X
تبلیغات
شعر عاشقانه

من به هر چیزی که مربوط به ♥تو♥ باشه حریصم و حسود !!
آنقدر حسودم که میخوام تمام پسرای دنیا رو زنده به گور کنم
تا چشمای تو کسی جز من رو نبینه !!!
من میخوام تمام تو برای من باشه !!!
میخوام گوش دنیا کر باشه تا صدات
فقط طنین انداز زندگی من باشه و گوش های تو
صدایی جز صدای من رو نشنوه !
میخوام لبات تنها اسم من رو به زبان بیاورن !
میخوام دستات فقط گرما بخش دستای من باشه !
میخوام پاهای تو فقط هم قدم با پاهای من باشه !
میخواهم شانه های مردانه ات فقط جای گریه کردن های من باشه !
آغوشت تنها پناهگاه امن من باشه و بس !
خلاصه بگم میخوام 6 دانگ روح و جسمت به نام من باشه !!!
فقط من !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺩﻭﺩﺳﺘﻪ ﺍﻧﺪ :
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻡ ﺧﻮﺭ .... ﯾﺎ ﺑﯽ ﭘﻮﻝ ﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﮔﺪﺍ.ﮔﺸﻨﻪ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﻬﺘﺮ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺧﺮﺣﻤﺎﻝ .... ﯾﺎ ﮐﻤﺘﺮﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺗﻨﺒﻞ.
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺳﺮﺳﺨﺖ ﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﮐﻠﻪ ﺧﺮ .... ﯾﺎ ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻣﺸﻨﮓ .
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻫﻮﺷﯿﺎﺭﺗﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﭘﺮﺍﻓﺎﺩﻩ ..... ﯾﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮﻥ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻫﺎﻟﻮ.
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺧﺮﯾﺪ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻭﻟﺨﺮﺝ .... ﯾﺎﺍﻫﻞ ﺣﺴﺎﺏ ﻭ ﮐﺘﺎﺑﻦ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺧﺴﯿﺲ .
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻥ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﮔﻨﺪﻩ ﺑﮏ ..... ﯾﺎ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﻥ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﻓﺴﻘﻠﯽ .
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻣﺮﺩﻡﺩﺍﺭﺗﺮﻥ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺑﻮﻗﻠﻤﻮﻥ ﺻﻔﺖ ...... ﯾﺎ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺗﺮﻥ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺍﺣﻤﻖ .

ﮐﻼ ﻣﻌﯿﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻴﻢ ؛ ﻧﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ !!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ
ﺧﻴﻠﻲ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ
ﻧﮕﺎﻩ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ
ﺩﺳﺖ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ
ﺁﻏﻮﺵ ﺑﺎ ﺁﻏﻮﺵ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺎ ﺑﻮﺳﻪ
ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ
ﺍﺯ ﺯﻣﻴﻦ ﺗﺎ ﻧﺎﻛﺠﺎ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ ....
ﻧﮕﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﻲ ﺍﻓﺘﺪ ....
ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ
ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻟﺮﺯﺍﻧﺪ ....
ﻓﺮﻕ ﻫﺎ ﺩﺍﺭﺩ ...
ﺁﻏﻮﺷﻲ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻫﺴﺖ ﺑﺎ ﺁﻏﻮﺷﻲ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺣﺘﻲ
ﺩﻳﮕﺮ ﻧﺒﺎﺷﺪ
ﻭﻟﻲ
ﭘﺮﺍﺯ ﻃﻤﺄﻧﻴﻨﻪ ﺍﺳﺖ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ ...
ﻓﺮﻕ ﻫﺴﺖ ﺑﻴﻦ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﻲ ﭘﺮﺳﻲ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﻱ؟
ﻭ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ ﺁﺭﻩ ...
ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻲ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ
ﻭ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ : ﺑﻲ ﻧﻬﺎﻳﺖ ...
ﺑﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﻲ ﭘﺮﺳﻲ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﻱ؟
ﻭ ﺳﻜﻮﺕ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ...
ﻧﮕﺎﻫﻲ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ...
ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﻣﻴﺰﻧﺪ ...
ﻭ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﻲ ﻓﻬﻤﻲ ...
ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻲ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ؟
ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ : ﻳﻪ ﺩﻭﻧﻪ ﻭﻟﻲ ﻣﺮﺩﻭﻧﻪ ....!
ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ ....
ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﻱ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ ...
ﻓﻘﻂ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻲ ﺍﻳﻦ ﺗﻔﺎﻭﺗﻬﺎ ﺭﺍ ﻛﺠﺎﻱ ﺩﻟﺖ ...
ﻛﺠﺎﻱ ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﺑﮕﺬﺍﺭﻱ..؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


-کمی طولانی است اما توصیه میکنم از دست ندهید-


هنگامی که خدا زن را آفريد به من گفت:
اين زن است.
وقتي با او روبرو شدي،مراقب باش که ...

