 

هـمیـن طـور می ریـزند پـایـیـن 

مـن بـرای بـیدار شـدن از خـواب دلـیل مـی خواهـم ...

مـن بـرای  بـیـدار شـدن از خـوا ... اِ اِ اِ   ایـن را کـه هـمیـن الان گـفـتم !

مـن بـرای نـشسـتن تـوی کـافـه و سـیگـار آتـش زدن وسـر بـه صنـدلی تـکـیه زدن

و حـل کردن فـلسفـه جـهان 

بـه صـدایی بـا تـه زنگ اطـمیـنان .. ..


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۵:۲۱ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

این روزها  در من خدایی می کند...چیزی شبیه تو...

تو که هستی انگار آرامترم...

در زندگی چیزی هست که می خواهمش...

چیزی هست که مرا به این زمین پیوند می دهد...

وقتی نیستی انگار در این دنیا جایی ندارم...

روز و شب هایم به کندی می آیند و میروند...

لحظه ها انگار جان می کنند که تمام شوند...

و مرا به روزهای آمدنت برسانند...

این روزها چقدر دلم عجیب...

دلم هوای مهربانیت را کرده...

حوا بودن را دوست دارم و...

طعم شیرین بوسه های تو بر سیب وجودم...

تو...آدم  من   حوا     باش !لب هایت را دریغ نکن

وقتی هوس سیب کرده اند...!

این روزها انگار غفلت آدم را قرض گرفته ای...

چه خوش طعم است  و وسوسه انگیز

حس شیرین غفلت از همه باید ها و نباید ها...


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۵:۱۸ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

لمس تن تو شهوت است و گناه


حتی اگر خدا عقدمان را ببندد


داغی لبت جهنم من است


حتی اگر فرشتگان سرود نیک بختی بخوانند


هم خوابگی ما ، هم خوابگی چرک آلودی است


حتی اگر خانه خدا خوابگاهمان باشد


فرزندمان حرام نطفه ترین کودک روی زمین است


حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدوس


خاتون من !


اگر هزار سال عاشق تو باشم


یک بوسه


یک نگاه حتی


حرامم باد


اگر تو عاشقم نباشی ..


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۲۱:۱ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


نوشته بود " ذهن تو مريض است"

نه رفيق بيا ذهن هاي مريض رو واست معني کنم!

ذهن مريض اونه که بهونه شلوغي واگن مترو و به بهانه ترمز خودشو به زنا ميماله !

ذهن مريض اونه که به بهونه جا نبودن تو اتوبوس خودشو به زنا ميچسبونه!

ذهن مريض اونیه که وقتي دختري کنار خيابون منتظر تاکسيه بی شرف قيمت ميپرسه !

ذهن مريض اونه که تا موي بلوند و استخووني ميبينه بهش انگ فاحشه میزنه!

ذهن مريض اونه که شيطنت خاص زنان رو فاحشگري ميدونه!

ذهن مريض اونه که کوچکترين لبخند يه زن رو درخواست سکس ميدونه!

ذهن مريض تو اين کشور تا دلت بخواد زياده از اونایی که تا میبینن دختري روژ قرمز ميزنه روسپي صداش میکنن تا 

اونا که با ديدن ساپورت ارضا ميشن؛

ذهن مريض اينجاست تو ايران جايي که يک زن تو مانتو جذاب تر از زني تو ماکسيه

ذهن مریض یعنی،نگاه گرسنه ی راننده تاکسی وقتی ساعت 10شب خسته و کوفته از سرکار بر میگردی

اينجا بعضی مرداش از کمبود همه را فاحشه ميدونن جز مادر و خواهر خودشون !!!!!


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۲۰:۵۳ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 ﭼﺘﻪ؟؟؟ 


ﻋﺸﻘﺖ؟؟؟ 


ﺑﻬﺖ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﻩ؟؟؟


 ﺟﻤﻊ ﮐﻦ ﺑﺎﺑﺎ .... ﻣﺴﺨﺮﻩ !!


 ﺑﺮﻭ ﯾﻪ ﭼﺮﺧﯽ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺑﺰﻥ !


 ﺑﺒﯿﻦ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﻟﻘﻤﻪ ﻏﺬﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻦ ...


 ﺑﺒﯿﻦ ﭘﺪﺭﯾﻮ ﮐﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﻟﻘﻤﻪ ﻧﻮﻥ ﺳﺮﺵ ﺗﻮ ﺳﻄﻞ ﺁﺷﻐﺎﻟﺸﻪ ﮐﻪ ﭘﻼﺳﺘﯿﮏ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻪ .... 


ﺑﺒﯿﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻭﺍﺳﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻦ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻣﯿﮑﻨﻪ ... 


ﺑﯿﺎ " ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ " ﺑﺒﯿﻦ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮﻥ ﺗﺎ ﺧﺒﺮ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺮﯾﻀﺎﺷﻮﻧﻮ ﺑﺸﻨﻮﻥ ...


 ﺁﺭﻩ ... 


ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﻧﮑﺸﯿﺪﯼ ﻗﺸﻨﮓ ... 


ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﻦ،ﻧﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﺭﮔﯿﺮﺷﯽ ﻗﺪﺭ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻭ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺧﻮﺑﺘﻮ


 ﺑﺪﻭﻥ ﮔﻮﺭ ﭘﺪﺭ ﻫﺮﭼﯽ ﺁﺩﻡ ﻧﺎﻣﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﻣﺮﺍﻣﻪ ....


