X
تبلیغات
شعر عاشقانه
شعر عاشقانه
 
قالب وبلاگ

و مرا


آنقدر آزردی ..


که خودم کوچ کنم از شهرت ..


بکنم دل ز دل چون سنگت ..


تو خیالت راحت ..


می روم از قلبت ..


میشوم دورترین خاطره در شب هایت


تو به من می خندی ..


و به خود می گویی:


باز می آید و می سوزد از این عشق


ولی ..


بر نمی گردم نه!


می روم آنجایی


که دلی بهر دلی تب دارد ..


عشق زیباست و حرمت دارد ..


تو بمان ..


دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت


سرد و بی روح شده است ..


سخت بیمار شده است ..


تو بمان در شهرت

[ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 9:41 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

تنهایی بیماری نسل من است

برای دور هم بودن بهانه داریم

ولی هر کدام

دلمان جایی جا مانده

آنقدر دور است دل هامان از هم

که عروس خانه ات ، شب ها

توی آغوش بالش گریه می کند زندگی را

که یادت می رود من یک زنم

احساسم زخم می خورد توی رفتنت

دردم می آید

وقتی تبریک روز زن ، به مادرت یادت نمی رود

ولی مرا

کنج خانه

فراموش می کنی

تنهایی

بیماری نسل من است ....

[ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 9:39 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

ما جدا مانده ايم از هم و اين،بي گمان سرنوشت خوبي نيست

بي تو دنيا بهشت هم كه شود، بي شك اصلا بهشت خوبي نيست

 

ماه ارديبهشت من امسال،گرچه بارانِ بسياري داشت،

حس تلخي ولي به من مي گفت:اصلا ارديبهشت خوبي نيست

 

اين كه ما فكر مي كنيم به هم،نيمي از راه عشق طي شده است

بازگشت از ميانه ي اين راه،منطقاً بازگشت خوبي نيست

 

مي شود نا اميد بود از عشق، از تو دلخور نمي شوم....اما

اين كه چيزي عوض نخواهد شد،حرف هاي درشت خوبي نيست

 

عشق حالا معطل من و تست،تو ولي دل سپرده اي به زمان،

عشق يك معجزه ست، باور كن،كه زمان لاك پشت خوبي نيست


 رفته اي تا كه شعر خلق شود؟زندگي شعر نيست، باور كن

اين كه"ليلي"شوي تو، من "مجنون"، ابدا سرنوشت خوبي نيست

 

پيش از اينها نه،بعد از اين هم نه،عشق اكنون معطل من و تست

زنگ اين خانه را بزن، هستم، ما شدن سرگذشت خوبي نيست؟

[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 4:47 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]
سیرم از زندگی و از همه کس دلگیرم

آخر از این همه دلگیری و غم می میرم

پرم از رنج و شکستن، ‌دل خوش سیری چند ؟

دیگر از آمد و رفت نفسم هم سیرم

هر که آمد، دل تنهای مرا زخمی کرد

بی سبب نیست که روی از همه کس می گیرم

تلخی زخم زبان و غم بی مهری ها

اینچنین کرده در آیینة هستی پیرم

بس که تنهایم و بی همنفس و بی همراه

روزگاریست که چون سایة بی تصویرم

دلم آنقدر گرفته است، خدا می داند

دیگر از دست دلم هم به خدا دلگیرم!
[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 11:55 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

چه وحشیانه بریدند

ناف خاطراتمان را

پنبه حلاجی نشده

در گوششان

کرشوند

صدای هق هق دل کندن را

دزدان دریای دل بودند

چشم بستند

کور شوند

گام های لرزان رفتن را

. . .

با تو دگر سخنی نیست

تو را از تو ربوده اند

تهی کرده اند

احساس غریبت را

کلاغ مزرعه شان باش

زرق و برقشان بیافزایی

اما

برای چشم هایت سخنی مانده

می بینی و نمی بینی؟

نقشه شوم که را می بینی؟! . . .

