من و تنهایی و از خاطره لبریز شدن

باب میل دل من نیست غم انگیز شدن

 

چشم بستم که به تاریکی مطلق برسم

منطقی نیست چنین عاشق دهلیز شدن! 

 

عصبانی و بداخلاقی و بی عاطفه ای

چقدَر خوب می آید به تو چنگیز شدن!

 

برگ برگ دلم افتاد و درختی خشکم 

بعد تو قانعم انگار به پاییز شدن!

 

شال می بافم از اندوه تو در فصلی سرد

قسمت من شده با بغض گلاویز شدن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۲۰:۵۶ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

امشب از غصه خرابم ره ی میخانه کجاست

ساقی و ساغر و خنیاگر و خمخانه کجاست

 

چند روزیست ببین بی سر و بی سامانم

می ندانم که مرا خانه و کاشانه کجاست

 

خلق گویند که "گنج در دل ویرانه بُوَد"

خانه آباد ترا گوشه ی ویرانه کجاست

 

در غم عشق شدم زاهد و هم باده پَرَست

این ندانم که ره ی کعبه و بتخانه کجاست

 

شده چندی که در ین وادی غریبانه شدم

از کی پرسم که مرا مامن و کاشانه کجاست

 

دی به گوش منِ شوریده کسی گفت نهان

کاندرین شهر شما عاقل و فرزانه کجاست

 

دستِ غم در دست دارم غافل از خویشتنم

روزگاریست ندانم "منِ" دیوانه کجاست

 

سوختن از شمع آموخته ام در دل شب

طرفه حالیست درین جلوه که پروانه کجاست

 

بر درِ هر دوستی خنجر بخوردم بیشمار

خسته ام راه نما، خانه ی بیگانه کجاست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۴ساعت ۲۰:۵۵ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

مثل گیسویی که باد آنرا پریشان می‌کند
هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

با من از اینهم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا
چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
درد بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۴ساعت ۱۴:۵۷ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سرد

میلغزد بر روی تن سرد و بی روح ورق.

و باز هم ردی از سوز دل بر روی خط های یخ زده کاغذ مینویسد.

وباز قصه پر غصه تکرار  ....

روزی درختی بودم تنومند و زیبا ، قدی کشیده

و شاخ و برگ تماشایی داشتم .

عاشق شدم . . . !!!!

عاشق صدای خوش هیزم شکن . . . !!!

و تن خود را بی آلایش تقدیم بوسه های درد آور

تبر او کردم و چه راحت شکستم ، بی صدا خورد شدم ،

چه دیر فهمیدم بی رحم است دل سنگ هیزم شکن

و سخت تر تبر او که سوزاند تنم را ، حالا دیگر زنده نبودم

درخت نبودم ، در چشمان سرد او فقط هیزم بودم و بس

سرنوشتم چه بود ؟

حالا که نه درخت بودم و نه سایه ای داشتم و نه ریشه ای

نه برگی و نه مهمان ناخوانده ای که بر روی دستانم بنشیند

و برای دل کوچکش آواز بخواند و بر خود بلرزد و با آهی سرد

دوباره پر باز کند و به اوج برود

و چه ناجوانمردانه تکه های خرد شده ام در شومینه

رو به چشمانش آتش گرفت و او فقط لذت برد

من در آتش میسوختم و او . . .

و حالا زغالی بیش نیستم و خطی شدم بر

خطوط یخ زده ورق تا شاید ماندگار باشم و همه بدانند

روزی درختی بودم تنومند که عشق مرا به زغالی

تبدیل کرد سیاه و دل سوخته .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۴ساعت ۱:۵۶ قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

این روزها ، روزها پر اند از شکایت !

 

از درد دل های یک راننده ی تاکسی تا عاشقانه های مجنون از راه مانده !

 

این روزها ، روزها بغض دارند .

 

آسمان  ابری ، گاهی بارانی و سرد است .

 

قدم های دو نفره از وسط های کوچه بریده است .

 

سوز سرما از پنجره ها رد شده است .

 

هندوانه ی شب یلدا وارداتی شده است !

 

عکس ها روی طاقچه جمع شده .

 

روی یک کوه بلند ، آویزهای امامزاده ها کم شده است .

 

مردم خسته اند این روزها

 

خیابان ها این را گفته اند ،

 

آهنگ ها پرسوز و گیتار ها شکسته اند .

 

" گل پونه های وحشی دشت امید "

 

به فردای دگر رفته اند .

 

این روزها ، روزها پر از شکایت اند .

 

من میفهمم که کبوترها سنگین تر بال میزنند !

 

و هیاهوی ماشین ها از یک نوع دیگرند !

 

من حتی تب جدایی دو عاشق را دیده ام .

 

و دروغ بزرگترها را ..

 

صدای زنگ مدرسه ها بی روح شده

 

و این حرف ها از روح مردگی من نیست !