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود
که شیخ سخن او را قطع كرد و چنین گفت:

...بله وقتی با زن روبرو شدی
مراقب باش که به او نگاه نكني.
سرت را به زير افكن تا
افسون افسانة گيسوانش نگردي
و مفتون فتنة چشمانش نشوي
كه از آنها شياطين
ميبارند.
گوشهايت را ببند
تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي
كه مسحور شيطان
ميشوي.
از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است.
مبادا فريب او را بخوري كه خدا
در آتش قهرت ميسوزاند
و به چاه ویل سرنگونت ميکند
مراقب باش....

و من بي آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفريد،
گفتم: به چشم.

شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه:

خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و اين
از لطف خداست در حق تو.
پس شكر كن و هيچ مگو....

گفتم: به چشم.

در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت
و من هرگز زن را نديدم، به چشمانش ننگريستم،
و آوايش را نشنيدم.
چقدر دوست ميداشتم بر موجي كه مرا به سوي او ميخواند
بنشينم،
اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز ميگريختم.

هزاران سال گذشت
و من خسته و فرسوده از احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه
نميشناختم
اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم .
ديگر تحمل نداشتم .
پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم، و گريستم.
نميدانستم چرا؟

قطره اشكي از چشمانم جاري شد
و در پيش پايم به زمين نشست...

به خدا نگاهي كردم
مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت
و مثل هميشه بي آنكه
حرفي بزنم و دردم را بگويم، ميدانست.

با لبخند گفت:
اين زن است .
وقتي با او روبرو شدي
مراقب باش كه او داروي درد
توست.
بدون او تو غیرکاملی .
مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني
كه او بسيارشكننده است .
من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم.
نميبيني كه در بطن
وجودش موجودي را میپرورد؟
من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام.
پس اگر تو تحمل و ظرفيت
ديدار زيبايي مطلق را نداري
به چشمانش نگاه نكن،
گيسوانش را نظر ميانداز،
وحرمت حريم صوتش را حفظ كن
تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم...
من اشكريزان و حيران خدا را نگريستم.

پرسيدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل
تهديد كردي ؟!
خدا گفت: من؟!!
فرياد زدم: شيخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردي.
اگر راضي به گفته هايش نبودي
چرا حرفي نزدي؟!!

خدا بازهم صبورانه و با لبخند هميشگي گفت:
من سكوت نكردم،
اما تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي
و نه آوای مرا ...

و من در گوشه اي ديدم شيخ دارد
همچنان حرفهاي پيشينش را تكرار ميكند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

این نوشته برای توست

برای زمانهایی که انگشتان کوچکت سردشان می شود

که انگشتان بزرگ من یکایکشان را در بر می گیرد

و دستانمان در جیب بارانیم گم می شود

برای ناخن هایت

که وقتی قرمز می شوند

چقدر به دستان سفیدت می آید

و موهایت را که با ربان آبیم می بافی

من در پیچ و تاب آن همه زنانگی محو می شوم

ای نوشته برای توست

که  خط نگاهم برای دیدنت

پایین افتاده است

و وقتی در آغوشم می گیری

قلبم درست کنار گوش هایت می افتد

و گوشواره هایت

برای لحظه ای هرچند کوتاه

ضر به ضربه ی هستیم را  خواهند شنید

این نوشته برای توست

برای بوی تو

که هیچ چیز مثل بوی تو

آرامم نمی بخشد

برای انگشتانت

وقتی چیزی را تا می زنی

و من هر احظه کوچیک و کوچیک تر می شوم

برای کفش هایت

وقتی بندهایشان را می بندی

و من به تماشایت

لبخند می زنم

برای کیف کوچکت

که  دنیایی را در آن جا داده ای

و همان سنگین ترین چمدانیست

که زنی می تواند با خود حمل کند

برای لب هایت

وقتی سرخ می شوند

و منحیش معلوم تر است

برای گردنبندت

وقتی بر گردنت تاب می خورد و بی تاب است

چه رسد به من

برای شالت

که بی هوا عقب می رود و

هواییم می کند

برای ساعتت

که اگر نمی بستی

شاید زمان آنقدر زود نمی گذشت

برای لبخندت

وقتی همه چیز همان طور هست که باید باشد

برای تو

که وقت رفتن همیشه هستی

هر چند دور

هرچند نادیدنی

هرچند در آغوش نا گرفتنی

 

این نوشته برای توست

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


تن
فاحشه

یا

فکرِ
فاحشه

مرد
فاحشه

یا

زن
فاحشه

چه واژه نا زیبایی ایـست این واژه ...