[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 11:40 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]


درمکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است



غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده



و تمام درست هایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود



درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته



 و انسانها به دور خویش میگردند


در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست



 دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید



 غافل از اینکه آن دوره گرد خود خدا بود


درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم 


شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست.

[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 3:14 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

رویایی می خواهم که مال من باشد...اما دیگر حتی رویاها هم رنگ کابوس به خود گرفته اند به کدامین بهانه دلخوش کنم این روح بی تابم را وقتی تو نباشی وقتی که چشمانم تا ابدتو را دیگر نخواهد دید چگونه بخندم چگونه شاد باشم خدایا باز دلگیرم مرا ببر ببر به هر انجا که تو میخواهی این تن سرد بی روحم مال تو برای تو بردار و ببر این افتخارت بود ? این اقتدارت بود که مرا درس عبرت کنی برای غیر ؟ کارت خوب بود افرین این هم لوح تقدیرت راستی گفتم تقدیر ! تو که نویسنده خوبی بودی پس چرا تقدیر ما اینگونه شد هر چه ما میخاستیم وارونه شد ؟ ای خدا ریخته شد جوهرت را گویم روی پیشانی من ؟ کار از پاک کن گذشت باید از من هم گذشت بی جهت نیست که دور افتاده ام ..

[ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 ] [ 2:9 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر

این هُبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر


آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف

ابر های سر به راه ، بید های سربه زیر


ای نظاره ی شگفت ! ای نگاه ناگهان !

ای هماره در نظر ! ای هنوز بی نظیر !


آیه آیه ایت صریح ، سوره سوره ات فصیح

مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر


مثل شعر، ناگهان مثل گریه ، بی امان

مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر


ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن

با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر 


از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !


این تویی در آن طرف پشت میله ها رها

این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر


دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر...

[ پنجشنبه یکم فروردین 1392 ] [ 7:37 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

سفره ای از سکوت می چینم
خسته از انتظار و دوری ها
سالهایی که آتشم زده اند
وسط چارشنبه سوری ها

بچّه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچّه ها از جهان چه داشته اند؟!
در ِ گوشم فرشته ها گفتند
لای قرآن «تو» را گذاشته اند!

خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی
سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریه ام کردی

ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهی قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد

پشت اشک و چراغ قرمزها
ایستادم! دوباره مرد شدم
سبزه ای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم

«وَانْ یَکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصّه ی درازی ها!!
باختم مثل بچّه ای مغرور
توی جدّی ترین ِ بازی ها!

سبزه ها را گره زدم امّا
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذرّه ذرّه می میرند
همه ی سال های بی تحویل!

[ پنجشنبه یکم فروردین 1392 ] [ 4:21 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه میدانی؟
در شعله نرقصیدی، پروانه چه میدانی؟
لبریز می غمها، شد ساغر جان من
خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه میدانی؟
یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او
ای غافل از آن جادو! افسانه چه میدانی؟
من مست میِ عشقم، بس توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد! میخانه چه میدانی؟
عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن
ای بت نپرستیده..! بت خانه چه میدانی؟
تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را
مقصود، یکی باشد، بیگانه..! چه میدانی؟
دستار، گروگان ده، در پای بتی، جان ده
اما تو ز جان، غافل..! جانانه چه میدانی؟
ضایع چه کنی شب را؟ لب، ذاکر و دل، غافل
تو، ره به خدا بردن، مستانه چه میدانی


[ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ] [ 0:54 قبل از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

«پیام امیدو 

به گوشم رسوندی

صدات خاطرم هست سکوتو شکستی

تویی که شبیه

نفس تو هوامی

نمی دیدم اما یه عمره که هستی

مثل یه ستاره

که دنباله داره

به تنهایی هر شبم دعوتی تو

یه جور عجیبی

به هم ربط داریم

که ناراحتم وقتی ناراحتی تو...»