 

این حرف ها را میبینم

 

این حرف ها در خیابان ها هست

 

در کوچه ها دیده میشود

 

و این روزها برگ های درخت با بغض میریزند و ای کاش

 

بهار

 

زودتر بیاید و

 

دستی بر سر و روی این روزها بکشد...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت ۱۴:۲۸ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

خداوندا سوالم از تو اینه
چرا دنیای ما اینقد غمگینه...؟؟؟
چرا هر چی می پرسم بی جوابه
تهِ حکمت سرای تو همینه...؟؟؟

یکی تو امریکا تو عشق و حاله
یکی تو افریقا از درد می ناله
یکی عارف، یکی زاهد، یکی مست
یکی ل؟ ؟ و پتی، تو ابتذاله

یکی روز و شبا همش خندونه
یکی از بچّگی دنبال نونه
یکی پروانه شد پرواز کرد رفت
یکی تنها و غمگین کنج خونه

یکی "والژان" که منجی "کوزت" شد
یکی بازرس "ژاور" بد جنس پلیسه...!!!
"نل" و پدربزرگ با هم می رفتن*
آخه کجا، کجا، کجا پردیسه...؟؟؟!!!
.
.
.
چرا باید همش تبعیض باشه...؟؟؟
چرا سهم همه یکسان نباشه...؟؟؟
چقد خوب بود که یک روز توی دنیا
کسی قلب کسی رو نخراشه...!!!

کی مرز بین کشورها رو کاشته...؟؟؟
میون خونه ها دیوار گذاشته
چرا جنگ و چرا خونریزی و قتل
چه جرمی مادرِ بیچاره داشته...؟؟؟

کی گفته آدما این حقّو دارن
پرنده ها رو تو قفس بذارن
خودت بهتر می دونی که خدایا
هنوز اون جوجه ها در انتظارن...

نگو با من نپرس از این سوالا
یه وقت قهرش می گیره اون خدا رو
میگم می پرسم و اون خوب می دونه
می خوام تغییر بده حکم و قضا رو...!!!

سرِ سودائی ام آروم نداره
دلم از بچّگی چه بی قراره
فقط کاشکی دلم تا روز محشر
یه کم آروم بشه دووم بیاره...؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت ۱۹:۱۰ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

با خیال روی تو روز و شبم در گیر شد

آرزوی دیدنت رویای دامن گیر شد

زخم تیر هجر تو بیگانه می داند شفا

متن این دلدادگی گویا به خون تحریر شد

قاصدک پیغام این هجران ما را هم ببر

گو به آن نامهربان، چشمی به راهت پیر شد

شوق دیدارت نشانده آتشی تا مغز جان

این شراره تا ابد، بر کنج دل زنجیر شد

آسمان امشب ببار تا گم شوم در حسرتش

چشم این شوریده دل،بی سیل باران نیل شد

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت ۱۲:۲۹ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

نگاهت دوستم دارد، نمی دانی که می دانم
و من رمز محبت را ز چشمان تو می خوانم

و چون می فهمم از چشمت که خیلی دوستم داری
تو اخمی می کنی ناگاه و من سرگشته می مانم

تب تردید می گیرم، اجاق عشق تو گرم است
من از گرمای طاقت سوز چشمان تو حیرانم

و از لبخند زیبایی پس از آن اخم بی رحمت
دوباره مطمئن هستم که من پیش تو می مانم

حسابی گیج و سرگردان، نمی گویم سر کارم
ولی از آخر این قصه من چیزی نمی دانم

چه خوشحالم که می خندی و در من خیره می مانی
و من رمز محبت را ز چشمان تو می خوانم

مرا فارغ کن از تردید، دستی بر سر من کش
که از بیماری چشمان تو در بند درمانم

تمام قصه یک حرفست: من تسلیم تو هستم
بگو از من چه می خواهی و یا ول کن گریبانم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت ۱۲:۲۷ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

دلم می خواهد از حال تو بانو باخبر باشم
به هر جا می روی حتما من آنجا زودتر باشم
اگر شادی و یا غمگین شریک لحظه ات باشم
مرا در خاطرت آری به یادت مفتخر باشم
برای گریه ات شانه، برای خنده ات علّت
برای شوق پروازت برایت بال و پر باشم
کنار پنجره آیی به کوچه زل زنی ...ناگه
نگاهت سوی من افتد در آنجا رهگذر باشم
نباشد فرق چندانی میان قهوه یا چایی
اگر که تلخ می نوشی به کام تو شکر باشم
اگر جنگی است بین ما هواخواهان کوی تو
میان این همه عاشق همیشه در نظر باشم
دلم دیگر نمی خواهد کنار دیگری باشی
اگر با تو کسی باشد فقط من یک نفر باشم!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت ۱۲:۲۵ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

چشام گریون دلم پرخون ،نپرسیدی زحال من
عجیب وسخت شدم داغون ،نپرسیدی زحال من

گذشتم من از این وادی ،نگفتی ازچه می نالم
چشام گریون دلم پرخون ،ندیدی بی پروبالم

ندیدی حس واحساسم ،نفهمیدی که درگیرم
نگفتی عاقبت ای دل،بدونه تو،که می میرم

شکست قلبم چقد آسون،ندیدی له شدم اینجا
نفهمیدی که پر دردم چی اومد برسر ماها

چه احساس لطیفی بود ،کنارت زندگی کردن
نشستن پای اون چشما به توبالندگی کردن

چشام گریون دلم پرخون ،ندیدی حال وروزم را
نفهمیدی نپرسیدی که من داغون شدم تنها

تورفتی وغم رفتن ،نشست توقلب واحساسم
میدونستی تواحوالم میدونستی که حساسم

میگم برگرد بیاپیشم ،بیا بنشین درآغوشم
کنم خواهش ز قلب تومکن هرگز فراموشم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت ۱۲:۲۳ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ما ایرانی ها از هر دو نفرمان یک نفرمان آواز می خواند ، اینکه صدایش