فاحشه

شاید قربانی عشق باشد

فاحشه

شاید قربانی فقر باشد

فاحشه

شاید قربانی هوس باشد

فاحشه

شاید تنها قربانی حرف دیگران باشد بس

میدانم

فاحشه ، فاحشه است ... من ، منم و تو، تویی

اما
کاش می شد

این واژه را به آتش کشیـد ....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


زن : مگه اینجا مدرسه دولتی نیست !؟
مدیر : اگه دولتی نبود که می گفتم یک میلیون تومن بریز!
زن : آقا آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن!
مدیر : این که شهریه نیست اسمش همیاریه !!!
زن : اسمش هر چی هست. تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارس دولتی هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن.
مدیر : خب برو اسم بچت را تو تلویزیون بنویس!! اینقدر هم وقت منو نگیر…
زن : آقای مدیر من دو تا بچه یتیم دارم! آخه از کجا بیارم ؟!!
مدیر : خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه یا مدرسه؟! آقای مستخدم، این خانم رو به بیرون راهنمایی کن!!!
زن با چشمهای پر اشک منتظر اتوبوس واحد بود، اتومبیل مدل بالائی ترمز کرد و زن سوار شد … روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت و بهش خیره شد: کمیته مبارزه با فقر در جلسه امروز … ستاد مبارزه با بیسوادی … تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود: با 200000 زن خیابانی چه می کنید؟!! زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد:
با 200001 زن خیابانی چه می کنید ؟!!

پی نوشت: فاحشه را خدا فاحشه نیافرید؛ آنانکه در شهر نان قسمت میکنند، او را لنگ نان گذاشته اند، تا هر زمان لنگ هماغوشی ماندند، او را به نانی بخرند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

حالم بهم می خورد ...
از مردانی که شب تا صبح پرسه زن کوچه های مجازی اند
وبعد اینجا و آنجا در صفحات زنان جارچی احکام شریعت میشوند ...
حالم بهم می خورد ...
لطفا جای دیگری برای آبکشی سجاده ها یتان بیابید !!!
یا سکوت کنید ...
... که حداقل این لجنزار افکار منفی تان به چشم نیاید ....
بگذارید اندک آبرویی با قی بماند برای دنیای مردانه و حرمت اش ...
تصاویر و نوشته ها اغوا کننده نیستند
چیدمان فکری شما سرگرم جنبه های دیگریست
که من توصیه می کنم درمانش کنید ...
که من فقط می توانم بگویم متاسفم ...
حتی دیگر پاسخی ندارم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