[ شنبه نوزدهم اسفند 1391 ] [ 2:38 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

چند روزیست که از دور و برم می ترسم

بیشتر از همه از پشت سرم می ترسم

من از این درد که در دام توام باکم نیست

از هوایی که بخواهم بپرم می ترسم

دردم از زخم تبر نیست که بر جان من است

از علفها که شده تا کمرم می ترسم

"دوش میگفت که فردا بدهم کام تو را "

بعد از آن کام چه آید به سرم .... می ترسم

رسم شهر است كه : " عاشق نشود هیچکسی "

دردم عشق است .... ولي از پدرم مي ترسم

غربت و بي كسي و دربه دري آسان است

از هماني كه نيامد به سرم مي ترسم

[ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 ] [ 3:0 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

به سادگی کلماتت نگاه نکن! زیبایی سخن، تنها اغراق در توصیف نیست
بنگر، وقتی که می گویی " دوستت دارم " چه کرده ای!؟ زمان و زمین را با دو کلمه به شوق در آورده ای.
گاهی ساده گفتن هم هنر میخواهد، کار هر کس نیست، ساده دلربایی کردن، ساده نگاه کردنو عاشقی کردن.
 خدا می داند ساده گفتن به تمام دنیا می ارزد وقتی عشق از کلماتت جاری باشد. 
  مست می شود هرکس، وقتی تو ساده او را با عشق صدا می زنی و جرعه ای او را مهمان دوستت دارم ها می کنی. 
می بینی، ساده گفتن هم هنر می خواهد؟ چه زیباست و چه عاشقانست وقتی کلماتت لبریز از میِ عشق باشد.
پس عشقتت را ساده بیان کن، برای کسی که معنای دوست داشتن را بداند و لیاقت آن را داشته باشد.
  
اگر باور داری، پس از این لحظه زندگی را داشته باش.

[ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 ] [ 2:57 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]


اولين نقطه اي که از مرکز کائنات گريخت

و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!

من اولين قابله اي هستم که ناف شيري را بريده است!

اولين آواز را من خواندم ،

براي زني که در هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ،

تنها نارگيل شامم را قاپيدُ برد !

من اولين کسي هستم که از چشم زني ترسيده است!

من ماگدالينم ! غول تماشا !

کاشف دلُ فندقُ سنگ آتش زنه !

سپهر را من نيلگون شناختم !

چرا که همرنگ هوس هاي نا محدودِ من بوذه !

خدا ، کران بيکرانه شکوهِ پرستش من بود

و شيطان ، اسطوره تنهائي انديشه هاي هولناک من !

اولين دستي که خوشه اولين انگور را چيد دستِ من بود !

کفش ، ابتکار پرسه هاي من بود

و چتر ، ابداع بي ساماني هايم !

هندسه ! شطرنج سکوت من بود

و رنگ ، تعبير دل تنگي هايم !

من اولين کسي هستم که ،

در دايره صداي پرنده يي بر سرگرداني خود خنديده است!

من اولين سياه مستِ زمينم !

هر چرخي که مي بينيد ،

بر محور ِ شراره هاي شور عشق من مي چرخد !

آه را من به دريا آموختم !

[ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 ] [ 6:21 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]


به یک پلک تـــو مـی‌بخشم تمـــام روز و شب‌ها را

که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک‌ نفس پُر کن بـــه هــــم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشـــی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم

که دارم یاد مــی‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هــر قدم یک دم نگاهــی کن عقب‌ها را  

[ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 ] [ 6:18 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﮐﻮﭼﮏ !
ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﭘﺎﯼ ﺣﺮﻓﺖ ﺑﺎﯾﺴﺘﯽ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﻫﺮ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺪ “ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ” ﻣﯿﺪﻫﺪ…

[ دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ] [ 1:40 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم


 

با خیال او ولی تنهای تنها میروم


 

در جوابم شاید او حتی نگوید “کیستی ؟”


 

شاید او حتی بگوید “لایق من نیستی”


 

مینویسم من که عمری با خیالت زیستم


 

گاهی از من یاد کن ، حالا که دیگر نیستم

[ دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ] [ 1:33 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

راست میگن... یه مرد گریه نمیکنه...