دلنشین است یا گوشخراش ، بماند برای بعد. از هر سه نفرمان یک نفر

شعر می سراید ، اینکه شعرش محتوا دارد یا خیر ، بماند برای بعد .از هر

چهار نفرمان یک نفر به سازی علاقه دارد ، اینکه به خاطرش دوره  دیده یا

فقط درباره اش حرف زده ، بماند برای بعد. خیل کثیرعلاقمندان به

هنرپیشگی و تاتر و سینما هم که به طور کلی در این آمار من درآوردی 

بنده نمی گنجند، اما اصل حرفم این است که جمعیت قابل توجهی از این

کشور اهل شعر و موسیقی و هنر هستند و... هنر چیست ؟ تعریفش هر

چه که باشد شرط بقایش این است که هی  نو به نو شود و برای نوبه نو

شدن هم چاره ای نیست جز آنکه آدمیزاد شک کند به آموخته های

خودش و به جای تکرار مکررات بیاموزد و بازهم بیاموزد.

ما ایرانی ها از هر دو نفرمان ، دو نفرمان به دریایی از یقین های تاریخی

واجتماعی و سیاسی بند هستیم ، اما اینکه چطور اجتماعی داریم و چقدر

برای تصحیح دیکته هایش سهم داریم ووو بماند برای بعد و بعد یعنی...

زمانی که برای پاسخ به سوالاتمان به کتابخانه رفتیم . زمانی که از این

آمار چندش آور ده دقیقه مطالعه در سال درآمدیم . زمانی که هر مزخرف

بی پایه وبی اساسی را به اشتراک نگذاشتیم ، زمانی که فحش ندادیم ،

از اطلاعات جدید نترسیدم ...

می بینید!!! "بعد" زمان مجهول و خطرناکی  است در آینده ... بهتر است

گفتگو درباره ی آن بماند برای همان " بعد" .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت ۱۱:۳ قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

حالا که می دانم

دیگرعاشقم نمی شوی

آواز می خوانم گاهی

با صدای پرستوهای نزدیک خانه ات

حالا که می دانم 

دیگرعاشقت نمی شوم

می رقصم گاهی

شبیه برگ های گیاهان خانه ات

حالا که می دانم

تو رفته ای و من نیز

دیگربه یادت نخواهم بود

نقاشی می کنم گاهی

جهان زیبایی را

که هرگز نداشتیم

برای روزهایی که خواهند آمد

برای آنها که خواهند ماند

 

برای آنها که عاشق می شوند

برای شاعرانه بودن

و شاعرانه یعنی 

جهان را زیباتر خواستن

حتا وقتی که تو نیستی

حتا وقتی که من رفته ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت ۱۱:۱ قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

کمتر رانندگی می کنم ، بیشتر پیاده روی می کنم ، بیشتر با وسایل نقلیه

عمومی این طرف و آن طرف می روم ، می خواهم سهمی داشته باشم ،

در کمی بهتر بودن هوایی که مال من هم هست .

تلفن همراهم همیشه همراهم نیست ، گاهی بدون تلفن می روم توی

کوچه ، توی خیابان ، توی مطب دکتر ، مگر باید همیشه در دسترس باشم

؟ وقتی همیشه در دسترس باشم ، دسترسی به خودم کم کم دشوار    

    می شود . می خواهم از خودم سهمی داشته باشم ، خودی که دلش

هوای مرا می کند و دلش می خواهد جایی در خلوت به او توجه کنم ...

دوست دارم کمتر حرف بزنم ، بیشتر گوش کنم ، بیشتر کتاب بخوانم ،    

می خواهم چیزی یاد بگیرم ، باور دارم وقت برای زیستن خیلی کم است و

خیلی چیزهاست که هنوز بلد نیستم.

دوست دارم بیشتر بخندم ، کمتر گریه کنم ، برای همین آدم های زندگیم

خیلی زیاد نیستند ، فقط چند نفری ...

 می خواهم از زندگی سهمی از زندگی کردن داشته باشم و نه فقط زنده

بودن ، و همه ی اینها برایم عادی است ، برایم یک زندگی خیلی معمولی

است و هی از کنار من رد می شوند و صدایشان به گوش می رسد که

این زن  چقدر تلخ است ، چقدر تلخ !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت ۱۱:۰ قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

مذکرهایی که در شبکه های مجازی یک عکس غیرقابل شناسایی به

جای عکس واقعی شان می گذارند،

مذکرهایی که شماره تلفن دومشان و یا شاید سومشان را برای زنی          

می فرستند که مطمئن شده اند هویت مجازی اش همان هویت           

حقیقی اش است ،

مذکرهایی که لفظ قلم می نویسند لفظ قلم حرف می زنند و امیدوارند یک

احمقی را پیدا کنند که هوسهایشان را بدون مزاحمت در زندگی

خصوصیشان پاسخ دهد ،

مذکرهایی که برای همه ی این دروغ ها به خودشان حق می دهند و اگر

شکارشان به قدر کافی احمق نبود و جواب سربالا داد ، ادبیات واقعیشان را

آشکار می کنند ،

چقدراین مذکر ها چقدر دنیا را بدتر کرده اند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت ۱۰:۵۹ قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت ۹:۵۳ قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

