|
شعر عاشقانه
|
آرزوی من این است [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 4:17 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
چه سرد و سخت است این زمین بی هدف در این چهار راه خاکی گام بر می دارم به کدام سو می روم ؟ نمی دانم... در انتهای جاده سوم هجوم نور قلبم را می فشاردو گرمای آن نگرانم می کند این گرمی سردش مرا تا مرز جنون می کشاند چه سرد و سخت است این زمین حتی گرمایش نیز سوزش سرما را به همراه دارد شک دارم آیا گرمایش حقیقت دارد؟؟! [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 12:23 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
کنار پنجره می آیم نسیم تبسم تو جاریست قاصدکها آمده اند در رقص باد و یاد سبز سپید سرخ... و این آخرین قاصدک چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست! **** می خوانمت با هفت زبان در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای سرشار از تکلم درخت و آفتاب سرشار از تنفس آینه و عود سرشار از بلوغ آسمان و من هر چه می آیم به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم می خواهم در بیرنگی گم شوم **** نمی دانم شابد به نسیمی که صبح گاه در سایه روشن حسرت و لبخند از کنار دستهایت عبور کرد می اندیشی و من به آن بادبادکی فکر می کنم که در سپیده دم ستاره و اسپند در نگاه زلال تو تخم گذاشت و تو نم نم در تنهایی و ماه ناپدید شدی و تنها رد پایت در امتداد مسیرهای خیس بی پایان جا ماند **** جای تامل نیست قاصدکها آمده اند و تو در سرود خلسه و خاکستر ناپیدا شده ای و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم و به انتظار شب بوها که در بهاری زرد به شکوفه نشست **** در نبض مدادهایت جاری بود که هیچ کاغذی در وسعت حجم آن نگنجید راستی نگفتی کدام باد بادبادکهایت را با خود برد **** خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود و آفتابگردان نگاه تو در آسمان هشتم ناتمام ادامه دارد و من به یاد آن پرنده ای می افتم که صبح در متن بلوغ و آفتاب ناپیدا گم شد ناپیدا گم شد. [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 12:19 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
پیر شده ام پا به پای دردهایی که قد کشیده اندو بزرگ شده اند! میترسم! میترسم دیگر دستم به قلم نرود! فکرش را بکن تمام میشوم شبی! یک روز می آیی و میبینی نه من هستم نه این کلمات! آری دارم خشک میشوم! پا به پای گلدانهایی که ... این روزها میگذرند اما من از این روزها نمیگذرم!! [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:20 قبل از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست دل بکن ! آینه اینقدر تماشایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟!
بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست
آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:15 قبل از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
پرواز عقاب تیز پر ،
در آن اوج آسمان بلند، چشم نواز
زمینیان است . او
را می بینند و به جایش باد غرور به غبغب
می اندازند . گهگاه
هم تشویقش میکنند. حالا او از آن اوج بلند به حضیض زمینیان فرود می آید به شوق آغوش شان . خودش هم روزی اهل همین زمین بود. افسوس ، همانها که برایش هورا می کشیدند ، حالا به جای آغوش به باد سنگش می گیرند ! این دیگر چه حکایتیست؟ آری ، چشمان
حقیر بینشان خو کرده به تماشای خیل
گنجشکان، تاب تماشای عقاب به این بزرگی را ندارند... همان کوچکیست که آن بالا می دیدند ... و
حالا او را به اتهام بزرگی ، سنگش می زنند . نمی دانند پرنده های
کوچک را حتی گذری به آن اوج نخواهد بود .... [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:2 قبل از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
بمان با من که بی تو، صدایی خسته در بادم
در این اندوه بی پایان، بمان تنها تو در یادم
دلت مانند یک دریا، زلال و صاف و بیرنگی ... ... چه شبهایی که من بی تو، خزان عشق را دیدم ولی از عشق گفتم باز، کنار غصه روییدم
مرور خاطرات دل، عجب تکرار زیبایی ست. [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 6:19 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