اگه حالش بد باشه سیگار میکشه...



ولی وای به روزی که یه مرد با گریه سیگار بکشه...!

[ شنبه دوازدهم اسفند 1391 ] [ 9:25 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

براي ان عاشق بي دل مي نويسم كه حرمت اشكهايم را ندانست


براي ان مينويسم كه معناي انتظار را ندانست،

چه روزها و شبهايي كه به يادش سپري كردم

براي ان مينويسم كه روزي دلش مهربان بود

مي نويسم تا بداند دل شكستن هنر نيست

نه دگر نگاهم را برايش هديه ميكنم ، نه دگر دم از فاصله ها ميزنم

و نه با شعرهايم دلتنگي ها را فرياد مي زنم

مي نويسم شايد نامهرباني هايش را باور كند
[ سه شنبه هشتم اسفند 1391 ] [ 8:36 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

لمس کن کلماتی را

که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

لمس کن نوشته های را

که لمس نا شدنیست و عریان ...

که از قلبم بر قلم کاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم را

که خیس اشک است و پر شیار ...

لمس کن لحظه هایم را ...

تویی که میدانی من چگونه

عاشقت هستم.

لمس کن این با تو بودن هارا

لمس کن ...

همیشه عاشقت میمانم

دوستت دارم ای بهترین بهانه ام

[ سه شنبه هشتم اسفند 1391 ] [ 8:33 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

می دانی؟
 
یک وقت هایی باید

رویِ یک تکه کاغذ بنویسی

تعطیل است
 
و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت

...
... باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویی:

بگذار منتظر بمانند.

[ سه شنبه هشتم اسفند 1391 ] [ 8:32 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

گاهی   چه غریبانه روزهای تلخ را سر می کنم

گاهی اوقات چه غریبم

گاهی چه دلتنگی رویم فشار می اورد

گاهی اوقات چه دلتنگم

چه دلگیرم

چه غمگینم از بی تو بودن

چقدر سخته بی چشمانت

بی دستانت

بی نگاهت و

بی اغوشت سر کردن

عشق سکوتی بین من وتوست

عشق سکوت پر از حرف است

حرفهای ناگفته بین ما...

دلم میخواست مانند پرنده ای بی پروا

در کنارت اوج بگیرم

ای کاش زودتر

برسد ان روز

که در اغوش هم عاشقانه ارام گیریم...

ای کاش برسد...

دوستت دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

[ سه شنبه هشتم اسفند 1391 ] [ 8:27 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

این مثنوی حدیث پریشانی من است بشنو که سودنامه ی ویرانی من است

امشب نه این که شام غریبان گرفته ام بلکه به یومن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو غزلم شور حال مرد بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مروکه تیره شود زندگانیم با رفتنت به خاک سیه می نشانی

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد بر چشم باد فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است

دیگرچه جای دلخوشی عشق بازی است اصلا کدام احمق ازاین عشق راضی است

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم ازتمام رفیقان نا رفیق اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود حتی عقاب درخورکرکس نمی شود

جائی که سهم مرگ به جز تازیانه نیست حق با تو بودماندن مان عاقلانه نیست

ما می رویم چون دلمان جای دگر است ما می رویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم مقصدمان نا مشخص است هرجا رویم بی شک از این شهر بهتراست

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم ماندن با درد فاجعه است درعرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیریست رفتن امیران قافله ما مانده ایم قافله پیران قافله

اینجا که گرچه باغ منو پای لنگ نیست باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب افتاب پی باج می رویم ما هم بدون بال به معراج می رویم

[ چهارشنبه دوم اسفند 1391 ] [ 9:51 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