اینجا سرزمین من است
سرزمینی پر از شهوت ها و هوس های خیالی و واقعی
آری اینجا ایران است...
به چه چیز باید خندید؟؟؟
به تن فروشی های شب هنگام مادر به پدر برای اثبات عشق؟
به پوشش خواهر در خانه و لختی مهمانی های شبانه؟؟
به غیرت پسر به مادر وشوخی های مادر پسر با دوستان؟؟
به شب کاری های تازه داماد برای پاس کردن چک تالار؟؟
یا به فیلم بازی کردن نوعروس هنگام سکس اول؟؟؟
شایدم به گریه و داد مردم از نداری و خریدن ماشین های چند ده میلیونی؟؟
در شهر من بکارت همان کاغذ نقره ای رنگ داخل پاکت سیگار است!
پاره که شود هرکسی هوس میکند به تو دست درازی کند!!
پس باید برای سوختن وتمام شدن آماده باشی
به زودی دور می اندازنت..!
حتی همان کسی که بسته را خودش باز کرده!!
آری دوست عزیزم اینجا ایران است...
سرزمین من... سرزمین تو...!
تقصیر هیچ کس نیست
به نام "عشق"
جسمت را
لگد مال بوسه های هوس آلودشان میکنند
و به نام "ناپاکیٍ تو"
فراموشت میکنند
به نام "نجابت" باید سکوت کنی
و به نام "صبر" از درون ویران میشوی....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﯾﻬﻮ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺍﻭﻣﺪ
ﮔﻔﺖ : ﺁﻗﺎ…ﺁﻗﺎ.. ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﯾﻪ ﻟﻮﺍﺷﮏ ﺍﺯﻡ ﺑﺨﺮ !!
ﻧﮕﺎﺵ ﮐﺮﺩﻡ …ﭼﺸﻤﺎﺷﻮ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺷﺘﻢ…ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﻔﺖ
ﺁﻗﺎ ...ﺍﮔﻪ ۴ ﺗﺎ ﺑﺨﺮﯼ ﺗﺨﻔﯿﻒ ﻫﻢ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﺪﻡ…
ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺳﻤﺖ ﭼﯿﻪ… ؟ ﻓﺎﻃﻤﻪ…ﺑﺨﺮ ﺩﯾﮕﻪ!…
ﮐﻼﺱ ﭼﻨﺪﻣﯽ ﻓﺎﻃﻤﻪ… ؟ ﻣﯿﺮﻡ ﭼﻬﺎﺭﻡ…ﺍﮔﻪ ﻧﻤﯽ
ﺧﺮﯼ ﺑﺮﻡ .. ﻣﯽ ﺧﺮﻡ ﺍﺯﺕ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﻣﻢ ﺑﯿﺎﻥ
ﻫﻤﺸﻮ ﺍﺯﺕ ﻣﯿﺨﺮﯾﻢ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﮐﺠﺎﻥ ﻓﺎﻃﻤﻪ؟؟
ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﺮﺩﻩ…ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻢ ﻣﺮﯾﻀﻪ…ﻣﻦ ﻭ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﻟﻮﺍﺷﮏ
ﻣﯽ ﻓﺮﻭﺷﯿﻢ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﻫﻤﻪ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ ﻫﻤﻪ ﺍﺯﺵ
ﻟﻮﺍﺷﮏ ﺧﺮﯾﺪﻧﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ…ﻣﯽ
ﺧﻨﺪﯾﺪ…ﺍﺯ ﯾﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﻟﻢ ﺳﻮﺧﺖ ﮐﻪ ﻣﺎ ﮐﺠﺎﯾﯿﻢ ﻭ ﺍﯾﻦ
ﮐﺠﺎ… ﺍﺯ ﯾﻪ ﻃﺮﻑ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﺎ
ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺗﻮﻧﺴﺘﯿﻢ ﺩﻟﺸﻮ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﯿﻢ
ﻓﺎﻃﻤﻪ ﻣﯿﺬﺍﺭﯼ ﺍﺯﺕ ﯾﻪ ﻋﮑﺲ ﺑﮕﯿﺮﻡ؟ ﺑﺎﺷﻪ ﻓﻘﻂ ۳ ﺗﺎ
ﺑﺎﺷﻪ ﺍﮔﻪ ۵۰۰ ﺗﻮﻣﻦ ﺑﺪﯼ ﻣﻘﻨﻌﻤﻮ ﻫﻢ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭﻡ !
ﻓﺎﻃﻤﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻪ… ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻭ ﻧﺰﻥ!
ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻡ ﺍﺯﺕ
ﺳﺮﯾﻊ ﮐﻮﻟﻪ ﭘﺸﺘﯿﺸﻮ
ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ…ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ.ﻧﮕﺎﺵ ﻣﯽ
ﮐﺮﺩﻡ … ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻻﻧﺶ…ﻧﻪ ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮﺵ … ﺑﻪ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﯾﯽ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ… ﻭ ﻣﺎ ﺑﺎﯾﺪ
ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﻢ .. ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎﻩ ... ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎﻩ ..

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

دخترک برگشت چه بزرگ شده بود.پرسیدم:پس کبریتهایت کو؟ پوزخندی زدو گفت:هان. گونه اش اتشی بود،سرخ،زرد،جیق بنفشی کشید،نمیدانم از شوق بودیا ... گفتم:می خواهم امشب با کبریتهایت، دنیا را به اتش بکشم! دخترک نگاهی انداخت،تنم لرزید!! گفت:کبریت هایم را نخریدند.نمی دانم شاید بازار کساده،شایدم تقصیر یارانه هاست. از روی ناچاری و نداری گفت: سالهاست تن فروشم، می خری ؟؟!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

از لج تو امشب با چند باکره بودم

چند تای که تا حالا حتی کسی لب به آنها هم نزده بود

پشت به پشت با آنها عشق بازی کردم تا سیر شوم

و آنها را آنقدر به اوج بردم که بسوزند و خاکستر شوند!