روزی را که بتوانم دوست بدارم انسان را روزی را که بتوانم پیله ام را پاره کنم روزی که در آن قادر به دیدن باشم .... روزی که تفاوت ها، ابزار یادگیری باشند و نه سبب نفرت و جدایی روزی که بپذیرم می توانم بیاموزم از هر سنخ آدمی روزی که قدرت یابم به ملامت کردن خود روزی که صداقتم ،رفتارم در خانه برخوردم با دوست و کردارم در جامعه ملاک اندازه گیری باشد آرزو می کنم روزی را که بدانم انسان سازی از خود سازی آغاز می شود روزی که اندازه بگیرم فاصله ی حرف و عمل ام را روزی که بکوشم پر کنم این فاصله را آرزو می کنم روزی را که انسان باشم [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 6:17 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
تمام می شوم همی ،به یک اشاره ، این و بس نمی توان ، نمی شود ، صداست آرزوی من بگو بگو تو هم نفس ، دعاست آرزوی من بری ، برم ، تمام می شود وفا بمان ، بگو ، سراب عشق پاک ِ من توان نماند ای خدا به دست های خسته ام به او بگو نمانده است ، تمام می شود جفا بیا بیا ، صدا بزن ، به اسم ، اسم کوچکم بگو که بس همین نفس ، بیا به پیش ِ من ، بیا همین بدان تو ای سراب مُهر شانه ام ، دمیست خاک گرفته است بیا و سجده کن همی ، به مُهر های خسته ام خدای شکر می کنم تورا دوباره چشمه ای زلال ، دلی سیاه شست و شو کند ... [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 6:14 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
باز حنجره ها تنگ است و ناله ها خشکیده در چشمهای سرد باز نم نم اشکهای دلم در درون خونابه می شوند در جوششی خموش و بی صدا باز همه ی وجودم زمزمه می شود و زبان باز می کند چه بی صدا باز اندام ظریفم می کشد بدوش بار سنگین روزهای مردگی را در زمین چه استوار باز سرخ می شود ز سیلیش این چهره ی درد کشیده و خسته از خزان ِ انتظار باز سوسو ی چشمان بیمارم بدنبال ستاره ات می گردد تا جلوه ی جمالت سرمه ای شود برای دردهایش باز می تپد دلم در مردگیهایی که فریاد زندگی سر می دهند در لابلای ورقهای زمان تا فقط مگر تو زنده کنی و جان بخشی باز فریادها بر بام خانه ها سکوت شده اند تا فرو ریزند و یا فریاد شوند بر بلندای دلهای منتظر باز ستاره خسته است از زمان و ره پیمودنهای شبانه ای که سرد است بی تو چون مردن و باز هم صدایت نمی اید ، خودت نمی ایی ، ستاره ات چشمک نمی زند و اشکهای ستاره بر گونه هایش می خشکد و در خود گم می شود تا انهنگام که تو را بیابد ای بهترین انتظار ، منتظرت می مانم ...
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 1:29 قبل از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
دلمان خوش است که مینویسم [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 6:3 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
این شعر را برای تو می گویم در یک غروب تشنه ی تابستان در نیمه های این ره شوم آغاز در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالاییست که در پای گاهواره خواب تو باشد که بانگ وحشی این فریاد پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایه من سرگردان از سایه ی تو دور و جدا باشد روزی بهم رسیم که گر باشد کس بین ما، نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک پیشانی فشرده ز دردم را می سایم از امید براین در باز انگشت های نازک و سردم را [ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 5:58 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
عاشق نميشوم، دلواپسم نباش شکل خودم شدم... تلخ و بدون ره [ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 4:5 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 4:0 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
تاریکم ای یلدا مهتاب میخواهم لب تشنه ام ای اشک سیلاب میخواهم در حسرت موجم باران کفافم نیست درمان درد من باران نم نم نیست !! بس تشنه میمانم غر ق پریشانی تا آسمان ها را برمن بگریانی چشم من از وقتی باعشق تو تر شد آئینه چندین باآینه ای تر شد پیدا شو ای مرحم ! بر زخم پنهانم تا صبح دیدارت بیدار خواهم ماند [ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 3:58 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
زندگی درک همین اکنون است
ظرف امروز، پر از بودن توست
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:25 قبل از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
چند روزی هست ، حالم ديدينی اس حال من از اين و آن پرسيدنی است
گاه بر روی زمين زل ميزنم ! گاه بر حافظ تفال ميزنم !