رَسمــ آدَمهـــایَش عجیبــــ اَســتـــ !
اینجـــا گمــ کــ بشوے
بهـ جاے اینکهــ دنبالَتـــ بگـــردَند
فـــراموشَتـــ مــے کَنَند....!
عـــاشق کـ بشَوے
بهـ جاے اینکهــ دَرکتـــ کنَنــد متَهَمتــــ مـے کـنَند...!
فـــرهنگــ لغتـــ اینجـــا چیزے از عشــق و احســـاس و غـــرور سرش نمــے شَود...!
زیاد کـ خوبـــ باشــے زیــآدے مے شَوے....!
زیاد کــ دمــ دَستـــ باشـے تکــــرارـے مے شَوے....!
زیاد کــ بخنـــدے برچسبـــ دیوانگـے مــے خورے....!
و زیاد کـ اشکــ بریزے.....عـــاشقـے....!
اینجـــا فقطــ بایَد براے دیگـــران
نفـــ ـــســ ـــ بکـــ ـــ شــ ــ ے ......!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت ۲۰:۲۲ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.
قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.
خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.
کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند.
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.
عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت ۲۰:۲۰ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

مڪالمهـ هــایـ ڪوتاهـ 

 

ڪـفاف گلایــهـ هــایـ بلند مرا نخواهــد داد... 

تا ڪی سلام ڪنیــم، 

פـال هــم را بپرسیــم، 

و بهـ هــم دروغ بگویــیــم ڪهـ خوبیــم...! 

دروغ هــایــمان از سیــم هــایـ تلگراف و ڪوهــهــا و دشت هــا عبور ڪنند 

و صادقانهـ بهـ هــم برسند 

ما ؋ـقط 
دروغهــایــمان بهـ هــم میـرسد 

من مڪالمهـ هــایـ ڪوتاهـ 

 

ڪـفاف گلایــهـ هــایـ بلند مرا نخواهــد داد... 

تا ڪی سلام ڪنیــم، 

פـال هــم را بپرسیــم، 

و بهـ هــم دروغ بگویــیــم ڪهـ خوبیــم...! 

دروغ هــایــمان از سیــم هــایـ تلگراف و ڪوهــهــا و دشت هــا عبور ڪنند 

و صادقانهـ بهـ هــم برسند 

ما ؋ـقط 
دروغهــایــمان بهـ هــم میـرسد 

من خوب نیــستم... 

اصلا. 

 

 نیــستم... 

اصلا

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۸:۵۵ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

اشعارم روبه تباهی ست

 

شعرم لم داده به

 

 جایی تریاک می کشد

 

پشت این حواشی

 

خیره به ناکجایی

 

باورندارم قاطی قصه شد ه ایی

 

ودرقاب حافظه ی من جا گرفته ایی

 

دلم پر می کشد به سویت

 

بیاتماشاکن

 

امان ازاین نقاشی

 

همین که روبرویم دست به سینه ایستاده ایی

 

یعنی دودست داردتلاقی

 

باید تورادید

 

تاهرکجا که باشی

 

آسمان نم نم بارید

 

وقتی نمی شودفراموشت کرد

 

بایدحتی ازاینجاگذشت

 

وقتی نباشی

 

دیگرهیچ پاییزی نمی تواند بهاریم کند

 

وقتی فصلهای حضورت خط خطی ست

 

هنوزپاییزم بنگرکه برگهای

 

خاطراتت آرام آرام می ریزد

 

وقتی ازحجم نبودنت تمام فضای بغض آلود

 

مرا گرفته

 

دیگرهوای پرزدن نمی ماند

 

تونباشی باش

 

من ازهستی ات هستم

 

راهی نیست جز یادت

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۲۳:۳ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

این شعرنزدیک به شعرنیمایی است

 

امیدوارم خوشتان بیاد

 

 

 

آسمان ابری ومن بارانی

 

آسمان توطیه ی چشمانت

 

چشم تو صاعقه ایی می خواند

 

آسمان ابری ومن بارانی

 

دل من خسته وغمگین

 

حالا

 

پرحرفم

 

دل تو بی رحم است

 

من وتو زمزمه ی پرحرفیم

 

ساکت اما گاهی پردردیم

 

توکه پنجره راهی بستی

 

به خیالت دل من آرام است

 

باز کن پنجره را

 

چشم تو بی رحم است

 

این که می بینی طوفان نیست

 

یادتو می چرخد

 

یادتومی خندد

 

یادتو می بلعد

 

تو ببین من چرابی رنگم

 

شاید این فصل به من می خندد

 

شاید این فصل مرا می بلعد

 

شهر من رویایی است که درآن خوابیدم

 

وتوهستی دربش

 

وتوهستی قلبش

 

آسمان جرات دیدارتو بود

 

آسمان مال توبود

 

شهرمن چون شیری است

 

که تو رامی بیند

 

می خوابد!

 

شاید درکلاسی دیگر

 

درشعری نمناک

 

می نویسم باران

 

چشم دیدارتو بود

 

آسمان سهم تو بود

 

آسمان مال توبود

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۲۲:۵۵ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺍﯾﺮﺍﻧﯽﺍﻡ

ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺁﺯﺍﺩﻩﺍﻡ ،

ﭘﯿﺮﻭ ﺧﯿﺎﻡ، ﺍﻫﻞ ﺑﺎﺩﻩﺍﻡ

ﻋﺎﺷﻖ ﺁﺯﺍﺩﯼﺍﻡ، ﺍﻫﻞ ﺧِﺮﺩ،

ﺩﺭﮔﺮﯾﺰ ﺍﺯﺳﺠﺪﻩ ﻭ ﺳﺠﺎﺩﻩﺍﻡ.