اینگونه است تو که نباشی کسی دیگری ارضایم میکند !

حرص نزن منظورم پاکتی سیگار بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

گفت:از بدبختی بنویس
گفتم:حال و روز امروز ما

گفت:از عشق بنویس
گفتم:تخیلم ضعیف است

گفت:از خدا بنویس
گفتم:اگر وجود داشته باشد باید برای درد ها و عذاب های مرا داد طلب بخشش کند

گفت:از مشروب بنویس
گفتم:سلامتی اونایی که دوسشون داشتیم ولی نفهمیدن

گفت:از بکارت بنویس
گفتم:امروز دیگر سکس از عقب مد شده

گفت:از فاحشه بنویس
گفتم:فرشته ای که تن فروخت تا مادر مریضش را بیمارستان پذیرش کند

گفت:از فقر بنویس
گفتم:پیرمرد سر چهار را ,کودک کنار خیابان

گفت:از آزادی بنویس
گفتم:گفتم استادیوم یا میدانش؟

گفت:از مخاطب خاصت بنویس

سیگارم را روشن کردم , لیوان مشروبم را پر کردم
و سکوتـــــــــــــــــــــ
گفت:جواب نمیدی؟
گفتم: این همانی بود که کاری کرد تا امروز برایت در مورد همه اینها بنویسم.
خیانت کار بود , معرفت نداشت , دروغ را از راست بهتر میگفت...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﻧﻔﺲ ﻧﻔﺲ ﺯﻧﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺑﻪ
ﭼﻪ ﺑﻬﺎﯾﯽ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟
ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﯼ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻧﻤﺎﻧﺪﻥ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﻧﺠﺎﺑﺖ
ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ
ﺍﺷﮏ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺍﻭ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ ﻭ ﻋﺮﻕ ﺍﺯ ﺗﻦ ﻣﻦ.
ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﺩﯾﺪﻣﺶ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﭘﻬﻠﻮ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﻪ
ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮔﻔﺖ ﮐﻠﯿﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﺧﻮﺑﯽ ﺧﺮﯾﺪﻧﺪ
ﻓﺮﻭﺧﺘﻢ.
ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺑﻬﺎﯾﯽ ؟ﮔﻘﺖ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﯼ ﻧﺠﺎﺑﺘﻢ.
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﺭ ﺧﺪﺍﯾﺎ ﮔﺮ ﺗﻮ ﻋﺎﺩﻟﯽ
ﮔﺮ ﺗﻮ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﮔﺮ ﺗﻮ ﺻﺎﺣﺐ ﻫﻔﺖ ﺍﺳﻤﺎﻥ ﻭ ﺯﻣﯿﻨﯽ
ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻣﺎ ﻓﻘﯿﺮﺍﻥ ﺯ ﺩﺭﮔﺎﻫﺖ ﺭﺟﯿﻤﯿﻢ ﻭ ﻏﻨﯽ ﯾﺎﻥ ﺑﺮ
ﺩﺭﮔﺎﻫﺖ ﺑﻪ ﺻﻒ ؟
ﺑﺎﺯ ﺩﯾﺪﻣﺶ ﻭ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺭﻧﮕﯽ ﺑﺮ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺵ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﮔﻔﺘﻢ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ؟ﮔﻔﺖ ﺍﻥ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻓﺮﻭﺧﺘﻢ
ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺧﺮ ﺑﻪ ﺟﻪ ﺑﻬﺎﯾﯽ ؟
ﮔﻔﺖ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺵ ﮔﻠﻬﺎﯾﺶ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯿﺨﺮﯾﺪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮔﻞ ﺧﺮﯾﺪﻡ !.
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺵ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ، ﮔﺮﯾﻪ
ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ،ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﺳﺮﺵ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﻭ
ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ؟
ﮔﻔﺖ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﺩ !
ﮔﻔﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ؟
ﻋﮑﺲ ﺯﻥ ﺧﻮﺩﻓﺮﻭﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﻢ ﺩﺍﺩ !!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