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۲۰:۴۹ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 اینجا ایران است سرزمینی که در آن بکارت دختران  یک اسکناس سبز ارزش دارد.


سرزمینی که زن بودن را به یک نان شب میخرنــــد 


وبازهم انگشت ×فاحشه بودن× روی زن است.


سرزمینی که عشق را کشته انـــد و به جایش حلوای هـــــوس پخش میکننــــد


ســـرزمینی که برای نواختن ساز دخترک در خیابان سکه به طرفش پـــرت میکننــــد 


اینجا ایران است ....


سرزمینی که لذت بردن را رنگ میکننـــد و به جای دوستت دارم میفروشنــــد


من در سرزمینی زندگی میکنم که کــــــــــــــورش به مـــرد بودنش افتخار میکـــرد 


نه اینکه از× نامــــرد بودنش اسم زن را فاحشه بگذارد×


××اینجا سزمین کورش است××


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۲۰:۴۷ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

باﮐﺮﻩ ﮐﯿﺴﺖ ؟

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﭘﺮﺩﻩ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻭﭘﺎﯾﺶ ﺩﺍﺭﺩ ....

ﻭﻟﯽ ﺍﺯﻋﻘﺐ ﺳﮑﺲ ﻣﯿﮑﻨﺪ؟؟؟؟؟

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﭘﺮﺩﻩ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻭﭘﺎﯾﺶ ﺩﺍﺭﺩ

ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ﺳﮑﺲ ﻣﯿﮑﻨﺪ؟؟؟؟

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﭘﺮﺩﻩ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻭﭘﺎﯾﺶ ﺩﺍﺭﺩ .....

ﻭﻟﯽ ﻻﯾﯽ ﺩﻭﭘﺎ ﺳﮑﺲ ﻣﯿﮑﻨﺪ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﭘﺮﺩﻩ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻭﭘﺎﯾﺶ ﺩﺍﺭﺩ .....

ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺳﮑﺲ ﻣﯿﮑﻨﺪ ... ؟؟؟؟؟؟؟؟

ﺑﺎﮐﺮﮔﯽ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﭘﺮﺩﻩ ﻧﯿﺴﺖ 

ﻫﺮﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺮ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﻧﯿﺴﺖ 

ﺩﺧﺘﺮی ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺻﺪﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺍﺭﺿﺎﻣﯿﮑرد ....

ﻭﻟﯽ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ

ﺩﺧﺘﺮ ﻫﺎﯾﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﭘﺴﺮ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﯿﺪن .....

ﻭﻟﯽ ﭘﺮﺩﻩ ﺩﺍﺷﺖن......

ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻦ ﺑﺎ ﺻﻔﺖ ﮔﺮﮒ ﺩﺭ ﻟﺒﺎﺱ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﺠﯿﺐ

ﺑﺎﮐﺮﻩ ﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻭﺑــــــــﺎﺭﻩ ﻣﻌـــــــﻨـــــی ﮐــــــﺮﺩ . . . !


دیگه ب بزرگی خودتون ببخشید روک نوشتم...ولی حقیقته!!!!


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۲۰:۴۵ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﺍﺳﯿﺮ ﭘﺪﺭﯼ ﻋﯿﺎﺵ، ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪﺵ ﻓﺮﻭﺵ ﺷﺒﺎﻧﻪ
ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻮﺩ !
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭﺯﯼ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻝ ﭘﺪﺭﯼ ﻧﺰﺩ ﺣﺎﮐﻢ ﭘﻨﺎﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻗﺼﻪ
ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ . ﺣﺎﮐﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺯﺍﻫﺪ ﺷﻬﺮ ﺍﻣﺎﻧﺖ ﺳﭙﺮﺩ ﮐﻪﺩﺭ
ﺍﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺟﻨﺎﺏ ﺯﺍﻫﺪ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺍﻭﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ......... .
ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﮔﺮﯾﺨﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ
ﻣﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ،
ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ !!!؟
ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﯿﺸﻪ ﻭ ﺟﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺭﯼ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻥ
ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺧﯿﺮ ﺣﺎﮐﻢ ﭼﻨﺎﻥ، ﺑﯿﭙﻨﺎﻩ ﻣﺎﻧﺪﻡ .
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﻓﮑﺮ ﻭ ﻣﮑﺲ ﻭ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﮔﻔﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﻣﺎ ﺑﺨﻮﺍﺏ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﻣﯿﺂﯾﯿﻢ.
ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺮﺳﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺖ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﭼﮕﻮﻧﻪ
ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ . ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﺩﯾﺪ ﺑﺮ ﺯﯾﺮ ﻭ
ﺑﺮﺵ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﻮﺳﺘﯿﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺳﺮﻣﺎ ﻫﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﮐﻠﺒﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﺮﺩﻧﺪ !
ﺑﺎﺯ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﮐﻪ :
ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﮔﺮ ﺣﺎﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺷﺪﻡ،
ﺧﻮﻥ ﺻﺪ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺴﺖ ﻓﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ،
ﻭﺳﻂ ﮐﻌﺒﻪ ﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻪ ﺑﻨﺎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ،
ﺗﺎ ﻧﮕﻮﯾﻨﺪ ﻣﺴﺘﺎﻥ ﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﯿﺨﺒﺮﻧﺪ...


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۲۱:۵۸ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  |