ﺍﻫﻞ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺍﻫﻞ ﺩﻟﻢ

ﺍﻫﻞ ﺷﻌﺮﻡ، ﺍﻫﻞ ﺷﻮﺭ ﻭ ﺷﺎﺩﯼﺍﻡ

ﻣﺮﺗﺪﻡ ﻣﻦ، ﮐﺎﻓﺮﻡ، ﮔﺒﺮﻡ ﻭﻟﯽ

ﮐﻮﺭﻭﺵ ﻭ ﺯﺭﺗﺸﺖ ﺭﺍ ﻣﻦ ﺯﺍﺩﻩﺍﻡ .

ﻣﻦ ﺧﻄﺎ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﻫﺮﮔﺎﻩ ﮐﻪ

ﮔﻮﻫﺮ ﺳﯿﻤﺮﻏﯽﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﻪ

ﭘﯿﺸﮑﺎﺭِ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺷﺪﻩ؛

ﺳﺮ ﺑﻪ ﻣُﻬﺮ ﺍﻫﺮﻣﻦ ﺑﻨﻬﺎﺩﻩﺍﻡ !

ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺍﯾﺮﺍﻧﯽﺍﻡ

ﺧﺎﮐﯽﺍﻡ، ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﺍﻡ، ﺍﯾﻨﺠﺎﺋﯽﺍﻡ،

ﭘﺎ ﺑﭙﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻥ

ﺑﺬﺭ ﺁﯾﯿﻦ ﺑﺸﺮ ﺍﻓﺸﺎﻧﺪﻩﺍﻡ .

ﮔﺮﭼﻪ ﺩﺭﻣﺘﻦ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺯﯾﺴﺘﻢ

ﺳﺮﻭ ﺁﺯﺍﺩﻡ، ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ

ﺳﺎﯾﻪﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻭ ﯾﻬﻮﺩ

ﺑﺮﺳﺮ ﺗﺮﺳﺎﺋﯿﺎﻥ ﮔﺴﺘﺮﺩﻩﺍﻡ.

ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ

ﭘﺎﯾﻪﯼ ‏«ﮐﺎﻓﺮﮐُﺸﯽ ‏» ﻧﻨﻬﺎﺩﻩﺍﻡ

ﺳﻔﺮﻩﺍﻡ ﺭﺍ ﮔﺮﭼﻪ ﺩﺭﻭﯾﺸﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ

ﭘﯿﺶِ ﻫﻤﻨﻮﻋﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﺸﻮﺩﻩﺍﻡ.

ﮔﺮﭼﻪ ﺩﺭ ﭘﯿﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺍﻫﺮﯾﻤﻨﺎﻥ

ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﯾﺎ ﺍِﺳﺘﺎﺩﻩﺍﻡ

ﻟﯿﮏ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﺑﮏ، ﻧﯿﺎﯼ ﭘُﺮﺩﻟﻢ

ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺟﺎﻥ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺩﺍﺩﻩﺍﻡ.

ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺩﺍﻧﺸﻮﺭﻡ

ﺯﺍﺩﻩﯼ ﮔﺮﺩﺁﻓﺮﯾﺪِ ﺩﻟﺒﺮﻡ

ﮔﺮﭼﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﺳﺐ ﺟﻬﺎﻥ

ﺍﺯ ﺷﻌﻮﺭ ﻭ ﺍﺻﻞ ﺧﻮﺩ ﻧﻔﺘﺎﺩﻩﺍﻡ

ﮔﻮﻫﺮ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﺍﺳﻼﻡ؟ ﻧﻪ !

ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻫﺮﯾﻤﻦ ﻣﮕﺮ ﺗﻦ ﺩﺍﺩﻩﺍﻡ؟ !

ﮔﺮﭼﻪ ﻧﺎﻣﻢ ﺭﺍ ‏«ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ‏» ﻫِﺸﺘﻪﺍﻧﺪ

ﻧﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ، ﻧﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥﺯﺍﺩﻩﺍﻡ 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۲۲:۵۴ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺩﺭ ﭘﯿﺞ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺯﺑﺎﻧﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :

ﺑﻬﺸﺖ ﺟﺎﯾﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﭘﻠﯿﺲ ﻫﺎﯾﺶ ﺑﺮﯾﺘﺎﻧﯿﺎﯾﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺁﺷﭙﺰﻫﺎﯾﺶ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ، ﺻﻨﻌﺖ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﺶ ﺁﻟﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﻧﺶ

ﭼﯿﻨﯽ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﺶ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ،ﺣﻮﺭﯾﻬﺎﯾﺶ

ﻣﺎﻧﮑﻨﻬﺎﯼ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﮥ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺗﻮﺳﻂ ﺳﻮﺋﯿﺲ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .

ﺟﻬﻨﻢ ﺟﺎﯾﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﭘﻠﯿﺲ ﻫﺎﯾﺶ ﺁﻟﻤﺎﻧﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺁﺷﭙﺰﻫﺎﯾﺶ ﺗﺎﻳﻠﻨﺪﻱ، ﺻﻨﻌﺖ ﮐﺎﺭﺍﻧﺶ ﭼﻴﻨﻲ ﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﻧﺶ ﺍﻓﻐﺎﻧﯽ ،ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﺶ

ﺳﻮﺋﯿﺴﯽ، ﺣﻮﺭﯾﻬﺎﯾﺶ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﮥ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺗﻮﺳﻂ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۷:۱۱ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﻡ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺳﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ..

ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﯾﺎ ﺑﺮﻑ ﻣﯿﺎﺩ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ...

ﭼﻪ ﺭﺍﺯﯼ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﻫﻮﺍ ﻫﺴﺖ ..ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ...

ﺍﻣﺸﺐ ﻫﻢ ﻫﻮﺍ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﺮﻓﯽ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺭﻣﺰ ﻭ ﺭﺍﺯﯼ ﺑﻮﺩ ..

ﺷﺎﻝ ﮔﺮﺩﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﻡ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺭﻭ ﺑﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﻗﺪﻡ ﻣﯿﺰﺩﻡ ...

ﺑﺎ ﭼﻪ ﺫﻭﻕ ﻭ ﺷﻮﻗﯽ ﻣﯿﻨﺸﺴﺘﻢ ﭘﯿﺸﺶ ﻭ ﺑﺎﻓﺘﻨﺸﻮ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ...

ﻭ ﺑﺎﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺑﭽﻪ ﮔﺎﻧﻪ ﯼ ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪ ...

- ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ ... ﻣﺜﻞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ 3 ﺳﺎﻟﻪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ ...

ﯾﺎﺩ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺩﻟﻤﻮ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﮐﺮﺩ ...

ﺷﺐ ﻭ ﺩﯾﺮ ﻭﻗﺖ ...

ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﺐ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﻧﻤﯿﺎﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ...

ﺍﻣﺎ ﺗﺎ ﻧﻤﯿﺮﻓﺘﻢ ﺩﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻟﻢ ﺁﺭﻭﻡ ﻧﻤﯿﮕﺮﻓﺖ ...

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﻃﺮﻑ ﺧﻮﻧﻪ ..ﮐﻪ ﻧﮑﻨﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﯼ ﯾﺎ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻡ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﯿﻨﻦ ...

ﺍﻣﺎ ﺍﻣﺸﺐ ﻫﯿﭻ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ .. ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﯾﺮ ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻨﻢ ﺑﻮﺩ ..

ﻭﻗﺘﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻮﭼﻪ ﺷﺪﻡ ﺳﺮﻋﺖ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﻤﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﮐﺮﺩﻡ ..

ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﻧﻔﺲ ﺯﺩﻧﻢ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﭘﺎﻡ ﺗﻮ ﺑﺮﻑ ﻭ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺩﻟﻨﺸﯿﻦ ﺑﻮﺩ ...

ﺩﻟﻨﺸﯿﻦ ﺑﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﺩﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻧﺸﻮﻥ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ ...

ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺩﻡ ﺧﻮﻧﻪ ...

......

ﻭﺍﻭﯾﻼ .. ﻭﺍﻣﺼﯿﺒﺖﺍ ...

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯿﺸﻪ ...

ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺳﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻣﯿﺰﺩﻡ ...

ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﻤﯿﺸﻢ؟ !؟ !؟ !؟

ﺧﺪﺍﯾﺎﺍﺍﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﺮﺱ ...

ﺩﺭﻭﻏﻪ ﺭﻭﻏـــــــــــــﻪ !!!

ﭼﺸﻤﺎﻣﻮ ﺑﺴﺘﻢ ﻭ ﺭﻓﺘﻢ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ ...

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﭼﺸﻤﺎﻣﻮ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭﻡ ﮐﻦ ...

ﻭﺍﯼ ..ﻗﻠﺒﻢ !!

ﻃﺎﻗﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﭼﺸﻤﺎﻣﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ ...

ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ.. ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ...

ﺗﺮﺱ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻭﺟﻮﺩﻣﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ...

ــــ ..ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ...

ﺍﻥ ﻻ ﺍﻟﻠﻪ ﻭ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﻟﯿﻪ ﺭﺍﺟﻌﻮﻥ ........

ﭘﺪﺭﯼ ﺩﻟﺴﻮﺯ ....

.......

ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ...

ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۶:۱۲ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﺷﺒﻬﺎ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ! ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ؟

ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﺗﻨﻢ ﺁﻏﻮﺵ ﺷﻬﻮﺍﻧﯽ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ، ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟

ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻩ ﺍﻡ، ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟

ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﺗﻦ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻫﺎ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺴﺘﺮﻫﺎ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺭﺩ، ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ؟

ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﻠﻘﻪ ﻣﻀﺤﮏ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﮕﺸﺘﻢ ﻫﺴﺖ، ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯼ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺪﻥ ﺭﺍ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ، ﻏﻠﻄﯿﺪﻩ ﺍﻡ، ﻣﯽ

ﺩﺍﻧﯽ؟

ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﺗﻦ ﻣﻦ ﺁﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ، ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ؟

ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺑﮑﺎﺭﺕ ﻧﯿﻨﺪﯾﺸﯿﺪﻩ ﺍﻡ، ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟

ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۶:۱۱ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻧﻮﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺯﻣﯿﻦ ......................

ﺑﺎﻧﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻭﺷﺎﺩﻭﺵ ﻣﺮﺩ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ 

.........................................................................

.........................................................................

........................................................................

ﮐﺎﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻬﻢ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺪﻩ

ﮐﻪ ﻫﺮﭼﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻤﻮ ﺑﻬﺶ ﺑﺪﻡ/ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻫﺮﮐﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﻤﻮ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ

ﮐﺎﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻬﻢ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺪﻩ/ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺮﻩ

ﺑﻐﺾ ﻧﮑﻨﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﻭﺯﮔﻞ ﮐﻪ ﻓﮑﺮﺵ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﻟـﺶ ﺑﺎﺯﯾﺎﺷﻪ ، ﺷﺮ ﻣﯿﮑﻨﻪ/

ﺯﻥ ﮐﺘﮏ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺑﺮﺍ ﻣﺸﺘﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﺍﺩ ﮐﻤﮏ ﻣﯿﺰﻧﻪ

ﮐﺎﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻬﻢ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺪﻩ

ﮐﻪ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﺁﺩﻣﺎﺭﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﻨﻪ/ﺯﻭﺩ ﺩﻝ ﻧﺪﻩ ﺁﻏﻮﺷﺸﻮ ﺭﺍﺣﺖ ﻧﮑﻨﻪ

ﻣﺜﻪ ﺍﺑﺰﺍﺭ ﻧﺸﻪ ﺑﺮﺍ ﯾﻪ ﺷﺐ ﻧﺒﺎﺷﻪ/ﻋﺸﻖُ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻨﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﯼ ﺗﻦ ﻧﺒﺎﺷﻪ

ﻣﺜﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻧﺸﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻧﮑﻨﻪ/ﺍﺯ ﺑﻠﻨﺪﭘﺮﻭﺍﺯﯼ ﻫﺎﺵ ﺳﻘﻮﻁ ﻧﮑﻨﻪ

ﮐﺎﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻬﻢ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺪﻩ

ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﯿﻮﻩ ﺍﮔﻪ ﺷﺪ ﻧﺰﻧﻦ ﺗﻬﻤﺖ ﺑﻬﺶ/

ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺪﻭﻧﻪ ، ﺯﻣﯿﻦ ِ ﺯﺭﺍﻋﺘﯽ ﻧﯿﺲ/ﻭﺍﺳﻪ ﻧﺮﺍﯼ ﻣﻮﻣﻦ ﺻﯿﻐﻪ ﯼ ﯾﻪ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﻧﯿﺲ

ﮐﺎﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻬﻢ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺪﻩ/ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺻﺪﺍﺷﻮ ﺟﺮﻋﺖ ﺑﺪﻩ

ﺑﺪﻭﻧﻪ ﺑﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﮐﺴﯽ ﻧﺴﺦ ﻧﻤﯿﺸﻪ/ ﺍﮔﻪ ﻧﺘﻮﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﻪ ﻣﺮﺩ ﻃﻠﻒ ﻧﻤﯿﺸﻪ

ﮐﺎﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻬﻢ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺪﻩ

ﮐﻪ ﺭﺣﻢ ﮐﻨﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺘﺎﻫﻠﻪ/

ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﯼ ﻣﺮﺩ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺸﻪ/ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻗﻔﺲ ﺑﮑﺸﻪ/

ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﺧﻄﺎ ﺟﺰﺋﯽ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻨﻪ/ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﻪ ، ﺯﻥ ﺑﻤﯿﺮﻩ ، ﺯﻧﯿﺖ ﻫﻤﯿﻨﻪ

ﮐﺎﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻬﻢ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺪﻩ

ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻧﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﺵ/ ﻋﻠﯿﻪ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﺯﻥ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ ﺗﻼﺵ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۶:۵ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ﺳﺎﻋﺖ 2 ﺑﺎﻣﺪﺍﺩ ﺍﺳﺖ

ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺩﻟﻢ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ

ﮐﻪ ﺍﺯ ﻓﺸﺎﺭﺵ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺭﻭﺩ

ﭼﻘﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﮔﯿﺠﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺴﺘﯽ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﻣﯽ ﺧﯿﺰﺩ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ …

ﺁﻏﺸﺘﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ

ﺭﻭﺣﻢ …ﻧﻔﺴﻢ …

ﺑﻨﺪﺑﻨﺪ ﻭﺟﻮﺩﻡ …

ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺣﺼﺎﺭ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺍﺕ

ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ

ﺁﺭﯼ ؛ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻢ …

ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺳﺖ

ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺣﻀﻮﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻦ

ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ،ﻓﻘﻂ …

ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺑﺎﺷﻢ

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۸:۳۵ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

بودنت را هرشب در خلوت دلم

همراه با آرزوهای زیبایم با تو جشن می گیرم

ای الهه ی مهربانی و محبت

نداشتنت برای لحظه ایی کوتاه دلتنگی می آورد

یا حضورت یا صدایت به دل آشوب زده ام تسلی می بخشد

دلم آغوشت را هر لحظه فریاد می زند

آغوشی که دستان پر عشقت بدورم حلقه کند

و سخت به خود بفشارد

آغوشی که بودنت را هرلحظه حس کنم

آغوشی که زمان و مکان در آن متوقف شود

تا تمام دلتنگی هایم را برات بازگو کنم

یک دل سیر به چشمان زیبایت نگاه کنم

داشتنت منتی است که خدا بر دل من نهاده است

حضورت در کنارم آرامشی دارد

که فقط ماهیگیر طوفان زده می داند 

که اینک به اسکله آرامش و سکون لنگر انداخته

بودنت در کنارم آرامش،نگاهت به من امید به فردا،

و دستان پر مهرت در دستانم امنیت خاطر

و خندهایت بر روی من شادی و نشاط در دلم بوجود می آورد

ای بهترین گل زیبای باغ زندگیم

بودنت در کنارم غبطه ی تمامی حسودان را بدنبال دارد.