میدان چشمانت پر از مینست مینا

پلکی بزن عاشق کشی اینست مینا

جنگ من و تو سومین جنگ جهانست

جنگی که ابزارش دل و دینست مینا

جنگی که از ما قهرمان می سازد آخر

پیروزی ما هر دو تضمینست مینا

اینگونه جنگیدن به نام زندگانی

یک سنت بسیار دیرینست مینا

این سنت کهنه که ما در بند آنیم

میراث انسان نخستین است مینا

بی عشق حتی زندگی هم زخم کاریست

این زخم کاری بی تو چرکینست مینا

آزادی من در حصار بودن توست

آزادی من با تو تامینست مینا

ما عقده های بی شماری هر دو داریم

در ما هزاران داغ ننگینست مینا

قربانیان آرزوهای بزرگیم

دنیای ما مرداب نفرینست مینا

بین من و تو فاصله بیش از خیالست

اندازه ی دیواره ی چینست مینا

تقدیر ما اینست دور از هم بمیریم

تقدیر ما از پیش تعیینست مینا

شورای شیطانها غزل را منع کردند

جرم غزل بسیار سنگینست مینا

چشمان نرگس از شقایق می هراسند

نرگس به ذات عشق بد بینست مینا

در من " هوا بس ناجوانمردانه سردست "

بی تو دلم تنها و غمگینست مینا

حالا که پای عشق بازی در میانست

اوقات تلخ خسرو شیرینست مینا

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


اینجــا به دل سپردن من گیر داده اند


مشتی اجل به بردن من گیر داده اند


اینجا همیشه آب تکان می خورد از آب


اما بـــه آب خوردن من گیـــــر داده اند


مانند شمع در غم تو آب می شوم


مردم به فرم مردن من گیر داده اند


چشم انتظار دست تو اصلا نمی شوم


وقتـــی به شال گردن من گیر داده اند


در شهر،حس و حال برادر کشی پُر است


گرگان بـــه جامـــه ی تن من گیـر داده اند


دامن زدم به خون که بدست آورم تو را


این دست ها به دامن من گیـر داده اند


گر پا دهد برای تو سر نیز می دهم


اینجا به دل سپردن من گیر داده اند

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


ﭘﺴﺮﮎ ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺧﺘﺮﮎِ ﻗﺼﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ
ﺑﺎﻧﻮﯼِ ﻣﻦ
ﺻﺪﺍ ﮐﻦ!
ﮔﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﯾﺎ ﺑﺎ ﺣﺮﺹ ! ﺍﺳﻤﺖ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ
ﺯﻧﺪ...
ﺁﺭﺍﻡ ﺑﮕﻮ :
ﺟﺎﻧﻢ؟
ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﭼﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﺎ ﺷﺮﻡ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:
ﺟﺎﻧﺖ ﺑﯽ ﺑﻼ ... .
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﯽ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﯾﮏ ﺟﻌﺒﻪ ﺷﮑﻼﺕ ﯾﺎ ﭘﺎﺳﺘﯿﻞ
ﺑﺨﺮ
ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﻨﺸﯿﻦ ﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﻦ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﺍ . ...
ﮐﻪ ﺫﻭﻕ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ
ﺷﯿﺮﯾﻨﺶ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺨﺎﻃﺮِ ﺩﺳﺘﺎﻥِ ﺗﻮﺳﺖ ... .
ﭘﺴﺮﮎ ... .
ﺑﯿﺎ ﯾﮏ ﺭﺍﺯِ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻓﺎﺵ ﮐﻨﻢ :
ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ
ﯾﮏ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﻕ ﻫﺎﯼِ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﺭﻧﮕﯽ ...~

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 4:51 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 


هی لعنتی...
وقتی تو داری گوشه ی لباشو گاز میگیری
وقتی مست هوست هستی
من گوشه ی بالشو گاز میگیرم
من زیر خودارضایی هام
ضجه میزنم
تا کسی صدای هق هقمو نشنوه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 


گذشت
تمام شد
این هم سال جدید
هیچ چیز عوض نشد
چند سال دیگر؟
چند ماه دیگر؟
چند روز دیگر؟
چند ساعت دیگر؟
چند ثانیه ی دیگر مگر زنده ام
که باید خالصانه دلتنگ بمانم
دلتنگ تویی که نیستی و نیستی
ساده چون نسیم
سر کش چون باد
سر گردان چون برگ پائیز
سر خوش چون دیوانه ای در قفس
سر در گریبان چون پرنده ای زیر برف
ساکت چون عکس به یادگار مانده ات
و سین هفتم را تو با رفتنت در سکوتم کاشتی
حال تو بگو ...عید مبارک است ؟
.............................................
شبی خواهم رفت
شبی که اینبار تو دلتنگم باشی و من دیگر نباشم
شبی که هیچگاه صبح را تجربه نخواهد کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 


عشق مــــن
پـــس از مــــن
هـــر کســــی تــــو را در آغــــوش بگیــــرد
در گـــودی کـــــمرت
دستانـــی را احســـاس خواهـــد کــــرد
کــــه مــــن
جــــا گذاشتــــــه ام !