حافظ ديوانه فالم را گرفت ! يک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:23 قبل از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
زن سینههای برجسته نیست موی مش کرده ابروی برداشته لبانِ قرمز نیست زن لباسِ سفید ... شب با شکوه عروسی بوی خوشِ قرمه سبزی هوسِ شبهای جمعه قرارهایِ تاریکی ، کوچه پشتی، تویِ یک ماشین نیست زن خون ریزی کمر دردِ ماهانه پوکی استخوان یک زنِ پا بماه حال تهوع استفراغ دردهای زایمان مادر بچهها نیست زن عصایِ روزهای پیری پرستار ، وقتِ مریضی رفیقِ پای منقل مزه بیار عرق دورههای دوستانه نیست زن وجود دارد روح دارد قدرت جسارت پا به پای یک مرد ، زور دارد عشق اشک نیاز محبت یک دنیا آرزو دارد زن ... همیشه ... همه جا ... حضور دارد و اگر تمام اینها یادت رفت تنها یک چیز را به خاطر داشته باش که هنوز هیچ مردی پیدا نشده که بخواهد در ایران جایِ یک زن باشد [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:26 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
بارالها... [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:25 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
درد و رنج را می بینم و زبانم خاموش است
پرپر شدن گلها زیر لگدهای خشمگین طوفان دستم از یاری کوتاه است بهاری که پشت پنجره مانده است از اینهمه یورش بوران در وحشت است آنچه باقی مانده است بغض و اشک سرد و افسوس است و ضجه هایی که به سبب قطع درختان سبز همه جا بگوش میرسد وقرمزی غروب که همه جا سایه افکنده است این همان سرزمین زیبا و شاد منست؟ [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:19 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
داســـتـاטּ مـَـטּ و تــو از آنــجـا شـــروع شـد کــﮧ پـشـت شـیشــﮧ ے بـے جـاטּ مـانیـتـور بـــﮧ هــم جــاטּ دادیــم ... ! [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:11 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
از آن روزی که بخشیدم به چشمانت دل خود را به چشم خویش می بینم همه شب قاتل خود را تو همچون کودکان سرگرم بازی کردنی بانو که جفت هم بچینی قطعه های پازل خود را من اینسو خواب از چشمم پریده تا خروس صبح که شاید حل کنم با تو تمام مشکل خود را بدون شک وشبهه مال من هرگز نخواهی شد مروری میکنم هر شب خیال باطل خود را شب و دریایی از امواج اندوه و پریشانی یقین گم می کنم دیگر نشان ساحل خود را بگو ای بید مجنونی که درهم ریخته موهات چگونه در کنار تو بسازم منزل خود را تمام سهم من از زندگی شعر است و موسیقی نشد از سر بریزم تا به پایت حاصل خود را شبیه آرزوها و خیالا ت منی شاید که از روز ازل دادم به چشمانت دل خود را [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 4:11 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
این روزها حجم زیادی از خدا را نفس می کشم من مقدس شده ام و شاید به پایان زندگی ققنوس رسیده ام دلم برای پروانه های آبی کوچک تنگ می شود وقتی در امتداد کودکی دلتنگم کسی مرا نخواهد فهمید مرا زمستان با خود برده است گویا .... [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 2:22 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
یک نفر من را از ارتفاع هزار پایی و شاید هم بیشتر به
اینجا پرتاپ
کرد