منو از من نرنجونم ازین دنیا نترسونم

تمام دلخوشی هامو به آغوش تو مدیونم

اگه دل سوخته ای عاشق مثه برگی نسوزونم

منو دریاب که دلتنگم مدارا کن که ویرونم

نیاد روزی که کم باشم از این دو سایه رو دیوار

به این زودی نگو دیره منو دست خدا نسپار

یه جایی توی قلبت هست که روزی خونه ی من بود

به این زودی نگو دیره به این زودی نگو بدرود

پر از احساس آزادی نشسته کنج زندونم

یه بغض کهنه که انگار میون ابر و بارونم

وجودم بی تو یخ بسته ... سردم زمستونم

منو مثل همون روزا با آغوشت بپوشونم

یه جایی توی قلبت هست که روزی خونه ی من بود

به این زودی نگو دیره به این زودی نگو بدرود
[ جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 ] [ 9:22 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

تو را که دارم دنیا مال من است
دیگر آرزویی ندارم ، همان یک آرزوی من ، همیشه با تو بودن است
صدای تپشهای قلبم ، هنوز باور ندارم که عاشقم
هنوز باور ندارم که بدون تو هیچم
اگر تو نباشی ...
آری عزیزم ... میمیرم
تو را که دارم ، عشق را با تمام وجود حس میکنم
لطافت عشق را لمس میکنم ، برای چند لحظه نفس را در سینه حبس میکنم
و یک نفس فریاد میزنم عشق من دوستت دارم
نمیدانم باور کرده ای که تنها تو را دارم 
باز هم میگویم عزیزم ، تو آنقدر خوبی که من لیاقت تو را ندارم
درهای قلبم را بر روی همه بسته ام
هنوز در شور و شوق این عشق به حقیقت پیوسته ام
وقتی که فکر میکنم که با توام 
نه معنی تنهایی را میدانم و نه حس میکنم که خسته ام
اینک که دارم برایت از احساسم نسبت به تو مینویسم
میدانم لحظه ای که آن را برایت میخوانم تو با شنیدن این احساس اشک میریزی
پس همین حالا خواهش قلبم را بپذیر و اشک نریز ،
اینها همه حرف دلم بود عزیز
من که گفتم اشک نریز ، پس چرا اینک چشمهایت شده خیس؟
قطره های اشکت بر روی قلبم ریخته
قلبم با تمام وجود طعم شیرین عشق را با تو چشیده
نمیدانی چقدر خاطر تو برایم عزیزه
تا به حال یار وفاداری را مانند تو ندیده
تو را که دارم دنیا مال من است،
دیگر آرزویی ندارم چون همان یک آرزویم که تو بودی به حقیقت پیوسته است!

[ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ] [ 3:55 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

من  هستم و تنهایی ، تنهایی هست و یک دفتر خالی.
دفتری پر از برگهای سفید ، دلی پر از غم و نا امید.
دلی پر از حرفهای ناگفته ، تا سحر چند ساعتی مانده.
نور مهتاب بر روی دفتر خالی ، قلبم سرشار از غم و دلتنگی.
چند لحظه می اندیشم که چه بنویسم ، حرفی ندارم برای گفتن پس از یک عشق خیالی مینویسم.
تازه از تنهایی رها شده ام ، با قلم و کاغذ رفیق شده ام.
شاید آنها بتوانند مرا از تنهایی رها کنند ، حرف دلم را بخوانند و آرامم کنند.
تا چشم بر روی هم گذاشتم سحر آمد ، نگاهی به دفتر کردم و جانم به لب آمد.
دفترم پر شده بود ، دلم از درد ها خالی شده بود ، قلمم دیگر جوهری نداشت ، قلبم دیگر دردی نداشت
از آن لحظه به تنهایی عادت کردم ، با دفترم رفاقت کردم ، هر زمان که دلم پر از درد بود ، با دلم ، درد دل کردم .
ای دل هیچگاه نا امید نباش ، در لب پرتگاه نا امیدی نیز به پرواز امید داشته باش.
ای دل هیچگاه خسته نباش ، مثل یک گل بهار ،همیشه شاد باش .
و اینک شاعری پرآوازه ام ، از غم رها شده ام ، و عاشقی شیدایی ام.
هر شب برای او مینویسم و سحر که فرا میرسد اینبار با دلی عاشقتر برایش عاشقانه هایم را میخوانم.

[ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ] [ 3:51 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

بگو آنچه در دلت است و با گفتنش نیروی عشق در وجودم بیشتر میشود.
بگو آنچه در دلت غوغا کرده و با گفتنش شعله های آتش عشقمان بیشتر میشود.
بگو همان کلام مقدس را که با گفتنش دلم به آن سوی رویاهای عشق پر می کشد.
بگو که این دل دیوانه منتظر شنیدن است و این چشمهای خسته منتظر باریدن.
چشمان خیست را به چشمان خیسم بدوز ، بگو آنچه در آن قلب مهربانت است.
بگو که بی صبرانه منتظر شنیدنم ، و عاشقانه منتظر پاسخ دادن به آن.
با آن قلب عاشقش ، با همان چشمان خیس ، با صدای مهربانش گفت : دوستت دارم.
من نیز با همان قلب عاشقتر از او ، با چشمانی خیستر ، با بغض گفتم : من هم خیلی دوستت دارم.
گفت ، گفتم ، گفتیم و آن لحظه های در کنار او بودن عاشقانه شد.
بگو آنچه که دلم میخواهد ، بالاتر از دوست داشتن.
با دستان سردم ، اشکهای روی گونه مهربانش را پاک کردم ، او را در آغوش گرفتم و گفتم : هیچوقت مرا تنها نگذار ، باور کن که بی تو نمیتوانم زنده بمانم.
اون نیز مرا محکم در آغوشش میفشرد و میگفت بدون تو هرگز!
چه آغوش گرم و مهربانی داشت ، دلم میخواست همیشه در آن آغوش گرم بمانم.
آن لحظه  با تمام وجودم احساس کردم برای من است.
او نیز این احساس را داشت ، از شانه های خیسم فهمیدم.
گفتم با تو هستم ، اگر تو نیز با من باشی ، اگر روزی نباشی ، من نیز در این دنیا نیستم.
گفت ، با تو می مانم ، اگر تو نیز با من بمانی ، اگر روزی باشم ولی تو نباشی ، من نیز با تو می آیم هر جا که باشی.
او میگفت ، من نیز برایش درد دل میکردم.
درد دل او ، درد دل من بود ، درد دل ما ، یک راز عاشقانه بود.
رازی که همیشه در دلهایمان خواهد ماند.

[ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ] [ 3:50 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]
باورم نیست

که اینک تو ایستاده ایی

برآستان همه دلواپسی هایم

و من در این تنهایی خویش در پی ناباوریهایم

جه خاموش بودم در این سالها

که به دنبال حدیث بودنت بودم  

دگر خواهم نگاه مبهم و زیبای تورا

برای من که دلگیرم از این شبها از این فریاد

دگر خواهم نگاهت روشنی بخش

آستان زندگیم شود 

[ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ] [ 8:36 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

روزی از همین روزها تمام می شوم... 

آری...

تمام می شوم و به خاطره ها می پیوندم...

شاید خاطره بودن ، بهتر از اشتباه بودن باشد...

شاید که نه ...

قطعا بهتر است...

اینکه پس از مدتی--اندک--

همه خاطرات بد پاک می شود

و حسرت روزهای شیرین جایگزین افسوس و آه برای اشتباه گذشته می شود...

کاش فرصت این مدت اندک، قبل از تمام شدن من رخ می داد...

کاش اشتباه نبودم...

کاش حسرت و درد و آه یک مرد نبودم...

کاش زودتر تمام شوم...

[ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ] [ 8:21 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]

گویند بهشت با حور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر دست ازان نسیه بدار

کآواز دهل شنیدن از دور خوش است


نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی وغمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است


از من رمقی به سعی ساقی مانده است

وز صحبت خلق بیوفایی مانده است

از باده دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده است

[ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ] [ 8:18 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند

چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو
امکانات وب