پــــس از مــــن
هـــر کســــی تـــو را ببوســــد
روی لبـــانت
خـوشــــه ای از رزهــــای زیبـــا
خـــواهــــد دیـــد کــه مـــن کاشتــــه ام

پـــس از مــــن
هـــر کســـی در چشمـــانت خیــــره شــــود
مردی را احســــاس
خواهــــد کــــرد کـــــه آرزو بـــه دســـت
دارد از تــــو دور مــــی شـــــود !

پــــس از مــــن
هــــر کســـی دستـــانت را لمــــس کنـــد ،
نقـــش خطــوطــــی را فــــال خواهــــد گـــــرفت
کــــه عشــــق مــــا را ثبــــت کـــــرده انـــد !

مـــی‌بینــــی ؟
نمــــی تـوانــــی مــــن را
پنهـــــان کنــــی بهتــــر اســـت
دیگــــر عـاشــــق نشـــــوی !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 


مست که باشی‌
نگاه خیره هیچ مردی به روی بازوان زن حرام نیست
و رویای شهوت آلود هیچ بوسه‌ای گناه نیست
بنوش
بنوش
زندگی‌ همین امروز پر از حادثه است
انتظار برای فردا بیهوده است
وقتی‌ امروز پر از لحظه‌های ناب
پر از خاطره است
همین امروز را باش
و مست باش
و اگر شد با ما باش
و اینبار آشکار و بی‌ پروا پر از گناه باش
با ما باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

گــآهے دِلــَم مے خَواهَـد آسمــآن شَب رآ بِشکــآفـَم

بِدانـَـم چہ چیزے دَر آن نَہُفتہ استــ کہ،

اینگونہ دوستَش دارَم و بـہ آن خیـره میشوَم وَ گـآهے بــآ هـَـر نیم نِگاهے بـِـہ آن

 اشکے از گوشہ ے چِشمانَم جارے میشوَد...

بآ هَمہ ے تیرگیَش دوستَش دارَم

آرامِش

سُکوت

زیبایے و...

هَمہ وَ هَمہ دَر این تیرگے شَبــ نَہُفتہ

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 


روزگار
همین فندک است
که آتش ات می زند...

تو
همین سیگار هستی
که می ســـــوزی...

اما آتش که گرفتی
مثل یک سیگاریِ اصیل!
مثل یک سیگارِ اصل بسوز!!

چنان بسوز
که سوختنت هم
کسی را آرام کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


کشوري است با ۲۰ميليون فقير
۷ ميليون بيكار
۴ ميليون معتاد
۳ میلیون زن تن فروش
۱۴ ميليون بيمار روانى
۶۰۰ هزار كودك كارگر
يك و نيم ميليون محروم از تحصيل
۸ ميليون بيسواد
۱۸۰ هزار نابغه فرارى با ۳۰ تريليون و۴۰۰ ميليارد تومان خسارت ناشى از فرارمغز ها
۴۵۰ هزار تصادف در سال
۴۰ هزار بيمار ايدزی
سن بزهکاری زير ۱۰ سال
کف سنی فحشا ۱۴ سال
و کف سنی اعتياد ۱۳ سال
و ۳ میلیون آخوند

یعنی کجا میتونه باشه!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوم فروردین 1393ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


خانمها بین خودمان بماند
ﻣﺮﺩﻫﺎیی هستند که
ﺧﯿﻠﯽ ساده و ﺧﻮﺑﻨﺪ ...
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ...
ﻋﺎﺷﻖ ﻣﺤﺒﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ ...
ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺑﭽﻪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻨﺪ ...
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ...
ﺍﮐﺜﺮﺷﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﺗﻌﺪﺍﺩﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭﺩ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻏﻢ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩﺷﺎﻥ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺍﻧﺪ ...
ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺍﺷﮏ ﻫﺎ ﻧﮕﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻧﺸﺎﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﯾﺰﺩ ...
ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯿﺮﻭﻧﺪ ﻭ ﻗﺪﻡ ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ ﺗﺎ ﯾﺎﺩﺷﺎﻥ ﻧﺮﻭﺩ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﻫﻤﺎﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻮﻧﺪ
ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺷﺎﻣﻠﻮ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﻭ ﺑﯿﺴﺘﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ...
ﻭ ﺗﻮ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﺍﺷﺖ ...
ﺁﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﻣﺮﺩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ...