و این آغاز فروپاشی بود من به بلوغ نخواهم رسید هر قطعه از من جایی جا مانده است - شاید کلمات را نمی فهمی وقتی من از فروپاشی می گویم! وقتی از دوست داشتن دروغ های مهربان می گویم و از لبخندی که بر لب هایت عفونت کرده بود. شقیقه هایم تیر می کشد خودم را پشت پنجره اتاق می گذارم و چشمانم را تماشا می کنم چشمانم رودخانه یخ زده ای است که خواب ماهی می بیند من به پایان این شب ایمان ندارم من با تاریکی هم آغوش شده ام، من در تاریکی نطفه بسته ام و من تاریکی زاییده ام من ضربان قلب این شبم شقیقه هایم تیر می کشد تو مرا می فهمی؟ [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 2:19 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
این روزها دلم اصرار دارد سکوتی میکنم به بلندی فریاد... فریادی که فقط و فقط خدا آگاه باشد از راز دلم؛ از این روزهای تنهایی و دوری و...!! تا پیش از این بر نادان میکردم سکوتم را و اکنون بر دل و دیده و اهل دنیا!! حسرت،که در این هجوم تاریکی صدای
[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 3:32 قبل از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
ببین تنهای تنهایم
ببین بیگانه با خویشم
ببین در زیر این فریادهای خشم پولادین
که چون پتکی به سر میکوبدم نالان از خویشم
و دیگر هیچ امیدی به فرداهای این دل نیست
که ایا میشود با یاری عشقم
به فریادی به پا خیزم؟
و با قلبی پر از دردو
صدایی که پر از بغض و سکوت و درد دل باشد
بگویم دوستت دارم؟
بفهمانم که من چون دیگران هم سینه ای و اندر دلی دارم؟
ولی ایا به فریادی که از قلبی سیاه و از دلی در استان مرگ برخیزد
صدایی پاسخی گوید؟
صدای ناله ای خیزدکه من هم دوستت دارم؟
نمیدانم
نمیدانم....
[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 3:31 قبل از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
آه!
از امید سرودن در باور شعر من نمی گنجد من که امیدوارانه مرگ را باور داشته ام
بانوی سرفراز شعر رهایی! بانوی واژه های مزین!
من روز آخر را به انتظار نشسته ام و هر روز به تمامی برایم روز آخر است و هر شب شاید شب آخر!
چه فرقی می کند روز یا شب این آخرین را کنار من بمان تا آخرین نغمه ی جهان را از دهان تو بشنوم.
[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 3:30 قبل از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
حتی در آسمان تیره و ابری هم می توان ستاره پیدا کرد
حتی از دریای خروشان وطوفانی هم می شود ماهی گرفت
اگر آب نیست وآفتاب بی رمق است می توان حتی گل ودرخت را در
حافظه کاشت و برگ و بارشان را به تماشا گذاشت
تنها باید به چشمهایمان بیاموزیم که زیباییها را جستجو کنند
به گوشهایمان یاد بدهیم که زمزمه های مهربانی را بشنوند
به قلبهایمان هشدار دهیم که جز برای محبت وعشق نتپند
[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 12:13 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 12:10 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
خیره شدم به اون روزا به خاطرات خوبو بد غصه نخور دلم آخه از تو خطایی سر نزد آهای غریب بی وفا ببین چی آوردی سرم چطور میتونم عشقتو این روزا از یاد ببرم نگفتی از چی دلخوری دلت بهونه گیر شده نگفتی با کی دم خوری چشم تو از من سیر شده شبا خیال عشقی پاک رفیق رویای منه یه ذره شبیه تو نیست اون همه دنیای منه غریبه آهای غریبه بی وفایی دلم پره ازت خدایی چی دارم از تو جز جدایی دیگه نمیشناسی منو قلب تو مال مردمه اینکه میگم عاشقتم برای بار چندمه؟ دوست نداری دعا کنم یه روز به بن بست بخوری از یکی بدتر از خودت یه روزی رو دست بخوری راهتو کج کردی برو بی مهری اعلاج توئه هر کی که مهربونی کرد فکر نکن محتاج توئه گوشه ی خاطراتتم یادی ازم نکن برو میری تو از شرم چشام سرتو خم نکن برو
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 8:14 بعد از ظهر ] [ دل شکسته ]
[ ]
|
|