می ترسم حسودان روزی چشم زخمشان

آرامش درونمان را به تلاطم وا دارد.

ولی هربار که حست می کنم.

و خنده ها و صدایت را می شنوم

طلسم های اهریمنی حسودان را باطل می کند.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ساعت ۱۷:۴ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


خسته از يورش چشمان بي عفت

خسته از خواهش دستان شهوت

در فضاي سلطه ارباب وحشت

به دنبال تو ، اي آغوش امنيت

در هجوم ظلمت نا اميدي 

مي زند سوسو، گاه ، شعله اميدي

در ميان هياهوي هيولايي

مي نوازد گوش را نجوايي اهورايي

اي كه هستي به هر حال مشتاق من

اي كه هستي به هو كوي جوياي من

چشم دل بگشا و پر كش سوي من

بشكن اين ديوار حاشا ، جان من

تا كه در نور خود غرقت كنم

تا كه از عشق سيرابت كنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۳:۱۶ بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ای آزادی
اگر روزی به سرزمین من رسیدی
در قالب پیرمردی سیاه پوش با ریش سپید و عبای سیاه
با لهجه ای غریب و فرهنگی عرب و چشمهایی سرد و ترسناک نیا
برای مان از مرگ نگو
به گورستان نرو
گورستان پایان است
نباید آغاز باشد .
این بار توی دهان هیچ کس نزن
وعده ی تو خالی نده
نفت را بر سر سفره ها نیار
نان مان را بر سر سفره هایمان باقی بگذار .
از آب و برق مجانی نگو از تلاش انسانی بگو
از سازندگی و آبادانی بگو
از تعهد کور نگو
از تخصص و دانش و شور بگو .
آی آزادی !
اگر روزی به سرزمین من رسیدی
با شادی بیا
با چادر سیاه و تحجر و ریش نیا
با مارش نظامی و جنگ نیا
با آواز و موسیقی و رنگ بیا
با تفنگهای بزرگ در دست کودکان کوچک نیا
با گل و بوسه و کتاب بیا
از تقوا و جنگ و شهادت نگو
از انسانیت و صلح و شهامت بگو .
برایمان از زندگی بگو
از پنجره های باز بگو
دلهای ما را با نسیم آشتی بده
با دوستی و عشق آشنایمان کن
به ما شان انسان بودن را بیاموز
به ما بیاموز که چگونه زندگی کنیم
چگونه مردن را به وقت خود خواهیم آموخت
به ما شان انسان بودن را بیاموز .
آی آزادی ...
اگر به سر زمین من رسیدی
بر قلبهای عاشق ما قدم بگذار
مهرت را در دلهای ما بیفکن تا آزادگی در درون ما بجوشد
و تو را با هیچ چیز دیگری تاخت نزنیم
با هر نفس یادمان بماند که تو از نفس عزیز تری
بدانیم که آزادی یک نعمت نیست
یک مسئولیت است .
به ما بیاموز که داشتن و نگهداشتن تو سخت است
ما را با خودت آشنا کن ما از تو چیز زیادی نمی دانیم
ما فقط نامت را زمزمه کرده ایم
ما به وسعت یک تاریخ از تو محروم مانده ایم
ای نادیده ترین !
اگر آمدی با نشانی بیا که تو را بشناسیم .
هان آی آزادی
اگر به سرزمین ما آمدی با آگاهی بیا
تا بر دروازه های این شهر تو را با شمشیر گردن نزنیم
تا در حافظه ی کند تاریخ نگذاریم که تو را از ما بدزدند
تا تو را با بی بند و باری و هیچ بدل دیگری اشتباه نگیریم
آخر می دانی
بهای قدمهای تو بر این خاک
خون های خوب ترین فرزندان این سرزمین بوده است
بهای تو سنگین ترین بهای دنیاست
پس این بار با آگاهی بیا با آگاهی با آگاهی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۸:۳۶ قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 



هـپـی ولـنـتـآیـن و کـوفـت


هـپـی ولـنـتـآیـن و درد


خـودشـون دوس پـسـر،دوس دخـتـر دآرن فـک مـیـکـنـن مـآ هـم اَز اون


 خـآنـوآده هـآشـیـم


بـه مـن خـوآسـتـیـن تـبـریـک بـگـیـن:


۲۲بـهـمـنـی،مـبـعـثـی،آزآدیخـرمـشـهـری، چـیـزی ...


بـیـشـعـورآی عـآمـل اَسـتـکـبـآر!!!



+ولـنـتـآيـن  مـبـآركــ ـ ـ


+بـه سـلـآمـتـي اونـآيـي كـه دفـه اولـه كـآدو مـيـدن!


+بـه سـلـآمـتـي اونـآيـي كـه دفـه اولـه كـآدو مـيـگـيـرن!


+اونـآيـيـم كـه كـآدو نـمـيـدن و كـآدو مـيـگـيـرن هـم فـقـط بـگـم ايـنـآ عـمـه جـوآبـگـوشـون

 نـي،بـآيـد خـونـشـونـو بـريـزيـم!


+اونـآيـيـم كـه كـآدو مـيـدن و كـآدو نـمـيـگـيـرن هـم دمـشـون چـيـز!


+بـه مـآم كـه كـآدو نـمـيـدن...حـداقـل يـه سـي ام تـبـريـك بذآريـن برآم!


+دوسـتـون دآرم...تـآ بـد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۸:۲۷ قبل از ظهر  توسط دل شکسته  |