+ نوشته شده در  شنبه دوم فروردین 1393ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


زن خوب در تلویزیون ایران کیست؟

_ زنی که آدامس بجود حتما یا قاچاقچی است یا روسپی!
_ زن خوب زنی است که با استفراغ اعلام حاملگی کند
_زن خوب زنی است که در منزل فقط پیراهن مردانه میپوشد
_زن خوب زنی است که صبح از اتاق دیگری بیرون بیاید و به همسر خود صبح بخیر بگوید
_زن خوب زنی است که فقط وقتی میتواند جلوی آینه بنشیند , که بخواهد گریه کند!
( تبصره ): این آینه حتما باید در مستراح باشد نه آینه ی آرایش
_زن خوب زنی است که جلوی دوربین نمیرود
_زن خوب زنی است که لباسش حداقل ۲ تا ۳ سایز بزرگتر از خودش باشد
_مجری زن خوب هیچ وقت اسم کوچکش افشا نمیشود
_زن خوب زنی است که در صحنه‌های عروسی فقط لبخند بزند و مردان اجازه دارند حداکثر در جا دست بزنند
_زن خوب زنی است که اگر متاهل باشد حتما خانه دار باشد و اگر مجرد است میتواند شاغل باشد
_زن خوب زنی است که اگر در خیابان با مردی تصادف کرد حتما باید تا قسمت آخر سریال با همان مرد ازدواج کند!
_زن خوب زنی است که غیر از لباس سیاه ، قهوه‌ای و خاکستری نپوشد
_زن خوب زنی است که اگر شوهرش ازدواج مجدد کرد, در پایان سریال او را ببخشد.

+ نوشته شده در  شنبه دوم فروردین 1393ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


متاسف شدم وقتی ..
مردی زنش را ، در آغوش غریبه روی تخت دید.
زنی شوهرش را دوست نداشت ، اما بچه دار شد...!!
...
متاسف شدم وقتی ،پسری معشوقش را به خاطر پول ، از دست داد...!!

وقتی ، مردی ناموسش را ، به خاطر مواد، به حراج گذاشت...!!
...
متاسف شدم شدم شدم ...
تا همه چیز برایم دیگر عادی شد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


گاهي بايد با تمام وجود زنانگيت را خرج کنی
گاهي بايد با تمام وجود مردانگيت را خرج کنی
نه در تخت خواب
در مشکلات
در باهم بودنها
در کوتاه آمدن ها
در روزگار سردو گرم
در ادامه راه حتی پياده
آن موقع هست که ميتوانی به زنانگيت افتخار کنی
آن موقع هست که ميتوانی به مردانگيت افتخار کنی.....!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


قضاوت ممنوع !!

هیچوقت با گفتن این جمله که "اگه من جاش بودم اینکارو میکردم" به یه آدم نگاه نکن...
هیچوقت دنبال این نباش فلانی کیه؟ چیه؟ چی کاره ست...
ببین خودت تا حالا چه گ*ی خوردی؟
تو جای خودت باش...
سعی کن خودت رو بسازی...
به تو چه؟
بقیه چیکارن؟
افکارشون چیه؟
عقایدشون چیه؟
به تو چه؟
چرا عادت کردی واسه هر مساله ای حکم صادر کنی...
مگه تو قاضی هستی؟
سرت توی کار خودت باشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


نذار باور کنم تنهای تنهام
نمی خوام با کسی غیر از تو باشم
می خوام از خوابی که لحظش یه ساله
برای دیدن روی تو پا شم
اگه تو باشی و دنیا نباشه
می شه با تو همه دنیا رو حس کرد
همه دنیا بیاد و تو نباشی
دلم دق می کنه با این همه درد
تمام زندگیمو زیر و رو کن
که بی تو دلخوشی هامم گناهه
خودت باش و من و دیوانگی هام
فقط با تو دل من رو به راهه
بذار باور کنم اینو که با عشق
حقیقت می شه تو افسانه باشه
میشه افسانه ها رو زندگی کرد
اگه حق با منه دیوانه باشه
می شه افسانه ها رو زندگی کرد
اگه حق با منه دیوانه باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  |